فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی

فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی
فمنا از زنان مدافع حقوق بشر، گروه‌ها و سازمان‌هایشان، و از جنبش‌های فمینیستی در منطقه منا و کشورهای آسیایی حمایت می‌کند.

اطلاعات تماس

گفت‌وگو با لینا ابوحبیب؛ فمینیست و پژوهشگر لبنانی بخش سوم
فضای دوقطبی و بحران همبستگی؛ در جنبش‌های فمینیستی؛

مقدمه یارا: در بخش سوم گفت‌وگو با لینا ابوحبیب، از پژوهشگران و فعالان برجسته فمینیست در لبنان، از سلامت روان و تروماهای جمعی ناشی از جنگ گرفته تا خشونت جنسی در شرایط درگیری، نقش جنبش‌های فمینیستی در تولید دانش و مستندسازی، و همچنین فرصت‌ها و محدودیت‌های همبستگی‌های فراملی در دوران تشدید قطبی‌سازی سیاسی صحبت کردیم. این مصاحبه تلاشی است برای فهم تجربه‌های مشترک و در عین حال متفاوت جوامع منطقه در مواجهه با خشونت، مقاومت و جست‌وجوی راه‌هایی برای ساختن سیاستی مستقل، انتقادی و رهایی‌بخش.

لینا ابوحبیب می‌گوید مسئله سلامت روان و مواجهه با تروماهای جمعی و بینانسلی، در شرایط جنگ و درگیری‌های پی‌درپی اصلا در اولویت گروه‌های فعال قرار نمی‌گیرد. چراکه منابع معدود است و مردم برای بقا تلاش می‌کنند. وقتی از او درباره همبستگی فراملی پرسیدیم، به فضای دوقطبی‌شده و آسیب‌زایی اشاره کرد که همبستگی‌های میان گروه‌های فمینیستی و عدالت‌خواه را مخدوش کرده است. در این فضای دو قطبی، عده‌ای راه مقابله و مقاومت در برابر جنگ و استعمار و نسل‌کشی، هم‌پیمانی با قدرت‌های ارتجاعی منطقه یافته‌اند. از جمله حماس، حزب‌الله و جمهوری اسلامی، نیروهایی که مشخصا ضد حقوق بشر، زن‌ستیز، ضدفمینیسم و کوئیرستیزند و در کشتار دست داشته‌اند. در ادامه بخش نهایی این گفت‌وگو را می‌خوانید.

در صحبت‌هایتان به مسئله تروما و آسیب‌های روانی اشاره کردید و اگر درست متوجه شده باشم، این موضوع در برخی از پروژه‌های شما یا در فعالیت‌های فمینیست‌ها و فعالان حقوق زنان در لبنان نیز مطرح بوده است. با توجه به اینکه بسیاری از جوامع منطقه، از جمله جوامعی مانند جامعه ایران و لبنان، سال‌هاست با انواع درگیری‌ها، بحران‌ها و تنش‌های سیاسی و اجتماعی مواجه هستند، افراد نه‌تنها با تروماهای فردی بلکه با تروماهای جمعی و بین‌نسلی نیز زندگی می‌کنند. مایلم بدانم آیا شما یا سازمان‌هایی که با آن‌ها همکاری می‌کنید تاکنون برای حمایت از افرادی که تحت تأثیر این آسیب‌ها قرار گرفته‌اند، برنامه‌ها یا سازوکارهای مشخصی طراحی کرده‌اید؟ برای مثال، آیا در زمینهٔ ارائهٔ حمایت‌های روانی، خدمات تخصصی سلامت روان، آموزش فعالان، یا طراحی ابزارها و راهنماهای عملی (toolkits) برای مواجهه با تروما تجربه‌ای داشته‌اید؟ اگر چنین برنامه‌هایی وجود دارد، این حمایت‌ها چگونه طراحی و اجرا می‌شوند و تا چه اندازه توانسته‌اند به نیازهای افراد آسیب‌دیده پاسخ دهند؟ همچنین شما اشاره کردید که در دوره‌های درگیری و جنگ، میزان خشونت جنسی و خشونت مبتنی بر جنسیت افزایش پیدا می‌کند و بخشی از فعالیت شما بر مستندسازی این موارد متمرکز است. در این زمینه مایلم بدانم که آیا فعالیت‌های شما صرفاً بر ثبت و مستندسازی این خشونت‌ها متمرکز است یا در کنار آن، برنامه‌ها و راهبردهای عملی برای پیشگیری، حمایت از بازماندگان، دسترسی به خدمات، پیگیری عدالت و پاسخگویی عاملان خشونت نیز وجود دارد؟ به عبارت دیگر، چگونه تلاش می‌کنید میان مستندسازی این واقعیت‌ها و ایجاد پاسخ‌های عملی و حمایتی برای قربانیان ارتباط برقرار کنید؟

در مورد سلامت روان، تاثیرات روانی جنگ و مسئلهٔ تروما، آنچه می‌خواستم بگویم این است که داده‌ها نشان‌دهنده شکاف بزرگی در این حوزه هستند. برداشت من و تاکید می‌کنم که این صرفا یک تفسیر است و نه یک واقعیت اثبات‌شده، این است که سلامت روان هنوز در اولویت قرار نمی‌گیرد. معمولا تمرکز بر نیازهای فوری‌تر است، تلاش برای بقا است. اینکه ابتدا غذا تامین شود، دارو در دسترس باشد، به وضعیت آوارگان یا بیماران رسیدگی شود و مانند آن. در چنین شرایطی، نیازهای سلامت روان و تروماهایی که افراد با خود حمل می‌کنند و حتی نسل‌های آینده نیز آثار آن را به دوش خواهند کشید، کمتر دیده و تعریف می‌شوند.

به نظر من، ما هنوز به مرحله‌ای نرسیده‌ایم که بتوانیم این آسیب‌ها را به‌طور جدی شناسایی کنیم، درباره آن‌ها گفت‌وگو کنیم و برای مواجهه با آن‌ها ظرفیت و مهارت کافی داشته باشیم. از میان تجربه‌هایی که می‌شناسم، برخی از جدی‌ترین تلاش‌ها برای پرداختن به تروما در آمریکای لاتین شکل گرفته‌اند، به‌ویژه برنامه‌هایی که برای زنان مدافع حقوق بشر طراحی شده‌اند؛ زنانی که به دلیل فعالیت‌هایشان هدف خشونت و سرکوب قرار گرفته‌اند یا مجبور به ترک کشور شده‌اند. برای مثال، همکاران ما در مکزیک برنامه‌های جامعی برای درک و حمایت از زنانی که چنین آسیب‌هایی را تجربه کرده‌اند، توسعه داده‌اند. اما در منطقه ما هنوز در آغاز راه هستیم. حتی به‌رسمیت‌شناختن تروماهای ناشی از جنگ‌های گذشته نیز بسیار دیرهنگام اتفاق افتاده است. برای نمونه، در مورد جنگ داخلی لبنان، دهه‌ها طول کشید تا گزارشی درباره خشونت جنسی و آثار آن منتشر شود. باورتان می‌شود؟ یک گزارش آن‌هم 48 سال بعد. وقتی به سوریه یا الجزایر نگاه می‌کنیم نیز با الگوهای مشابهی روبه‌رو می‌شویم؛ جوامعی که با وجود حجم عظیم خشونت، هنوز برای صحبت درباره برخی از این تجربه‌ها آمادگی کافی ندارند.

در مورد خشونت جنسی و خشونت مبتنی بر جنسیت نیز مسئله فقط به زمان جنگ محدود نمی‌شود. به باور من، جوامع ما حتی در شرایط صلح نیز ساختارهایی عمیقاً مردسالار و خشونت‌زا دارند و جنگ صرفا این خشونت‌های موجود را تشدید و آشکارتر می‌کند. به همین دلیل، نخستین گام در پاسخ به این مسئله، به‌رسمیت‌شناختن واقعیت این خشونت‌ها و آثار بلندمدت آن‌ها بر افراد و جوامع است. در حال حاضر بخش مهمی از تلاش‌ها بر مستندسازی، ثبت شهادت‌ها و تولید شواهد متمرکز است؛ زیرا بدون ثبت واقعیت‌ها، امکان پاسخگویی، عدالت‌خواهی و حتی طراحی مداخلات موثر وجود ندارد. در بلندمدت، این داده‌ها باید به توسعه خدمات حمایتی، ایجاد سازوکارهای پاسخگویی، حمایت از بازماندگان، آموزش کنشگران و متخصصان، و همچنین سیاست‌گذاری‌های حساس به تروما و خشونت جنسیتی منجر شوند. با این حال، صادقانه باید بگویم که هنوز فاصله زیادی میان شناخت مسئله و ایجاد پاسخ‌های نظام‌مند و پایدار برای آن وجود دارد. به نظر من صرف مستندسازی کافی نیست. اگر بخواهیم به پیامدهای واقعی خشونت پاسخ دهیم، باید همزمان به ایجاد شبکه‌های حمایتی برای بازماندگان، دسترسی به خدمات سلامت روان، حمایت‌های حقوقی، توانمندسازی اقتصادی و ایجاد فضاهای امن برای بیان تجربه‌ها نیز فکر کنیم. بسیاری از زنانی که خشونت را تجربه می‌کنند نه‌تنها با آسیب‌های روانی، بلکه با انگ اجتماعی، طرد شدن از سوی خانواده یا جامعه و موانع جدی برای دسترسی به عدالت مواجه هستند. متاسفانه در این راستا تلاش‌های اندکی صورت گرفته است. باید توجه داشتیم که منابع ناچیز و محدودند و وقتی وضعیت معطوف به بقاست، موضوع سلامت روان در اولویت قرار نمی‌گیرد.

بله، دقیقا به خاطر دارم. اما چیزی که درباره سوریه برای من بسیار قابل توجه و حتی شگفت‌آور است، این است که روایت‌ها و شهادت‌های بسیار زیادی درباره آنچه در زندان‌های رژیم اسد رخ داده، در دسترس است. حتی بسیاری از این روایت‌ها به زبان انگلیسی منتشر شده‌اند و در سطح بین‌المللی نیز بازتاب یافته‌اند. زنان بسیاری درباره تجاوز، خشونت جنسی و انواع سوءاستفاده‌هایی که در دوران بازداشت تجربه کرده‌اند، به‌صراحت صحبت کرده‌اند. تعداد این شهادت‌ها کم نیست و نکته مهم‌تر این است که بسیاری از این زنان تنها به روایت تجربه خود بسنده نکرده‌اند، بلکه تلاش کرده‌اند از طریق سازوکارهای بین‌المللی عدالت‌خواهی کنند و عاملان این خشونت‌ها را پاسخگو بدانند. برای من، آنچه واقعا جالب توجه است، همین آمادگی و جسارت زنانی است که تصمیم گرفته‌اند سکوت نکنند. آن‌ها خود را در معرض دید عموم قرار می‌دهند، درباره تجربه‌های بسیار دردناکشان سخن می‌گویند و حتی در برابر دوربین رسانه‌ها حاضر می‌شوند. در مقابل، دست‌کم در مورد ایران، ما با چنین حجم گسترده‌ای از روایت‌های علنی و عمومی مواجه نیستیم. البته این به معنای نبود خشونت یا «شجاع» نبودن نیست. بلکه به نظر می‌رسد شرایط، موانع یا پویایی‌های متفاوتی وجود دارد که باعث می‌شود زنان کمتر بتوانند یا بخواهند تجربه‌های خود را به این شکل در عرصه عمومی مطرح کنند.

بله، موافقم. آنچه زنان سوری انجام دادند بسیار الهام‌بخش بود.

می‌خواهم درباره مفهوم همبستگی فراملی و بین‌المللی سال کنم. شما در سال‌های اخیر در بسترهای مختلفی با شبکه‌های فمینیستی منطقه‌ای و بین‌المللی در ارتباط بوده‌اید و احتمالاً تجربه‌های متنوعی از حمایت‌ها و همکاری‌های فرامرزی داشته‌اید. ارزیابی شما از این اشکال همبستگی چیست؟ به‌ویژه، همبستگی‌هایی که از سوی جنبش‌های فمینیستی در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا یا از سوی گروه‌ها و سازمان‌های فمینیستی در کشورهای غربی ابراز شده‌اند. این حمایت‌ها را تا چه اندازه موثر، معنادار و پاسخگو به نیازهای واقعی جنبش‌های محلی می‌دانید؟ آیا این همبستگی‌ها توانسته‌اند به تقویت فعالیت‌های شما و دیگر کنشگران در لبنان کمک کنند؟ از سوی دیگر آیا میان نیازها و اولویت‌های جنبش‌های محلی و برداشت یا رویکرد بازیگران بین‌المللی شکاف یا تنشی وجود داشته است؟ به بیان دیگر، آیا این همبستگی‌ها بر پایه درک متقابل و برابری شکل گرفته‌اند، یا گاهی با سوءبرداشت‌ها، محدودیت‌ها یا حتی روابط نابرابر قدرت نیز مواجه بوده‌اید؟ این همبستگی‌ها چگونه می‌توانند در آینده نقش مؤثرتری در حمایت از جنبش‌های محلی ایفا کنند؟

فکر می‌کنم همبستگی قابل‌ توجهی وجود داشته است. فعالیت‌های مختلفی از سوی جوامع دیاسپورا و شبکه‌های فراملی شکل گرفته و نمی‌توان انکار کرد که حمایت‌های زیادی ابراز شده است. با این حال، باید به نکته مهمی اشاره کنم. از هفتم اکتبر به این سو، جنبش‌ها و به‌ویژه جنبش‌های فمینیستی و عدالت‌خواه به‌شدت دوقطبی شده‌اند. دلیلش این است که چند مسئله متفاوت اغلب در هم ادغام می‌شوند، در حالی که من ترجیح می‌دهم میان آن‌ها تفکیک قائل شوم. از یک سو، ما با یک دولت استعمارگر و جنایتکار مواجه هستیم و به نظر من در این مورد مسئله روشن است. اما آنچه روشن و بدون ابهام نیست، موضوع همبستگی با نیروهای مقاومت است. اجازه بدهید مثال حزب‌الله را مطرح کنم. می‌توانم با اطمینان بگویم که جنبش‌ها بر سر این موضوع کاملا دچار شکاف شده‌اند؛ حتی در میان جوامع کوییر نیز این اختلاف‌ها بسیار جدی است. از یک طرف این دیدگاه وجود دارد که باید از هر نوع مقاومتی در برابر اسرائیل حمایت کرد و سپس درباره سایر مسائل تصمیم گرفت. اما در مقابل، این پرسش مطرح می‌شود که اگر اسرائیل وجود نداشت، یا اگر اساسا در چنین شرایطی قرار نداشتیم، ما چه نقطه اشتراکی با حزب‌الله داشتیم؟ این پرسش مهمی را پیش می‌کشد: آیا تنها راه مقابله با یک دولت استعمارگر و ایستادگی در برابر استعمار، حمایت از یک گروه بنیادگرای مسلح اسلام‌گراست که در بسیاری از ارزش‌ها هیچ اشتراکی با آن نداریم؟ چند ماه پیش از هفتم اکتبر، حسن نصرالله، رهبر پیشین حزب‌الله، خواستار پاک‌سازی جوامع از افراد کوییر شده بود و از انجام این کار «به هر وسیله ممکن» سخن می‌گفت. یکی از مقام‌های ارشد این گروه نیز علیه تعیین حداقل سن ازدواج برای دختران موضع گرفته بود و استدلال می‌کرد که طبق شریعت، دختران می‌توانند از هشت‌سالگی ازدواج کنند.ئعلاوه بر این، همان‌طور که می‌دانید، حزب‌الله در جنگ سوریه حضور داشته و متهم به مشارکت در کشتارها و نقض‌های گسترده حقوق بشر است. این گروه همچنان از نزدیک‌ترین متحدان جمهوری اسلامی ایران محسوب می‌شود. بنابراین من اشتراکی با آن‌ها نمی‌بینم. در شرایط عادی و خارج از وضعیت جنگی، من نمی‌توانم در فضایی زندگی کنم که آن‌ها بر آن حاکم باشند. به همین دلیل معتقدم مبارزه با استعمار صرفا به حزب‌الله تعلق ندارد. مقاومت فقط یک شکل و یک قرائت ندارد. من قانع نشده‌ام که مقاومت لزوما به معنای مقاومت اسلام‌گرایانه باشد. همین مسئله به‌شکلی عجیب موجب شکاف‌های عمیق در جنبش فمینیستی جهانی شده است و حتی در میان جنبش‌های کوییر هم اختلافات جدی ایجاد کرده است. بنابراین، در حالی که همبستگی‌های بین‌المللی در بسیاری موارد بسیار ارزشمند، مؤثر و کمک‌کننده بوده‌اند، بخشی از این همبستگی‌ها با حمایت از نیروها و بازیگرانی همراه شده‌اند که آشکارا ضد فمینیسم، ضد حقوق بشر و ضد حقوق افراد کوییر هستند. این موضوع برای من مسئله‌ساز است.

از سوی دیگر، شکل دیگری از همبستگی نیز وجود دارد که صادقانه بگویم، از نظر من تا حدی به یک نمایش نمادین تبدیل شده است. برای مثال، ماجرای کاروان‌ها و ناوتیپ اعزامی به غزه (flotillas)، حجم عظیم هزینه‌هایی که صرف آن‌ها می‌شود و در نهایت نتایجی که بارها و بارها تکرار شده‌اند. منطق ساده‌ای وجود دارد: اگر کاری را یک بار انجام دهید و نتیجه ندهد، قابل درک است. اگر بار دوم همان کار را انجام دهید و باز هم نتیجه‌ای حاصل نشود، هنوز می‌توان آن را آزمون و خطا دانست. اما اگر بارها همان اقدام تکرار شود و همچنان نتیجه‌ای در پی نداشته باشد، شاید زمان آن رسیده باشد که بپرسیم آیا نباید روش دیگری را امتحان کنیم؟ شاید باید فکر کنیم که چگونه می‌توان این منابع مالی و این انرژی را به شکلی مثرتر به مردم غزه رساند. من می‌دانم که این کار امکان‌پذیر است. من ریاست هیئت امنای صندوق فمینیستی دوریا را بر عهده دارم و ما به گروه‌های فمینیستی در غزه و همچنین گروه‌های کوییر و ترنس در کرانه باختری کمک‌هزینه اعطا می‌کنیم. بنابراین می‌دانم که راه‌هایی برای حمایت مستقیم وجود دارد.

به همین دلیل، گاهی احساس می‌کنم بخشی از این اقدامات بیش از آنکه بر نتیجه متمرکز باشند، جنبه نمایشی و نمادین پیدا کرده‌اند. در نتیجه، از نظر من دو نوع همبستگی مسئله‌دار وجود دارد. یکی همبستگی‌ای که به حمایت از نیروهای اسلام‌گرای غیردموکراتیک و ضد حقوق بشر منجر می‌شود، و دیگری همبستگی‌ای که بسیار پرهزینه اما عمدتا نمایشی و کم‌اثر است. البته نمی‌خواهم بگویم این نوع دوم زیان‌بار است. بیشتر مسئله این است که اتلاف زمان، انرژی و منابع است. گاهی با خودم فکر می‌کنم آیا واقعا این تمام کاری است که می‌توان انجام داد؟ اگر چندین بار یک روش را امتحان کرده‌ایم و نتیجه‌ای نگرفته‌ایم، شاید وقت آن رسیده باشد که بپذیریم آن روش کارآمد نیست و باید به دنبال راه‌های دیگری برای کنش و همبستگی باشیم.

ما هم در رابطه با ایران با این فضای دوقطبی مواجه هستیم. نمی‌دانم تا چه اندازه با فضای سیاسی و اجتماعی ایران آشنا هستید، اما وضعیت به‌گونه‌ای است که انگار فقط دو موضع قابل‌تصور وجود دارد: یا باید در کنار جمهوری اسلامی قرار بگیرید، یا در کنار اسرائیل و ایالات متحده. در سال‌های اخیر شاهد بوده‌ایم که حتی برخی از دوستان و متحدان نزدیک ما، در واکنش به این قطبی‌شدگی، به سمت حمایت از جمهوری اسلامی گرایش پیدا کرده‌اند و برخی دیگر به سمت قطب مقابل حرکت کرده‌اند. این وضعیت برای بسیاری از ما دردناک و ناامیدکننده بوده است، زیرا احساس می‌کنیم امکان حفظ یک موضع مستقل و انتقادی روزبه‌روز دشوارتر می‌شود. به همین دلیل، وقتی از شکاف‌ها و تنش‌های مشابه در جنبش‌های فمینیستی و کوییر صحبت می‌کنید، تا حد زیادی می‌توانم با آن همدلی کنم. اما پرسشی که برای من مطرح است این است که چگونه می‌توان از این دوگانه‌های مسلط فراتر رفت؟ به نظر می‌رسد هر موضعی که نه با جمهوری اسلامی همسو باشد و نه با پروژه‌های استعماری قدرت‌های خارجی و دولت اسرائیل، اغلب صرفا به‌عنوان یک موضع اخلاقی یا یک اعتراض نمادین تلقی می‌شود و نه یک نیروی سیاسی واقعی و موثر. چگونه می‌توان این موضع مستقل و انتقادی را از سطح یک موضع اخلاقی یا هنجاری فراتر برد و به یک نیروی سیاسی واقعی تبدیل کرد؟ چگونه می‌توان بدیلی سیاسی ساخت که هم با اقتدارگرایی و بنیادگرایی داخلی مرزبندی داشته باشد و هم در دام منطق‌های ژئوپلیتیکی و قطب‌بندی‌های مسلط نیفتد؟

بما اکنون با چنین وضعیتی روبه‌رو هستیم. ببینید، روایت‌هایی در حال ساخته‌ و بازتولید شدن هستند. روایت‌هایی از این دست که هر کسی که مخالف جمهوری اسلامی باشد ه‌ویژه زنان و فمینیست‌ها در واقع ضد فلسطین هم هست، چون جمهوری اسلامی از فلسطین حمایت کرده است. اما صادقانه بگویم، من شخصا متقاعد نشده‌ام که جمهوری اسلامی در نهایت کمک مؤثر یا سودمندی برای مردم فلسطین بوده باشد. به همین دلیل، فکر می‌کنم بخشی از آنچه امروز با آن مواجه هستیم، حاصل تولید آگاهانه اطلاعات نادرست، تحریف واقعیت، روایت‌سازی‌های گمراه‌کننده و حتی نفرت‌پراکنی است. اینجاست که نقش ما بسیار مهم می‌شود. ما اینجا هستیم و روایت می‌سازیم. رسانه‌هایی هستند که در مقابل این روایت مقاومت می‌کنند. من عضو ائتلافی در لبنان هستم به نام پلتفرم فمینیستی جامعه مدنی لبنان (Lebanon Feminist Civil Society Platform). ما وب‌سایت و ساختار مشخصی هم داریم و در طول این مدت تلاش کرده‌ایم تا حداقل در قبال تحولات سیاسی و اجتماعی موضع‌گیری‌های روشن و فعالی داشته باشیم و صرفا در جایگاه ناظر باقی نمانیم. اما این مسیر آسان نبوده است. در واقع، در بسیاری از مواقع بسیار دردناک و دشوار بوده، زیرا حتی در درون شبکه و ائتلاف خودمان نیز اختلاف‌نظرهای جدی وجود دارد. برای مثال، برخی از اعضای ما از حماس حمایت می‌کنند و همین مسئله باعث شده که رسیدن به مواضع مشترک و حفظ انسجام درون‌گروهی با چالش‌های قابل‌توجهی همراه باشد. بنابراین، همان قطبی‌شدگی و شکاف‌هایی که در سطح گسترده‌تر جنبش‌های اجتماعی، فمینیستی و سیاسی مشاهده می‌کنیم، در درون ائتلاف‌ها و شبکه‌های کنشگری خود ما نیز وجود دارد و گاهی مدیریت این اختلاف‌ها بسیار دشوار و فرساینده می‌شود. و این ناامیدکننده است چون تصور داشتیم جنبش فمینیستی هشیارتر از این حرف‌ها باشد و در دام این دوقطبی نیفتد.

ما هستیم. دو یا سه سال پیش مقاله‌ای نوشتم که به نظرم کار خوبی بود و درباره تولید دانش فمینیستی در منطقه صحبت می‌کرد، یعنی دانشی که توسط گروه‌های فمینیستی محلی، بر اساس تجربه‌ها، نیازها و واقعیت‌های خودشان تولید می‌شود، نه دانشی که صرفا از بیرون وارد شده باشد. باید بگویم که این فضا واقعا فعال بوده است. گروه‌ها و شبکه‌های فمینیستی در سطح محلی تلاش‌های مهمی برای تولید دانش، تحلیل، مستندسازی و ارائه روایت‌های جایگزین انجام داده‌اند. البته این حوزه نیز از قطبی‌شدگی موجود در امان نمانده است. همچنان افرادی هستند که مثلا آن چهره مسلح حماس با صورت پوشیده را یک قهرمان می‌دانند. من فکر می‌کنم او… به هر حال، ببخشید، نمی‌خواهم در اینجا موضع‌گیری مشخصی بکنم. اما فارغ از این اختلافات و شکاف‌های سیاسی، واقعیت این است که تولید فکری و دانشی فمینیستی بسیار مهمی دربارهٔ جنگ و کنشگری فمینیستی در شرایط جنگی شکل گرفته است. زنان و گروه‌های فمینیستی نه‌تنها در عرصه فعالیت میدانی حضور داشته‌اند، بلکه تلاش کرده‌اند تجربه‌های جنگ، خشونت، آوارگی، مقاومت، بقا و سازمان‌دهی اجتماعی را نیز از منظر فمینیستی تحلیل و مستند کنند. به همین دلیل، با وجود همه اختلافات و قطبی‌شدگی‌ها، فکر می‌کنم یکی از دستاوردهای مهم این دوره، شکل‌گیری مجموعه‌ای ارزشمند از دانش، تحلیل و تولیدات فمینیستی درباره جنگ و پیامدهای آن بوده است. تولیداتی که می‌توانند در آینده برای فهم این تجربه‌ها و همچنین برای تقویت جنبش‌های فمینیستی و عدالت‌خواه در منطقه اهمیت زیادی داشته باشند.

بخش اول و بخش دوم گفتگو را بخوانید.