
تصاویر مردمانی که حیران و شوکزده و گریان در میان آوارهای خانه خود دنبال چیزی میگردند از دردناکترین تصاویر جنگ اخیر ایران بودهاند. تصاویری که عدهای آن را پروپاگاندا خواندند و بدترین اتهامها را به آسیبدیدگان زدند. ویدئویی منتشر شد از یک ز زن ، که برای اثبات ویران شدن خانهاش و جعلی نبودن تصاویر، به خانه تخریب شده بازگشته بود و اتاق به اتاق و گوشه به گوشه، خرابیها را به مخاطب نشان میداد بیآنکه فرصت کند از حس و حالی که تجربه کرده چیزی بگوید. ما از آنچه بر این افراد گذشته؛ از تجربه آواره شدن، تجربه تماشای ویران شدن عمری تلاش و زحمت، أصلا تجربه آن لحظه که موشکی بر خانه فرود میآید، نمیشنویم.
DARAJ MEDIA، در مجموعه ویدئوهایی به سراغ افرادی از لبنان و فلسطین رفته که خانههایشان توسط اسرائیل، بمباران، تخریب و غارت شده است. آنها روایتی از تجربه بازگشت به خانه و مواجهه با ویرانی و اشیا و خاطرات از دست رفته بودند. از اینکه چقدر ساخته شدن و خانه شدن هر خانه زمان و فداکاری برده است و اکنون همه آن زحمات به باد رفته است. اما برای این افراد، دردناکتر از همهچیز، از بین رفتن رد خاطرات گذشته است.
خواندن این روایتها فقط آشنایی با تجربه چند نفر نیست. برای کنشگران، روزنامهنگاران و همه کسانی که با آسیبدیدگان جنگ کار میکنند، این روایتها یادآوری میکنند که ثبت رنج انسانها تنها به شمارش کشتهها و میزان خسارت محدود نمیشود. شنیدن روایت بازماندگان، بخشی از مراقبت، همدلی و مستندسازی مسئولانه است زیرا آنچه در جنگ ویران میشود فقط ساختمانها نیست، بلکه حافظه، احساس امنیت، تعلق و بخشی از تاریخ شخصی انسانهاست که از بین میرود.
در ادامه چهار روایت را میخوانید.
اراده مردم از این ویرانی قویتر است
اولینبار که برگشتم، فقط دنبال عکسها بودم. میخواستم عکسهای پدر و مادرم را پیدا کنم. این خانه را خودمان ساخته بودیم. ملات را با دست آماده میکردیم، آجرها را جابهجا میکردیم و تا جایی که میتوانستیم کمکدست پدر و مادرم بودیم. آنها با صبر، فداکاری و دشواری بسیار این خانه را ساختند. گاهی از نیازهای خودشان میزدند، حتی گرسنگی میکشیدند تا بتوانند خانه را برای ما بنا کنند. بیش از هرچیز، خاطره پدر و مادرم آزارم میدهد. رؤیایی که برای ساختن این خانه داشتند و سالهایی که برای آن زحمت کشیدند.
وقتی به محله و خانهام برگشتم، جز تلی از آوار چیزی ندیدم. تمام وسایلم خاکستر شده بود. کل ساختمان در آتش سوخته و بر زمین فرو ریخته بود. از شدت شوک نقش زمین شدم. هرگز فکر نمیکردم تا این حد ویران شده باشد. تصور میکردم شاید دیواری خراب شده یا پنجرهای شکسته باشد. اما همهچیز چنین کینهتوزانه سوخته بود. مواجهه با این حجم ویرانی از توانم خارج بود. لحظهای سخت بود و سرشار از اندوه. همه خاطراتمان، خاطرات پدر، خواهر و برادرها، همسایهها و مردم محله، به کوهی از ویرانه تبدیل شده بود. وقتی بالای آوار خانه ایستادم با خودم گفتم: «محال است بتوانم دوباره به اینجا برگردم یا در این خانه زندگی کنم.» غم سنگینی تمام وجودم را گرفته بود. اما همان لحظه با خودم عهد کردم که عزمم را جزم کنم. نمیتوانم اینجا را رها کنم. باید دوباره بلند شوم.
پدرم ستون خانواده بود. کارمند بود و هر روز صبح از خواب بیدار میشد و قهوهاش را مینوشید. مادرم از قبل صبحانه و قهوه را برایش آماده کرده بود. این یکی از عادتهای زیبای زندگی روزمره ما بود. پدر به سر کار میرفت و مادرم لباسهایش را برایش آماده میکرد. بعد نوبت ما بود که برای مدرسه بیدار شویم. مادرم صبحانه را آماده کرده بود. اینها پایههای زندگی خانوادگی ما بود. بچه باید با صبحانه راهی مدرسه میشد و وقتی برمیگشت ناهار آماده بود. صبحانه، ناهار و شام را همه خانواده کنار هم میخوردیم. امروز تلاش میکنم خواهر و برادرهایم را دور هم جمع کنم. همانطور که پدر و مادرم دوست داشتند. چون تنها کسی هستم که در خانواده ازدواج نکردهام، احساس میکنم مسئولم که خانواده را کنار هم نگه دارم.
اولینباری که بعد از بازگشت دور هم جمع شدیم، نخستین روز ماه رمضان بود. آن روز با دستهای خودمان آوارها را جمع میکردیم. بعدها بیشتر وقتها تنها ماندم و همراه خواهرزادهام با فرغون آوارها را بیرون میبردیم. آنقدر کار کردم که در نهایت پایم شکست و مجبور شدم مدتی استراحت کنم. بلوکهای سیمانی را از پایین برمیداشتم و برای بنا بالا میبردم تا هزینه کارگر کمتر شود. سعی میکردم خواهر و برادرهایم را دلداری بدهم. به آنها میگفتم: «اشکالی ندارد، همانطور که یکبار این خانه را ساختیم، دوباره هم میسازیم. همهچیز درست میشود. اراده مردم از این ویرانی قویتر است.»
برای اینکه خودم را آرام کنم، صبحها پنجره را باز میکردم. اما فقط ویرانی میدیدم. با خودم میگفتم: «باید هرچه زودتر درخت بکاریم.» دلم میخواست سبزی درختان روی این همه خرابی را بپوشاند. برای من، اردوگاه فقط مجموعهای از ساختمانها یا تودهای از سنگ و سیمان نیست. اردوگاه نماد فلسطین است، نماد آرمان فلسطین. من آن را فلسطینِ کوچک میدانم، جایی که تا روز بازگشت به سرزمین مادری هویت ما را زنده نگه میدارد. هرگز نمیتوانم این مکان را ترک کنم. اینجا با حافظه، احساسات و هویت من، و با تاریخ مبارزه مردم فلسطین، گره خورده است.
آرزوی بزرگتری ندارم جز اینکه در خانهای که از پدر و مادرم برایم مانده زندگی کنم، همینجا، در اردوگاه یرموک؛ جایی که باید آغاز مسیر بازگشت به فلسطین باشد. نمیتوانم تصور کنم که بار دیگر این خانه را ترک کنم، هر اتفاقی هم که بیفتد. بازگشت به اینجا برای من فقط بازگشت به یک خانه نبود، انگار به فلسطین بازگشته بودم. اینجا خودم را برای بازگشت بزرگ، برای روزی که به سرزمین فلسطین بازگردیم، آماده میکنم.
میخواستند خاطراتمان را پاک کنند و حافظهمان را از بین ببرند
اگر راهی بود که میشد خانه را داخل یک چمدان گذاشت و با خود برد، حتما این کار را میکردم. خانه از دست رفت. درخت گردوی ما از بین رفت، درختی که در جنگ قبلی نابود شده بود، اما دوباره کاشتیمش و تا سال ۲۰۲۵ دوباره جان گرفت. با پافشاری میخواستیم باغمان را دوباره زنده کنیم. نهالهای تازه کاشته بودیم و پیوند زده بودیم. بعد از آن همه تلاش، همان باغی که در جنگ قبلی آسیب دیده بود دوباره از دست رفت. پیش از این جنگ عکسهایم را جمع کرده بودم. از هرکدام از خواهر و برادرهایم دو عکس جدا کرده بودم تا آنها را با خودم در بیروت نگه دارم. دلم میخواست تصویری از آنها همیشه همراهم باشد. همه آلبومهای عکس در خانه ماندند، همراه با خانه منفجر شدند و از بین رفتند.
همیشه برای دیدن سرسبزی و درختها به جنگلهای اطراف بیروت میرفتیم. در روستایمان درختی نمانده بود و أصلا نمیتوانستیم به جنوب برگردیم تا طبیعت را ببینیم. فقط برای اینکه چند ساعت در میان درختان وقت بگذرانم تقریبا هر آخر هفته به جنوب میرفتم. خانه ما خودش غرق در سرسبزی بود. کافی بود روی ایوان بنشینی، تا چشم کار میکرد فقط درخت و سبزه بود. هیچ منظرهای جز طبیعت اطراف نبود. ناگهان یک روز، در حالی که نشسته بودی، خانهات به خبر فوری تلویزیون تبدیل شد. اما نه یک گزارش عادی که توسط خبرنگارها تهیه شده باشد. ارتش اسرائیل خودش ویدئویی منتشر کرده بود که نشان میداد وارد خانه ما شده و ادعاهایی دروغ را مطرح میکرد.
خانه را زیرو رو کرده بودند. از روی وسایلی که در ویدئو میدیدیم معلوم بود هیچچیز را سر جایش نگذاشتهاند. همهچیز را جابهجا کرده و از آن فیلم گرفته بودند. من پوشههای شخصی خودم را در آن ویدئو دیدم. نمیدانستم داخل آن پوشهها چه مدارکی گذاشته بودم لباسهایم را دیدم. مدام با خودمان فکر میکردیم: حالا قرار است با وسایلمان چه کنند؟ آیا عکسها را میدزدند؟ مدارک را؟ آنها را میسوزانند؟ نابودشان میکنند؟ فقط به این فکر میکردیم که سرنوشت چیزهایی که برایمان ارزش دارد چه خواهد شد.
احساس میکردیم هدفشان فقط اشغال خانه نبود. میخواستند خاطراتمان را پاک کنند، حافظه ما را از بین ببرند و هر نشانهای از زیست گذشته ما را در آن خانه محو کنند. چند روز بعد فهمیدیم که خانه را منفجر و بعد با بولدوزر با خاک یکسانش کردهاند. دیگر نه خانهای باقی مانده بود، نه عکسها و نه هیچکدام از وسایل ما. شب اعلام آتشبس، با استفاده از تصاویر ماهوارهای تلاش کردیم بفهمیم آیا خانه هنوز پابرجاست یا نه. باید تصمیم میگرفتیم برگردیم یا در آوارگی بمانیم. همه از خبر آتشبس خوشحال بودند و مردم آماده بازگشت میشدند. اما من وسط خیابان از شدت گریه فرو ریخته بودم. فهمیده بودم که خانه دیگر وجود ندارد.
چند روز بعد، خبرنگارها از روستاهایی که مردم توانسته بودند به آنها برگردند تصاویر تازهای منتشر کردند. دیدیم که تمام روستا با بولدوزر صاف شده است. خانه ما دیگر وجود نداشت. باغ زیتونمان از بین رفته بود. حتی آسفالت خیابانها را هم کنده بودند. فقط زمینی خاکی باقی مانده بود. هیچچیز سر جایش نبود. خانه واقعا زیبا بود. هر وقت از شلوغی و خستگی بیروت به ستوه میآمدم، چهار-پنج روز به خانه پدر و مادرم میرفتم. آنجا تنها جایی بود که احساس میکردم کاملا آزادم. جایی که کسی از من چیزی نمیخواست و میتوانستم آسوده باشم.
در جنگ قبلی، خمپارهای کنار خانه پدربزرگم فرود آمده بود. خیلی ناراحت شده بودیم. اما حالا نه فقط خانه پدربزرگ، بلکه کل روستا، میدان اصلی و حتی جادهها را با بولدوزر از بین برده بودند. چهره روستا آنقدر تغییر کرده بود که وقتی عکسها را نگاه میکردیم، نمیتوانستیم تشخیص بدهیم مکانهایی که میشناختیم کجاست. جادهها را صاف کرده بودند، شیبها از بین رفته بود و همهچیز به زمینی هموار، شبیه یک زمین فوتبال تبدیل شده بود. حتی شنیدیم برکه قدیمی روستا هم دیگر وجود ندارد. کنار همان برکه مادرم روزی از من عکس گرفته بود. درختان بلوط اطرافش همگی از ریشه کنده شده بودند. برای ما در هر کوچه و خیابان خاطرهای بود و همه آن خاطرهها را از ما گرفتند.
هیچوقت تصور نمیکردم روزی برای یک خانه گریه کنم. اما برای خانهمان گریه کردم. برای درختان زیتون پدربزرگم گریه کردم. برای درختان انجیر و انار مادرم گریه کردم. برای درخت گردویی که مادرم در سال ۲۰۲۵ کاشته بود و با شوق قد کشیدنش را نظاره میکردیم گریه کردم. برای همه درختهای اطراف چشمه گریه کردم. برای تاک انگور، برای سرسبزیِ باغ، برای همهچیز. هرگز فکر نمیکردم روزی برای یک خانه اشک بریزم، اما برای زندگیای که در آن خانه جریان داشت، گریستم.
بزرگترین درد کسانی که خانههایشان در بمباران آسیب دیده، از دست دادن حافظه و خاطره است
از وسایل خانه یا چیزهای مادی نپرسید. تنها چیزی که دنبالش میگشتم آلبومهای عکس بود. اما متاسفانه پیدایشان نکردم. شوکه شده بودم. آلبومهایی که تمام خاطراتمان را در خود داشتند، خاطرات دوستان، سفرها، رفتوآمدها، روزهای دانشگاه و … همه آن لحظهها در آن آلبومها ثبت شده بود. هر عکس داستانی داشت، رویدادی را زنده میکرد، خاطرهای را در خود نگه داشته بود. هیچکدام را پیدا نکردم.
خانه بر اثر اصابت گلولهها آسیب دیده و بخشی از آن ویران شده بود، اما در مجموع هنوز پابرجا مانده بود. علاوه بر آسیبهای ناشی از جنگ، همهچیز را هم غارت کرده بودند. هرچه امکان بردنش بود، از در و پنجره گرفته تا وسایل برقی، چینی، سرامیک و هر چیز دیگری را برده بودند. آن خانه، خانه خانوادهام بود. خانه خاطرات کودکی، سالهای رشد و نوجوانی و جوانیام. از دست دادنش ضربه بسیار سنگینی بود. خانهای که خودم سالها در آن زندگی کرده بودم هم نابود شد. خانهای که پر از خاطرات جمع شدن با دوستان، کارهایی که کنار هم انجام میدادیم، خندهها، بازیها و شبنشینیها بود. سالهای طولانی در همان خانه زندگی کرده بودم و همه خاطرات آنجا شکل گرفته بود.
آگاهی اجتماعی و فرهنگی من در همان خانه شکل گرفت. وقتی مجبور شدم به خانه دیگری بروم، حس میکردم خاطرات را جا گذاشتهام. هر وسیلهای در آن خانه چیزی را برایم یادآوری میکرد. هدیههایی از دوستانم آنجا بود. هدیههایی که هر کدام یادآور یک مناسبت، یک دیدار، یک مهمانی، یک شوخی، یا حتی یک لحظه غمگین بودند. هر گوشه خانه چیزی را به یادت میآورد. کتابهای زیادی داشتم، یک کتابخانه کامل. اما دیگر هیچچیز از آن باقی نمانده بود.
در حیاط خانه تاک انگوری داشتیم که روی داربست گسترده شده بود و سایهاش تمام خانه را میپوشاند. انگورهایش آنقدر زیاد بود که با همه همسایهها قسمت میکردیم. این رسم برای ما معنای خاصی داشت؛ نشستن زیر آن داربست، منتظر رسیدن انگورها ماندن، چیدن و بعد پدرم که به من میگفت: «این را برای خانه ابوخالد ببر، این را برای ابوفیصل، و این را برای ابوغالب.» آن درخت برای ما نماد بخشندگی بود. هر خاطره، خاطرهای دیگر را به زنده میکرد و هر کدام بخشی از شخصیت و هویت ما ساخته بودند. یاد روز اول مدرسه میافتادم. اینکه چگونه برای شروع مدرسه آماده میشدیم، لباس فرم و جلیقهمان را میپوشیدیم. مادرم در روز اول دستم را میگرفت و مرا تا مدرسه همراهی میکرد. چه روزهای زیبایی بودند.
خانه برای من فقط یک ساختمان نبود. یک موجودیت بود، یک حال و هوا. جایی بود که در آن آرامش داشتم و بیهیچ حسابوکتابی، همانگونه که بودم رفتار میکردم؛ با سادگی و بیتکلف. خانه معنای امنیت، آرامش و اطمینان بود. هرجا که میرفتم، وقتی به خانه برمیگشتم احساس میکردم دوباره به پناهگاه خودم برگشتهام. جایی که میتوانستم آسوده باشم و خود واقعیام را زندگی کنم. بازگشت به خانه پدری همیشه با شادی همراه بود.
اما امروز، این بازگشت با بغضی عمیق همراه است. آدمهایی که روزگاری آنجا زندگی میکردند، دیگر نیستند. همانهایی که شادیها، غمها، بازیها و شبنشینیها را با هم شریک میشدند. حالا وقتی برمیگردی، انگار چیزی کم است. حلقهای از این زنجیر گم شده است. آن صمیمیت، آن اشتیاق دیدن آدمها، دیگر وجود ندارد. خانه را میشود دوباره ساخت. اما به گمان من، بزرگترین درد کسانی که خانههایشان در بمباران آسیب دیده، از دست دادن حافظه و خاطره است، نه از دست دادن اشیای مادی. وسایل را میتوان دوباره خرید، اما خاطرات را نمیتوان جایگزین کرد.
دوست داشتم برگردم چون همینجا آرامش میگیرم
وقتی برای نخستینبار وارد محله شدم همهچیز برایم ناآشنا بود. نمیدانستم این خانه مال کیست و خانه خودمان کجاست. انگار همهچیز پاک شده بود؛ تمام خاطراتی که روزی آنجا زندگی میکردند. این خانه برای من دنیایی از خاطره دارد. من و خواهرم در همین خانه به دنیا آمدیم، بزرگ شدیم و زندگی را در آن یاد گرفتیم. اتاقی که در آن بزرگ شدیم، قدیمیترین اتاق خانه بود. به آن «اتاق ابوعَدنان» میگفتند؛ همان اتاقی که زندگی مشترکمان را در آن آغاز کردیم.
خودم این خانه را ساختم. معمار آوردم. خانهای عربی بود، با یک حیاط مرکزی. آخرین اتاق سمت غربی را خودمان ساختیم. خواهرهایم آن روزها کمکم کردند. راستش دیگر دقیق یادم نیست. هجده یا نوزده سال بیشتر نداشتم. با هم آن اتاق را ساختیم، دیوارهایش را بالا بردیم، سقفش را ریختیم و آمادهاش کردیم. بعد از ازدواج، عدنان همانجا به دنیا آمد. چهل روز اول زندگیاش را در همان اتاق گذراند. هنوز خودم را میبینم که در آن اتاق، بچهها را میشستم، با یک سطل آب حمامشان میکردم، لباسهایشان را میشستم و بعد در حیاط خانه روی بند پهن میکردم تا خشک شوند. خوشحال بودیم. مگر آدم از زندگی چه میخواهد؟
تمام عمرمان را در آن خانه گذراندیم و همانجا بزرگ شدیم. نه دعوایی بود، نه کدورتی، نه مشکلی. همه یکدل زندگی میکردیم. یک غذا میپختیم و دور هم مینشستیم و میخوردیم. آن روزها بچههایم کوچک بودند و خانه حیاط بزرگی داشت. صبح زود آنها را یکییکی به حیاط میآوردم، شاخههای توت را برایشان تکان میدادم تا میوهها بریزد و بنشینند و توت بخورند. آن زمان دوربینی نبود که از آن لحظهها عکس بگیریم. فقط نگاهشان میکردم و از دیدنشان لذت میبردم. شاید فقیر بودیم و چیز زیادی نداشتیم، اما خوشبخت بودیم. هر مناسبتی که میرسید، برای بچهها جشن تولد میگرفتیم. بهترین جشنی که از دستمان برمیآمد. عیدها شیرینی و کلوچه میپختیم. همه خانواده در همین حیاط جمع میشدیم، تنور را وسط حیاط روشن میکردیم و با هم نان و غذا درست میکردیم. همه همسایهها به خانه ما میآمدند. پنج عروس خانواده دور هم جمع میشدیم؛ میخندیدیم، آواز میخواندیم، شادی میکردیم. من هم خیلی دوست داشتم هلهله بکشم و آواز بخوانم.
حالا بازگشتهایم. از یک طرف خوشحالیم که دوباره به خانه برگشتهایم، اما بغضی ته گلویمان مانده است. زندگی دیگر مثل گذشته نیست. برگشتهایم، اما دیگر همه کنار هم نیستیم. به دوستانم فکر میکنم، به کسانی که دوستشان داشتم. گریهام میگیرد، چون دیگر پیدایشان نمیکنم. آدمهایی که تمام عمر، شادیها و عزاداریها و همه لحظههای زندگی را با هم گذرانده بودیم. من عاشق زندگی اجتماعی بودم. پنج جاری داشتم. همیشه به آنها میگفتم: «بچهها را بخوابانید و بیایید دور هم بنشینیم.» برای همه چای میریختم، در همین اتاق جمع میشدیم و بچههایمان همان کنار، در آن اتاق، خوابیده بودند. هر هفت بچه کنار هم میخوابیدند و ما تا نیمهشب با هم حرف میزدیم. اما خانه سوخته است. همهاش سوخته. آتشش زدهاند و ویرانش کردهاند. دلم میخواهد دوباره در آن زندگی کنم، اما توان بازسازیاش را ندارم. شوهرم هم دیگر از عهده این کار برنمیآید .وقتی از اینجا رفتیم، همه وسایلمان را جا گذاشتیم. وقتی برگشتیم، دیدیم هم خانه را آتش زدهاند و هم همه اثاثیه را از بین بردهاند. دخترهایم همیشه اینجا دور هم جمع میشدند، اما حالا بازگشت دیگر مثل گذشته نیست. چیزهای زیادی کم داریم. آب لولهکشی نداریم. از همسایهها آب میگیریم و با گالن میآوریم. برق هم بهطور منظم وصل نیست. با این همه، دوست داشتم برگردم چون همینجا آرامش میگیرم. اما امکانات زندگی وجود ندارد.
وقتی مردم کمکم به محله برگشتند، به من میگفتند: «امعدنان، چرا هنوز مستأجری؟ برگرد. همه دارند خانههایشان را تعمیر میکنند.» اما من توان مالی نداشتم. به خانهام برگشتم، ولی آن خانهای را که میشناختم را پیدا نکردم. خانهای نبود که بشود در آن زندگی کرد. اگر توان مالی داشتم، هرگز در خانهای ویران و خالی از همهچیز زندگی نمیکردم. اما چاره دیگری نداشتم. نه میتوانستم خانهای اجاره کنم و نه جای دیگری برای رفتن داشتم. خدا خودش بهتر از هر کسی میداند که حال و روزمان چگونه است.
منبع:
