فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی

فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی
فمنا از زنان مدافع حقوق بشر، گروه‌ها و سازمان‌هایشان، و از جنبش‌های فمینیستی در منطقه منا و کشورهای آسیایی حمایت می‌کند.

اطلاعات تماس

جنگ، نابودی زیرساخت‌ها و اشتغال زنان

مقدمه: روزهای دشواری برای مردم ایران و لبنان است. در ایران با کاهش تقاضا برای مشاغل خدماتی در نتیجه پیامدهای مستقیم حمله آمریکا-اسرائیل به ایران، شمار قابل توجهی از زنان شاغل در این بخش با بیکاری مواجه شده‌اند. بر اساس آمارهای رسمی، حدود ۶۰ درصد از زنان شاغل در ایران در حوزه خدمات فعالیت می‌کنند. روزنامه شرق در گزارشی که یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ منتشر شد، نوشته است زنانی که در آرایشگاه‌ها، باشگاه‌های ورزشی، کلینیک‌های زیبایی، هتل‌ها، آژانس‌های مسافرتی، دفاتر بیمه، شرکت‌های مشاوره و فروشگاه‌های آنلاین و حضوری مشغول به کار بودند، یا به‌عنوان نظافتچی منازل و پرستار کودک فعالیت می‌کردند، می‌گویند افزایش تورم و شرایط ناشی از جنگ باعث شده بسیاری از این خدمات از اولویت زندگی خانوارها خارج شود و در نتیجه تقاضا برای آن‌ها کاهش پیدا کند. در طی جنگ چهل‌روزه، حدود یک‌سوم از متقاضیان بیمه بیکاری، زنان بوده‌اند. در حالی که زنان از اشتغال رسمی تنها ۱۴ درصد سهم دارند. این رقم با توجه به سهم کمتر زنان در اشتغال رسمی، نشان‌دهنده تاثیر منفی قابل‌توجه تعدیل نیروها بر اشتغال زنان است. از طرف دیگر، قطع اینترنت و ناپایداری‌های ناشی از جنگ، مشاغل غیررسمی را نیز که بخش بزرگی از آن (۶۳ درصد) در اختیار زنان است، دچار محدودیت جدی کرده است. حدود ۶۰ درصد از صاحبان فروشگا‌ه‌های اینترنتی و بیش از ۸۵ درصد از ادمین‌ها، تولیدکنندگان محتوا و تبلیغات را زنان تشکیل می‌دهند. همزمان با بحران معیشتی در ایران، لبنان تحت حمله اسرائیل نیز با مصائبی مشابه درگیر است.

 جنگ با تخریب زیرساخت‌های حیاتی، بازآرایی روابط قدرت را رقم می‌زند و نابرابری‌های جنسیتی پیشین را تشدید می‌کند: زنان را در حوزه بازتولید و بقا محبوس می‌‌شوند، هم‌زمان که نقش مراقبتی سنگین‌تری را به عهده می‌گیرند، باری که به دوش می‌کشند کمتر به رسمیت شناخته و ارزش‌گذاری می‌شود. به این معنا، جنگ نه فقط زیرساخت‌ها را نابود می‌کند، بلکه زیرساخت‌های جنسیتی زندگی روزمره را هدف می‌گیرد و نابرابرتر می‌کند.

در بخش دوم مصاحبه با لینا ابوحبیب (فمینیست و پژوهشگر لبنانی، مدیر موسسه اصفری در دانشگاه آمریکایی بیروت)، به تاثیر جنگ و نابودی زیرساخت‌ها بر معیشت زنان پرداختیم. نابودی زیرساخت‌ها در جنگ، جنسیتی عمل می‌کند و نابرابری‌ها پیش روی زنان را به شکل‌های خاصی بازتولید و تشدید می‌کند. وقتی زیرساخت‌ها تخریب می‌شوند، بار اصلی بازتولید زندگی روزمره از جمله تامین آب، غذا، مراقبت از کودکان، سالمندان و افراد بیمار به‌طور نامتناسبی به دوش زنان می‌افتد. همانطور که در بخش اول این مصاحبه مطرح شد، در لبنان، به‌ویژه در بستر آوارگی جمعیت، کار مراقبتی زنان چندین برابر شده است.  به گفته لینا ابوحبیب، از سوی دیگر، نابودی زیرساخت‌های اقتصادی به‌ویژه کشاورزی، بازارهای محلی و کارگاه‌های کوچک، مستقیما استقلال اقتصادی زنان را هدف قرار می‌دهد. در بسیاری از مناطق لبنان، زنان از طریق اقتصادهای خرد، تعاونی‌های محلی، و فعالیت‌های غیررسمی مانند تولید مواد غذایی، صابون‌سازی یا صنایع خانگی نقش مهمی در معیشت خانوار دارند. تخریب زمین‌های کشاورزی، نابودی درختان زیتون، و از بین رفتن دسترسی به منابع تولید، این شبکه‌های معیشتی را مختل یا قطع می‌کند.

درخت زیتون در لبنان بخشی از حافظه تاریخی، هویت فرهنگی و تداوم زندگی در این سرزمین است. لبنان یکی از کهن‌ترین مناطق کشت زیتون در حوزه مدیترانه به‌شمار می‌رود. در فرهنگ لبنانی، درخت زیتون نماد دوام، ریشه‌داری و بقاست. بسیاری از درختان زیتون در جنوب لبنان، بقاع و شمال کشور صدها سال عمر دارند و نسل‌های مختلف یک خانواده از همان زمین و همان درختان ارتزاق کرده‌اند. برای بسیاری از خانواده‌های روستایی، زیتون فقط منبع درآمد نیست؛ بخشی از تاریخ خانوادگی و پیوند با زمین است. زیتون در لبنان همچنین معنایی سیاسی و عاطفی پیدا کرده است، به‌ویژه در جنوب لبنان که بارها درگیر جنگ و اشغال بوده است. در دهه‌های اخیر، تخریب باغ‌های زیتون در جریان جنگ‌ها و حملات نظامی، برای بسیاری فقط نابودی چند درخت نبوده، بلکه نابودی حافظه، معیشت و حس تعلق به سرزمین تلقی شده است. سوزاندن یا ریشه‌کن کردن درختان زیتون، به‌ویژه در مناطق مرزی، اغلب به‌عنوان حمله‌ای به امکان ماندن و تداوم زندگی فهم می‌شود. چون درخت زیتون برخلاف بسیاری از محصولات کشاورزی، سرمایه‌ای بلندمدت است؛ درختی که سال‌ها زمان می‌برد تا به باردهی کامل برسد و گاه نسل‌ها از آن نگهداری می‌کنند. ابوحبیب می‌گوید در لبنان بخش زیادی از فعالیت‌های تولیدی مرتبط با زیتون متعلق به زنان بوده که نابودی آن، استقلال اقتصادی زنان را مورد هدف قرار داده است. در ادامه بخش دوم مصاحبه با این فمینیست و پژوهشگر لبنانی را می‌خوانید:

شما به تخریب کشاورزی، معیشت‌ها و زیرساخت‌ها اشاره کردید. اگر ممکن است بیشتر به این موضوع بپردازیم. بر اساس روایت‌ها، شهادت‌ها و یافته‌های پژوهشی‌ای که جمع‌آوری کرده‌اید، تخریب زیرساخت‌ها تاثیری بر زندگی روزمره زنان در لبنان گذاشته است؟ به‌طور مشخص‌تر، آیا الگوهای جنسیتی متفاوتی در نحوه تاثیر این تخریب‌ها مشاهده کرده‌اید؟ و آیا می‌توان گفت که جنگ و ویرانی زیرساختی، نابرابری‌های جنسیتی پیشین را به شیوه‌های جدیدی تشدید یا بازتولید می‌کنند؟

اجازه بدهید این بحث را مشخصا در بستر جنوب لبنان قرار دهم؛ جایی که کشاورزی بخش مهمی از معیشت مردم را تشکیل می‌دهد. و می‌خواهم یک مثال را مطرح کنم، چون از نظر تاریخی، سیاسی و ایدئولوژیک در جنگ با اسرائیل معنای بسیار عمیقی دارد: درختان زیتون و فصل برداشت زیتون. همان‌طور که می‌دانید، درختان زیتون درختانی بسیار کهنسال هستند و بار معنایی و عاطفی عمیقی دارند. آن‌ها منبع معیشت هزاران خانواده‌اند؛ چه از طریق تولید روغن زیتون، خود زیتون، و چه صابون. در واقع، زیتون‌هایی که کیفیت پایین‌تری دارند معمولا برای صابون‌سازی استفاده می‌شوند. و صابون‌سازی به لحاظ تاریخی مهارتی بوده که زنان در آن تخصص داشته‌اند. در سال‌های اخیر حتی سرمایه‌گذاری‌هایی برای مدرن‌سازی این فعالیت انجام شده بود؛ از جمله  تولید محصولات ارگانیک و طبیعی مانند صابون زیتون با اسطوخودوس یا مریم‌گلی. این محصولات واقعاً زیبا و باکیفیت بودند. و بیشتر این فعالیت‌ها متعلق به زنان بود، در قالب کسب‌وکارهای کوچک یا حتی چیزی کمتر از آن؛ آن‌ها اساسا در حد ابتکارات کوچک درآمدزا بودند و شاید حتی در تعریف رسمی کسب ‌و کار هم نگنجند. اما اکنون همه این‌ها از بین رفته‌اند، چون شما نمی‌توانید یک درخت زیتون را به‌سادگی دوباره بکارید. یعنی می‌توانید، اما باید هزار سال صبر کنید. و البته نابودسازی درختان زیتون کاملا عامدانه صورت گرفته است؛ هدف این است که مردم نتوانند بازگردند، چون وقتی معیشتی برای بقا وجود نداشته باشد، بازگشت هم غیرممکن خواهد بود.

صابون‌سازی فقط یک فعالیت زنانه نبود، بلکه منبعی برای معیشت و استقلال اقتصادی زنان به شمار می‌رفت. ما در سال ۲۰۲۴ ، مستند بسیار زیبایی را با زنان جنوب لبنان ساخته بودیم. این مستند بعد از جنگ قبلی ساخته شده بود. هر چیزی که امروز در آن مستند می‌بینید، حالا نابود شده است. یعنی فقط یک سال و نیم بعد، همه‌چیز از بین رفته است. اما این دست‌کم می‌تواند حال‌وهوایی از رابطه مردم با درختان زیتون را به شما منتقل کند. من همیشه می‌گویم که نمی‌خواهم این موضوع را رمانتیزه کنم. من اهل آن نوع نگاه نوستالژیک و پیوند معنوی با نیاکان نیستم. به‌نظر من، نیاکان ما همگی در ساختارهای مردسالارانه زندگی می‌کردند و تحت تاثیر این ساختارها بودند. اما مسئله دانشی است درباره نحوه مواجهه با منابع طبیعی و شیوه حفظ و نگهداری آن‌ها؛ دانشی که نسل‌به‌نسل توسط زنان منتقل شده است. و البته فراتر از دانش، هم‌زمان ابزاری برای بقا و استمرار اقتصادی و نیز وسیله‌ای برای استقلال زنان بوده است. امکانی که حالا دیگر وجود ندارد. نمی‌دانم توانسته‌ام این را به‌اندازه کافی روشن توضیح بدهم یا نه. می‌خواهم بگویم که آن امکان بقا و دوام اقتصادی که اکنون از میان رفته، عمیقا به دانش و مهارت‌های بین‌نسلی‌ای مربوط بود که به‌طور خاص در اختیار زنان قرار داشت؛ مهارت‌هایی که اکنون دیگر ماده اولیه لازم برای ادامه آن‌ها وجود ندارد، یا اگر هم وجود داشته باشد، بسیار محدود شده است. بنابراین مسئله فقط از بین رفتن ماده اولیه نیست؛ بلکه نابودی کارگاه‌های کوچکی است که زنان در آن‌ها این فعالیت‌ها را انجام می‌دادند. نابودی آن نوع فعالیت اقتصادی‌ای است که زنان خارج از فضای خانه در آن مشارکت داشتند، فعالیتی که بسیار توانمندساز بود. همچنین از بین رفتن فرایند جامعه‌سازی و پیوندهای جمعی‌ای است که در خلال این کارها شکل می‌گرفت، و نابودی روند انتقال مهارت‌ها و دانش از نسلی به نسل دیگر. فکر می‌کنم این همان چیزی است که می‌توان آن را میراث ناملموس نامید؛ این‌که شما در اصل یک درخت زیتون را از بین می‌برید و همراه با آن، همه این‌ها را نیز نابود می‌کنید.

با توجه به گستردگی و عمق این ویرانی‌ها، در شرایطی که بخش بزرگی از زیرساخت‌ها، معیشت‌ها و امکان بازگشت از بین رفته، به‌نظر شما امروز مهم‌ترین پرسش سیاسی و انسانی پیش روی فعالان و جوامع محلی چیست؟ چگونه می‌توان سوگ و احساس بی‌قدرتی را به نوعی کنش تبدیل کرد؟

گمان می‌کنم باید به این فکر کنیم که چگونه خشم خود را هدایت می‌کنیم و نگذاریم صرفا به خشمی برای خود خشم تبدیل شود. هرچند این خشم را کاملا درک می‌کنم. این روزها واقعا دوران تلخ و سختی است. اما به ‌نظر من، باید به مرحله‌ای برسیم که بتوانیم به‌صورت دقیق به خسارت‌ها نگاه کنیم و آن‌ها را محاسبه کنیم: چه چیزهایی از دست رفته‌اند، چه خسارت‌های ملموس و چه خسارت‌های ناملموسی را متحمل شده‌ایم. حتی اگر دشوار باشد باید با نگاهی واقع‌بینانه و هشیار به این پرسش بپردازیم که حالا چه باید کرد؟ اکنون چه کاری از دست ما برمی‌آید؟ باغ‌های زیتون از بین رفته‌اند؛ حالا چه باید بکنیم؟ چه امکانی باقی مانده است؟ زمین دیگر وجود ندارد. بخش بزرگی از زمین‌ها دیگر برای کشاورزی فوری قابل استفاده نیستند، چون آن‌ها را با آنچه فسفر سفید می‌نامند بمباران کرده‌اند. پس حالا چه باید کرد؟ فکر می‌کنم این همان نقطه‌ای است که می‌توانیم هرچقدر می‌خواهیم علیه امپریالیسم و ساختارهای سلطه فریاد بزنیم، اما در نهایت باید بپرسیم: با این واقعیت چه می‌کنیم؟ این اتفاق در هر صورت رخ داده است. نمی‌توانیم آن را به عقب برگردانیم. پس به چه مهارت‌هایی نیاز داریم؟ چه باید بکنیم؟ در این فاصله چه کاری از دستمان برمی‌آید؟ چگونه می‌توانیم ادامه بدهیم؟ ما در حال شهادت دادن و ثبت این فجایع هستیم، اما هم‌زمان باید راه‌حل‌هایی هم وجود داشته باشد. فکر می‌کنم این نگاه با بالا رفتن سن می‌آید؛ وقتی آدم بارها و بارها شاهد تکرار این اتفاقات می‌شود، ناگزیر از خودش می‌پرسد: «قرار است چه چیزی یاد بگیریم؟» و بعد به این فکر می‌افتد که «حالا چه باید کرد؟»

باید نفس عمیق بکشم. حس‌ها و پرسش‌هایمان مشترک است. مردم ایران هم روزهای سخت و تاریکی را می‌گذرانند. با بحران معیشتی مواجهیم، بخش زیادی از جمعیت بیکار شده‌اند، زنان بیش از پیش از بازار رسمی و غیررسمی کار حذف شده و کسب و کارهایشان نابود شده است؛ به ویژه قطعی اینترنت مشاغل آنلاین که بخش مهمی از منبع درآمد زنان بوده‌اند را به نابودی کشانده است. ما هم دائما از خودمان می‌پرسیم: حالا چه باید کرد؟ آیا خودتان پاسخی برای این پرسش دارید؟

فکر نمی‌کنم پاسخ کاملی داشته باشم، اما به نظرم هرچند ممکن است این حرف خشک و بی‌روح به نظر برسد ما باید بتوانیم این فقدان را توصیف و کمی‌سازی کنیم: از منظر میراث فرهنگی، اقتصاد، و زندگی انسان‌ها. باید آن را به شکلی صورت‌بندی کنیم که روشن باشد بدون جبران خسارت در این سطح، هیچ عدالتی وجود نخواهد داشت. زیرا نبودِ چنین جبرانی به معنای نابودی کامل جوامع، گرسنگی، و سلب قدرت و توانمندی از همه است؛ به‌ویژه از زنان و دختران. و این چیزی است که از خلال گفت‌وگو با زنان و در فرایند پژوهش فمینیستی آشکار می‌شود: اینکه همین سازوکارها و پویایی‌های ساده، چگونه نوعی استقلال برای زنان ایجاد کرده بودند. فکر می‌کنم ما هیچ‌وقت زحمت این را به خودمان ندادیم که این فقدان را کمی‌سازی کنیم و بگوییم: «بسیار خوب، این حجم عظیم از فقدان وجود دارد. چه کسی مسئول آن است؟ و با آن چه باید کرد؟» این، به‌طور خلاصه، نگاه من به مسئله است. پانزده سال پیش، وقتی خیزش‌های عربی آغاز شد و آن گشایش نسبی در برابر حکومت‌های استبدادی به وجود آمد، حکومت‌هایی که مردم در آن‌ها حتی امکان حرف زدن نداشتند، خوب یادم هست که یک فمینیست تونسی را به کنفرانسی دعوت کرده بودیم. او می‌گفت: «حتی اگر رژیم ما را نکشته باشد، حتی اگر کشته نشدیم، حتی اگر مدام بین زندان و بیرون زندان  در رفت ‌و آمد بودیم، هنوز اینجاییم. اما چگونه می‌توان زندگی‌های ازدست‌رفته را جبران کرد، در حالی‌که هنوز زنده‌ایم؟ برای آرزوهای ازدست‌رفته چه می‌توان کرد؟ ما کشته نشدیم، اما نتوانستیم زندگی کنیم. فقط وجود داشتیم، آرام‌آرام پژمرده شدیم. چگونه می‌شود این را توصیف کرد؟

فکر می‌کنم در رابطه با ایران هم مشابهت‌های زیادی وجود دارد و این احساسات مشترک است. چگونه می‌شود توضیح داد که اجازه نداشتی به تمام ظرفیت‌هایت برسی، نه از روی تنبلی یا ناتوانی، بلکه چون عامدانه مانع تو شدند؟ چطور می‌شود این بار را حمل کرد؟ و چگونه می‌توان دست‌کم آن را به رسمیت شناخت؟ من هنوز زنده‌ام، یک بازمانده‌ام. و نمی‌خواهم مغلوب احساس گناه بازمانده‌ها شوم، چون همه ما که نمرده‌ایم، به‌شکلی آن را با خود حمل می‌کنیم. اما چطور می‌شود جبران کرد؟ من سیزده ساله بودم که جنگ داخلی لبنان آغاز شد و بیست‌وهفت ساله بودم که تمام شد. و این فقط تجربه من نیست؛ درباره یک جمعیت است. چطور می‌شود پانزده سال زندگی ازدست‌رفته، فرصت‌های ازدست‌رفته، ایده‌های ازدست‌رفته و آرزوهای ازدست‌رفته را جبران کرد؟ دست‌کم باید آن را به رسمیت شناخت. نقطه شروع همین است: به رسمیت شناختن.

بخش اول این گفتگو را اینجا بخوانید