
هجده و نوزدهم دیماه به بیتابی و اضطراب گذشت. تصاویر و ویدئوها قطرهچکانی بیرون میآمد. عدهای شروع کردند به بایکوت کردن اخبار کشته شدن مردم، که اینها بازی جمهوری اسلامی است برای ترساندن و سست کردن مردم، «بازنشر نکنید وگرنه همدست جمهوری اسلامی هستید.» مگر این جمهوری اسلامی نبود که جنایت را پنهان و کتمان میکرد؟ چطور افشا و آشکارسازی جنایت همدستی است؟
فقط سقوط مهم است و جانها بیارزش. اما عکسها زیادند، پیدرپی بیرون میآیند، جوانانی روشن، زیبا، جوان، جوان، … کودک…حالا دیگر نمیتوانند بگویند بازی جمهوری اسلامی است، چون وسعت کشتار لحظهبهلحظه آشکارتر میشود. دیگر نمیشود کتمان کرد، پس میگویند: «بیایید به انگلیسی اطلاعرسانی کنیم، ایرادی ندارد، مردم ایران اینترنت ندارند که خبردار شوند.» باورم نمیشود، میخواهند مردم جانها را دست بگیرند و خیابان را رها نکنند، میخواهند مردم خبردار نشوند که میکشند. روز ۱۸ دی صفحات پرمخاطب مجازی پر بود از «مردم نترسید، ماموران عقب کشیدهاند، کارشان تمام است، جمعیت زیاد شما باعث میشود نتوانند کاری کنند…» آنقدر این تصویر پررنگ و همهجا در حال انتشار بود که تعجب کردم چطور ممکن است جمهوری اسلامی و مامورانش مسالمتآمیز با اعتراضات مواجه شوند؟ یعنی از بالا دستور منع تیر آمده؟ نه. معلوم است که نه.
اما کمکم عیان شد، دیگر نمیتوانستند جلویش را بگیرند. هزاران نفر کشته شده بودند. و ما فعالان دیاسپورا، ناباورانه نگاه میکردیم. حملات دستهجمعی هر روز یک نفر را هدف گرفت. صدای منتقد، با خشونت بیامان خفه میشد. روزهایم به خیرگی میگذشت. صدای گلوله میآمد، مردم میدویدند، رد خون بر خیابان مانده بود. فاصله شده بود یک مرض اخلاقی. زنده ماندن سنگین بود، به ازای هر کیلومتر دوری سنگین بود و فلج میکرد. ما شده بودیم شاهدان ناتوان و بیاثر. زندهبودن، ناظر بودن شکنجه بود. بابای سپهر دنبالش میگشت، مادر بدن بیجان دخترش را در آغوش گرفته بود، وحیدآنلاین شده بود قیامت. تصاویر را کنار هم میگذاشت. جوانی خندهرو در یک سمت و بدنی خونین و بیجان با چشمهایی نیمهباز در سمتی دیگر. بیجانی به آنهمه زیبایی نمیآمد. مردم، دربهدر و دستبسته در کانال وحید به دنبال عزیزانشان میگشتند. به دنبال تصویری یا ویدیویی از واپسین نفسهای پاره تنشان. کلمات آخرشان چه بوده است؟ از عده زیادی در ازای تحویل جنازه، صدها میلیون پول گرفتند. برخی نمیتوانستند مبلغ را تامین کنند. چه بیحد دنائت و قساوتی.
عکس پشت عکس. جوان پشت جوان، عزیز پشت عزیز، عزاداری پی عزاداری. شبهایم تماما به تماشای سوگواری و عزاداری خانوادهها میگذشت، به تماشای رقصها بر سر مزارها و سرک کشیدن به زندگی کشتهشدهها؛ یکی میرقصید، دیگری شمع تولد فوت میکرد، یکی همسرش را میبوسید، دیگری فرزندش را در آغوش میگرفت،… هرشب بیوقته اشک ریختم و تمام زندگی مختل شد، مثل دیگران. چه امنیت بیهودهای، چه آزادی بیثمری وقتی به کاری نمیآمدیم. شرم. از ما در این لحظات چه برمیآید؟ هیچکس نمیدانست. صدای مخالف با رسانه و قدرت و سرمایه ساکت شده بود. امیدی به مداخله در این فضا نبود. تمامی میدانهای مجازی و غیرمجازی خارج از ایران، از کف نیروهای مترقی و آزادیخواه رفته بود. مبهوتانه از هم میپرسیدیم چه باید کرد؟ کشتار و آنهمه عزیز بینفسشده، خلعسلاحمان کرده بود. راههای آمده بیمعنی شده بود. صدایشان بلند بود؛ خون و جان انسانها، شد «بهای ناگزیر آزادی» و فرش زیرپای قدرت جدید. دست به دامن آمریکا و اسرائیل، ادعا میکردند که کمک در راه است. میگفتند آمریکا قرار است برای مردم کمک بفرستد و کار را تمام کند. مردمانی مستاصل از داخل ایران هم همین را میخواستند. آنقدر تبلیغات شد که باور کردند قرار است نجات پیدا کنند. چطور ادعای دروغین نجات انقدر مقبولیت پیدا کرد؟ این سوال را هر روز از همپیمانانمان میپرسیدیم. قابل درک بود. بعد از کشتاری چنین وسیع، تصور ادامه دادن به نظم گذشته هولناک و یا ناممکن است: «بگذار بمبباران کنند. مرگ یکبار و شیون یکبار.»
برخی چهرهها و فعالان خارج از ایران، با آزار سازمانیافته آنلاین، برچسبزنی، خشونت کلامی و حتی فیزیکی، تکصدا شدند. فحشهای جنسی به سوی زنان روانه شد. برای عدهای تهدید به تجاوز، فحاشی و الفاظ رکیک تبدیل شد به مبارزه. تعداد کسانی که جرات میکردند فریاد بزنند «نجاتی در کار نیست» کمتر و کمتر شدند. آنها از زن، زندگی، آزادی عبور که نه، نفیاش کردند. فعالان داخل ایران، زندانیان فعلی و سابق، با اتهام مماشات و همدستی با نظام کشتار، یکبهیک هدفی کارزارهای رسواگرانه و بیاعتبارسازی شدند. آنها که در جنبش ژینا مشارکت کرده و بازداشت شده بودند، به جوخه ناسزا کشیده شدند. این صداهای گوشخراش، دوری را عذابآورتر میکرد. چه جنجال رقتانگیزی، چه دعواهای هجوی، چقدر دور از حال و هوای مردم ایران. تصویر رشادتها بیرون میآمد، آتشنشان مهدوی، مجروحی را به دوش میکشید. تکاندهنده بود. وجودم لرزید. خبر آمد کشته شده. یا آن مرد که یکتنه جلوی در ساختمان ایستاد که مانع ورود ماموران شود و نگذارد دستشان به معترضان پناهگرفته برسد. او هم کشته شد. پزشکان درمانگاههای زیرزمینی تشکیل دادند برای درمان مجروحان در امنیت و همزمان خبر وسعت کشتار را به بیرون از ایران رساندند. خیلی به دلیل کمک به مجروحین و درمان آنها بازداشت شدند. خیلیها برای نجات دیگری، برای کشیدن بدنی مجروح به گوشهای امن، برای حفاظت از یک آشنا یا غریبه، جلوی گلوله رفتند، بیآنکه توجه کنند شعارش چه بوده یا به کدام جبهه تعلق داشته است. اما اینجا چه جنجالهای رقتانگیزی. چقدر شرمنده بودم. چقدر بیهوده بودم. آزاد بودم، در امان، متصل به اینترنت نامحدود و پرسرعت، اما بیمایه و مستاصل. افسردگی دوباره غلبه کرده بود. بدنم را بیحرکت میکرد. کابوسها دوباره حملهور شدند.
کمکم روزنههایی باز شد. در شهرهای مختلف دوباره صدای زن، زندگی، آزادی بلند شد. به جای تکتصویر دیگر اعتراضات، تصاویر زندانیان و کشتهشدهها بالا رفت. صداهایی متفاوت از صدای غالب در حمایت از مردم بیپناه و گلولهخورده و علیه کشتار و سرکوب، توانست خود را بالا بکشد. اگرچه باز هم اتهام خوردند و با فحاشی مواجه شدند. دهها هزار نفر بازداشت شده بودند. با وجود قطعی اینترنت برخی خبرها بیرون میآمد. آنها زنده بودند و باید زنده به خانوادههایشان برمیگشتند. قوه قضاییه مدام تهدید میکرد که به معترضان دیماه رحم نخواهد کرد و فوری به پروندههایشان رسیدگی خواهد شد. معلوم بود احکام سنگین و اعدام در راه است. خبرنگاران داخل ایران گزارش میدادند که روبروی زندانها غوغاست. خانوادهها به هر دری میزدند تا خبری بگیرند. تماس تلفنی برای اکثر بازداشتشدهها ممنوع بود.
پدری با داروهای فرزندش آمده بود و میگفت اگر داروها را نخورد میمیرد. عدهای مفقود شده بودند. نه در سردخانهها نشانی بود و نه در بازداشتگاه و زندان. کمکم فعالان خارج از کشور آستینها را بالا زدند برای اطلاعرسانی درباره بازداشتشدگان و مستندسازی نام و مکان بازداشت آنها، مشاوره حقوقی رایگان، جمعآوری کمک مالی برای مجروحان، و دیگر فعالیتهای امدادرسانی و مراقبتی. من هم مشغول میشوم. کاری کردن نجاتدهنده است. با هرکس که حرف میزنم، کاری میکند یا میخواهد کاری کند. وجدان معذبم حالا کمی آرامتر است. روزها کاری میکنم و شبها عزاداری. حالا کانالی در تلگرام به راهافتاده که نام کشتهشدگان را گردآوری و با تصویر منتشر میکند. شبها به آن پناه میبرم. چطور باید به زندگی ادامه دهیم؟ این سوال را خیلیها میپرسند. زندهماندن بعد از دیماه چه معنایی دارد؟ خیلیها مینویسند. من هم دائما کلنجار میرم و با فکر اینکه مرگ همیشه برایم در دسترس است آرام میگیرم. افکاری حول محور بیمعنایی زندگی و نبودن، برای اولینبار به سراغم آمده، اگر هم اولینبار نه، هرگز اینقدر ملموس و ممکن نبوده است. زلزدن به تصاویر مردگان، با آن دهانها و چشمهای ناتمام نیمهباز، به آن تنهای شکافخورده، به آن کیسههای سیاه و کفنهای سفید، حالا به مناسکی شبانه تبدیل شده است. میدانم که تنها نیستم و بقیه هم وضعیت مشابهی دارند، که اینها واکنشهای طبیعی انسانی است. پاسخ کسی که بازمانده است، کسی که زنده است وقتی دیگران گلولهباران شدند.
صدای گوشخراش حالا بلندتر شده است و از آمریکا و اسرائیل تمنای مداخله دارد. و مداخله یعنی بمباران. برای بسیاری مثل من، انتهای این مداخله روشن است. کشتهها و ویرانیها و آوارگیهای بیشتر. میگویند «آزادی بها دارد.» میگوییم: «جان و داراییها و زندگی مردم را اینطور بیارزش نکنید، انتهای این مداخله هر چیزی خواهد بود جز آزادی و آبادی.» متهم میشویم: «آخوند به کون»، «مالهکش جمهوری اسلامی»، «زیرخواب آخوند»، و … بمب اول که منفجر شد، در خیابانها جشن گرفتند. میناب با خاک یکسان شد و آنهمه کودک بیگناه مثله شدند. پایکوبیها ادامه داشت.
میگفتند کار خود جمهوری اسلامی است. به خانوادههای سربازان حملهکننده به ایران تسلیت گفتند و به خانوادههای کودکان معصوم میناب نه. اینترنتها قطع شد و ما دوباره در استیصال و ناتوانی فرو رفتیم. از اضطراب عزیزانم که حالا زیر بمباران بودند، به فروپاشی رسیدم. دور خودم میچرخیدم و نمیرسیدم. شرمنده بودم. خیلی شرمنده. اگرچه در آزادی و امنیت، نتوانسته بودیم کاری کنیم و جلوی این جنگ را بگیریم. کدام نیروها در کجای جهان تا به حال زورشان چربیده به تسلیحات و جنگ؟ دستکم نباید میگذاشتیم برای عدهای انقدر مشروع و «آزادیبخش» جلوه کند. نمیخوام بیش از این از فلاکت و شرمندگی و حس حقارتی که آن روزها داشتم بنویسم. اما در نهایت فروپاشیدم. از عذاب وجدان ایران نبودن و دستهای سیمانیام، از تماشای ویدئوهای دی و پس از آن انفجار بمبها و کشتهشدن غیرنظامیان بیگناه. فروپاشی یعنی دیگر جز فکر کردن چیزی آرامم نمیکرد. ذهنم سیاهی مطلق بود. حس سرزنش امانم را بریده بود. تصور آینده و زندگی کردن برایم سخت شده بود. اما دوباره دستها بالا زده شد. برای بلند کردن صداهایی علیه جنگ، برای جمعآوری کمک مالی در جهت وصل کردن هرچه بیشتر افراد داخل به اینترنت، برای کمک به کسانی که خانههایشان ویران شد، حمایت مالی و تبلیغاتی از کسبوکارهای نابودشده به خاطر قطعی اینترنت و جنگ، کمک مالی به صندوقهای حمایت از کارگران بیکارشده و … من هم دوباره چنگ زدم به همبستگیها و کاری کردنها و به امکانهای مراقبت. عده زیادی باور دارند که در وضعیت فعلی تنها چیزی که میتواند از فروپاشی فردی و جمعی جلوگیری کند همین مراقبت است.
بلافاصله پس از توقف موقت بمباران، درمان جدی را شروع کردم. همیشه از قرص خوردن و وابسته شدن به دارو وحشت داشتم. حس میکردم چیزی را در من تخریب میکند، میشکند، میکشد. اما واضح بود که بدون درمان و کمک تخصصی، حتی روانم هم مجال دهد، بدنم دیگر یاری نمیکند. غیرممکن بود. شروع کردم و کاش زودتر کرده بودم. قرصها نجاتم داد. یکی قرصها و یکی همان جمعهایی که در سیاهترین دوران، همت کردند دستی از مردم داخل ایران بگیرند، هرچند کممقدار. امروز که بمباران دستکم روی کاغذ متوقف شده، و من هم تا حدودی اوضاع تن و زندگی را دوباره به دست گرفتهام، بیش از همیشه برایم روشن است که ما در این دوردست، اگر دائما به روزمره و رنج و امید مردمی که در آن خاک زندگی میکنند وصل نباشیم، کاری کردنهایمان، در خوشبینانهترین حالت قیممابی است در حالت بدبینانه، کاسبی. حالا آزادی که نیامده هیچ، سرکوبها و اعدامها هم شدت گرفته است. عدهای مبارزات مردم داخل ایران را تنها زمانی به رسمیت میشناسند و انعکاس میدهند که به کشته شدن، به شلاق، به شکنجه و زندان منتهی شود. هر قدمی، هر کنشی که کنشگر از آن زنده و آزاد و سالم بیرون بیاید برای دستورکارها ارزش و قابلیت بازنمایی ندارد. هر تلاشی مراقبتمدارانه، زندگیمحور و معطوف به زندگی روزمره، نهتنها مبتذل، که خیانت است. سروناز احمدی، مددکار اجتماعی و کنشگر فمینیست ساکن ایران در متن از مراقبت تا تمرین جمهوریت؛ درباره همبستگی در جنگ نوشته: «همبستگی فقط یک شعار یا آرزو نیست. همبستگی چیزی است که در عمل و در رابطههای واقعی میان آدمها ساخته میشود. هر بار که در دل این شرایط از یکدیگر خبر میگیریم، اطلاعات و امکاناتمان را به اشتراک میگذاریم، یا تلاش میکنیم کسی در لحظه خطر تنها نماند، در واقع بخشی از همان فرهنگی را زنده نگه میداریم که بدون آن هیچ جامعه آزاد و انسانی نمیتواند شکل بگیرد. شاید نتوانیم در چنین شرایطی بهسادگی ساختارهای بزرگ اجتماعی بسازیم. اما میتوانیم چیزی را تمرین کنیم که برای هر جامعهای ضروری است: اعتماد، همکاری و مراقبت از یکدیگر. و شاید همین تمرینهای کوچک باشد که روزی زمینه شکلگیری جامعهای را فراهم کند که بر پایهی آزادی، مسئولیت مشترک و جمهوریت بنا شده است. گاهی همین کارهای ساده، در نهایت سیاسیترین کارهایی است که میتوان انجام داد.»
