
بخش اول
ایران در سال گذشته دو جنگ و یک کشتار بیرحمانه را پشت سر گذاشت. بحرانهایی که فشار بسیار شدیدی به مردم در سنین، طبقات و موقعیتهای مختلف وارد کرد. برخی در شرایط جنگی خانههایشان را از دست دادند، عزیزانشان را از دست دادند، آواره شدند و زندگیشان برای همیشه تغییر کرد. در جنگ چهلروزه که با حمله آمریکا و اسرائیل به ایران آغاز شد، تهران و برخی شهرهای دیگر بارها هدف حملات موشکی و پهپادی قرار گرفتند. این حملات، آسیبها و خسارتهای جدی به اماکن مسکونی و عمومی وارد کرد. همزمان، در شرایطی که اینترنت در ایران بهطور کامل قطع شده بود، امکان رسیدگی، اطلاعرسانی و ارتباط میان مردم بهشدت کاهش یافت. همین مسئله باعث شد کشور برای مدتی طولانی در وضعیتی بحرانی، آشفته و اسفبار باقی بماند. ایران همچنان زیر سایه یک آتشبس معلق، بیتاریخ و ناپایدار در وضعیتی نابسامان به سر میبرد، وضعیتی که فشار روانی، اجتماعی و اقتصادی شدید بر زندگی روزمره و معیشت مردم گذاشته است.
اما این نوشتار قصد دارد به وجه دیگری از روزهای جنگ نگاه کند. بخشی که در میان صدای انفجارها، قطع اینترنت، بیخبری، ترس و آوارگی کمتر دیده شد. بخشی که در آن مردم، با وجود آنکه خودشان نیز به یک اندازه در معرض خطر جانی و مالی بودند، از کمک کردن به یکدیگر دریغ نکردند. در همان روزهایی که هیچکس نمیدانست حمله بعدی کجا خواهد بود، چه کسی خانهاش را از دست خواهد داد یا کدام خانواده به کمک فوری نیاز پیدا خواهد کرد، بسیاری از مردم تلاش کردند پناه دیگران باشند و قدمی برای کاهش رنجهای دیگری بردارند. در روزهایی که حاکمیت شهروندان را به حال خود رها کرده بود، مردم در شرایطی به هم پناه دادند، خبر رساندند، غذا و دارو تهیه کردند، از سالمندان و کودکان مراقبت کردند و خانهها و محلههایشان را به فضاهایی برای حمایت از دیگران تبدیل کردند که خودشان نیز گرفتار همان ناامنی و بیثباتی بودند. این تجربه نشان داد که حتی در لحظههایی که ساختارهای رسمی ناکارآمد، کُند یا غایباند، جامعه میتواند از دل روابط روزمره، همسایگی، اعتماد و انساندوستی شکلهایی از مقاومت، مراقبت و تابآوری جمعی را بسازد. در برابر ویرانی جنگ، مردم فقط قربانی نبودند، بلکه با کمک به یکدیگر، راههایی برای حفظ زندگی، معنا و امید پیدا کردند و عاملیت خود را بازیافتند. عده زیادی پس از وصل شدن اینترنت نوشتند این روزها را با مراقبت در حلقههای دوستی و شبکههای آشنایی توانستهاند دوام بیاورند و به همسایه، دوست، خانواده و آشنا پناه بردهاند.
حسین ایمانیجاجرمی، جامعهشناس و رئیس مرکز مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران در نشستی با عنوان «نقش جوامع محلی در تقویت تابآوری در شرایط جنگ و پساجنگ» که توسط جمعی از فعالان اجتماعی و پژوهشگران اجتماعی در محله اکباتان تهران برگزار کردند، درباره نقش و اهمیت گروههای محلی برای تابآوری شهروندان در شرایط جنگ و پساجنگ سخن گفت. این جامعه شناس که زمان جنگِ چهل روزه در تهران بود با انتقاد از عملکرد حاکمیت در از بین بردن نهادهای مردمی گفت: «دولت همیشه و همزمان در بسیاری امور دخالت دارد که در اغلب آنها کارایی ندارد. آموزش، درمان، بهزیستی، نهادهای بشردوستانه. همه این نهادها در ایران دولتی هستند و به این ترتیب در کشور با دولتی بزرگ مواجه هستیم که از قضا این دولت در زمان بحرانی نظیر جنگ کارآمد نیست.»
اما با وجود ضعیف شدن و سرکوب نهادهای مدنی مردمی و محلی در طول سالیان، مردم ایران در بحرانهای مختلف، از زلزله و سیل گرفته تا جنگهای تحمیلی پیشین، بارها و بارها نشان دادهاند که وقتی پای بحران به میان میآید، میتوانند به شکل عمومی بسیج شوند، به کمک یکدیگر بیایند و حتی کارهای جمعی و تیمیای انجام دهند که گاه از عملکرد نهادهای حکومتی مؤثرتر است. آنها بارها ثابت کردهاند که منتظر کسی نمیمانند و با تکیه بر ظرفیتها، تواناییها و قابلیتهای جمعی خودشان برای رفع چالشهای جامعه دست به کار میشوند. تجربه بحرانهای پیشین مانند زلزله و سیلهای متعدد هم نشان داده است که حضور فعال مردم در حل چالشها میتواند، بسیار ثمربخش و تسریعکننده، باشد. تجربه جنگ دوازدهروزه نیز باعث شد برخی نهادهای محلی به فکر آمادگی بیشتر برای مواجهه با بحرانهای مشابه بیفتند. آمادگیای که بعدها در جنگ اسفند به کمک مردم همان محلهها آمد. همزمان با جنگ، قطع اینترنت دسترسی مردم به یکدیگر را دشوار و بحرانی کرده بود. شهروندان بهدرستی متوجه نمیشدند کدام مناطق هدف حمله قرار گرفتهاند، چه اتفاقی در محلههای دیگر افتاده و چه کسانی به کمک فوری نیاز دارند. خبررسانیهای رسمی نیز به شدت ضعیف و ناکافی بودند و همین مسئله، احساس سردرگمی و ناامنی را در میان مردم بیشتر میکرد. مردم برای بقا و پیشگیری از آسیب بیشتر تلاش کردند در غیاب رسانه و نیروهای رسمی، روابط همسایگی خود را قوی کنند. زیرا شناخت چهرهبهچهره، اعتماد میان همسایهها و تجربه زیست مشترک در یک محله میتواند به کمکرسانی، اطلاعرسانی و سازماندهی جمعی کمک شایانی کند. ازاینرو محلههایی که در تهران قدیمیتر بودند و ساکنانشان سالهای طولانی در کنار هم زندگی کرده بودند، ظرفیت بیشتری برای واکنش جمعی داشتند. در این محلهها، مردم همدیگر را میشناختند، از وضعیت خانوادهها، سالمندان، کودکان یا افراد آسیبپذیر خبر داشتند و میتوانستند در لحظههای بحرانی سریعتر به هم کمک کنند.
هویت جمعی محله و ظرفیتهای تابآوری
هرچه محله ساکنان قدیمیتر داشته باشد و پیوندهای جمعی میان آنها قویتر باشد، در مواقع بحرانی، شبکههای محلی حمایتی قدرتمندتر عمل میکنند. برای مثال امیرآباد شمالی از محلههای قدیمی تهران است که اغلب ساکنین آن از سالهای دور در این محله ساکن اند. یکی از زنان فعال محله میگوید: «بعد از جنگ ۱۲روزه متوجه شدیم باید برای حفظ مقاومت در بحران یک «نقطه تمرکز» در محله داشته باشیم. مردم محله با مشارکت همدیگر خانهای تهیه کردند که نامش را «خانه مادربزرگ» گذاشتند. خانهای که در زمان بحران، هم پناهگاهی امن بود و هم کانون تصمیمگیری و مدیریت وضعیت شد. در خانه مادربزرگ، ذخایری از آب آشامیدنی و مواد ضروری برای روزهای سخت تهیه و برای تامین وعدههای غذایی افراد کمبرخوردار برنامهریزی کردند. یکی دیگر از اقداماتی که انجام دادند، تشکیل «صندوق تجهیزات پزشکی» به کمک مردم با هدف کاهش فشار به بیمارستانها و دسترسی سریعتر مردم محلی به تجهیزات ضروری درمانی بود. در این صندوق مجموعهای از وسایل حیاتی مانند دستگاههای اکسیژنساز، کپسول اکسیژن، دستگاه ساکشن، تجهیزات کنترل قند خون، ویلچر و وسایل کمکی دیگر که از طریق اهدای خود مردم تامین شده را تهیه کردند. کار دیگری که با تجربه از سر گذراندن جنگ ۱۲ روزه به دست آوردند تهیه فهرستی از متخصصان و کارشناسان ساکن در محله بود، از پزشکان و پرستاران گرفته تا مهندسان عمران، کارشناسان مخابرات، متخصصان صنایع غذایی و مدیریت آب و حتی تکنسینهای فنی مثل برقکارها و لولهکشها بود. و از آنجا که میدانستند در شرایط جنگی، ممکن است باز هم اینترنت قطع شود، پیشبینی کردند که چطور باید با هم در تماس باشند. لیست شماره تماسها و آدرس خانهها را با هم تبادل و برای هر کوچه، چند نفر را بهعنوان «تسهیلگر» انتخاب کردند تا در صورت قطع ارتباطات، پیامها را بهصورت حضوری و مستقیم بین خانهها و مرکز مدیریت بحران جابهجا کنند. آنها تلاش کردند زنجیره تامین کالا در محله قطع نشود و از معتمدان و بازاریان محله کمک گرفتند. کلاسهای آموزش «مراقبتهای پزشکی اولیه و امدادگری در منزل» برگزار کردند تا همه آمادگی برخورد با شرایط اضطراری را داشته باشند.»
نمونه دیگر میتوان به اکباتان اشاره کرد. محله قدیمی اکباتان هم با تجربه جنگ دوازدهروزه خود را برای بحران آماده کرده بودند، بهخصوص برای مراقبت از سالمندان که اغلب آنها از سالهای جوانیشان در همان خانهها بودند و حالا با رفتن بچهها یا مرگ همسر، دلخوشیشان همسایههای قدیمی بودند. هیئتمدیره بعضی از بلوکها لیستی از پزشکان و پرستاران ساختمان تهیه کردند و به سالمندان دستگاههای پیجر دادند تا موقع نیاز با یک دکمه نگهبان را خبر کنند.
بهطور کلی داوطلبشدن برای حمایت از سالمندان و کمک به آنها در هر دو جنگ بسیار پررنگ بود. در شبکههای اجتماعی افراد خطاب به مردم داخل و خارج از کشور مینوشتند که برای کمک به سالمندان تنهامانده آمادهاند. برخی خریدهای روزمره را برای آنها انجام میدادند، آنها را دکتر میبردند و … بسیاری از پزشکان هم اعلام کردند برای ویزیتهای رایگان آمادهاند و خدمات خود را بیهزینه در اختیار عموم قرار دادند. پزشکان پس از ۱۸ و ۱۹ دی هم برای مجروحان درمانگاههای زیرزمینی و پنهانی درست کرده و به مداوای پنهانی آنان پرداخته بودند. موضوعی که به سرکوب گسترده آنها منجر شد.
تیمهای روان درمان در کنار آسیبدیدگان
مردم ایران در شرایط بحرانی از زلزله و سیل گرفته تا جنگ از هر طریقی که بتوانند در کمکرسانی از هم سبقت میگیرند. گویی در طول فراز و نشیبهای تاریخی که از سر گذراندند دیگر به بخشی از خصلت آنان تبدیل شده است. اگر بتوانند بهعنوان نیروی داوطلب وارد نهادهای رسمی امدادی مانند هلال احمر، آتش نشانی، شهرداری یا کادر درمان میشوند و یا خودشان گروههای داوطلب و محلی تشکیل میدهند. آنها در جریان جنگ چهلروزه از گشودن درهای خانههاشان به روی آوارگانی که نمیشناختند تا تعمیر خانههای ویرانشده، از به سرپرستی گرفتن نوزادان شیرخوارگاههای بهزیستی تا تمیز کردن و جارو زدن خیابانهای پرشده از سنگ و خاک و شیشه، هر آنچه در توان داشتند را برای یاری به همدیگر گذاشتند. با وجود غلبه نهادهای نظامی، امنیتی و مردانه در مدیریت بحران که به سنت و عادت این حکومت تبدیل شده و فضایی برای مشارکت مردمی و محلی به ویژه زنان نمیگذارد، آنها همواره راه خود را پیدا میکنند. یکی از مهمترین گروههای داوطلب مردمی تیمهای روانشناسان داوطلب بود که در قالب تیمهای دوام (داوطلبان واکنش اضطراری محلهها) به مکانهایی که موشک اصابت کرده بود میرفتند و تریاژ روانی و کمکهای اولیه روانشناختی به ساکنینی که با بهت و شوک از آوار بیرون آورده میشدند میدادند. یکی از این روانشناسان میگوید: «تلاش میکردیم افراد را از وضعیت شوک خارج کنیم و تا رسیدن به سطحی از آرامش همراهشان بمانیم. خیلی وقتها کاری جز شنیدن درد دل مردم انجام نمیدادیم، اما همین که کسی کنارشان بود، برایشان قوت قلب محسوب میشد.»
گاهی فردی نیاز به داروهای اعصاب و روانش داشت که در زیر آوار مانده بود، دختری که ساعتها در تاریکی شب کنار آوار خانهاش بهتزده منتظر پیدا شدن اعضای خانوادهاش بود، یا مادری در انتظار خبری از فرزندش. روانشناسها تا پیدا شدن آنها که گاه با خبر شیرین سلامتیشان بود، گاه خبر تلخِ مرگ در کنار بازماندهها میماندند، حتی در سکوت. چند نفر از روانشناسانِ داوطلب میگویند در یکی از حملهها که تعداد بالایی از اعضای یک خانواده جان خود را از دست دادند تا چهار روز بعد، کنار بازماندگان مانده بودند. حملات انقدر زیاد و وسیع بود که تیمهای روانشناسی فرصت نداشتند به روان آسیبدیده خود برسند. یکی از آنها میگوید: «بعد از پایان جنگ، بر اثر فشار شدید و سطح بالای استرس، تمام ناخنهای دست و پایم ریخت.»
یکی از داوطلبان محلی کمک به آسیبدیدگان جنگ میگوید بخش ماجرا، آسیبهای روحی مردم بود. او از مادری یاد میکند که همراه فرزند خردسالش به چادر امدادی آمده بود. کودکی که هنوز از صدای انفجار میترسید و بدنش میلرزید. اعضای تیم داوطلبان محلی با کمک روانشناسان و داوطلبان، تلاش کردند با بازی، گفتوگو و ایجاد فضایی آرام، از شدت اضطراب کودکان بکاهند.
در شبکههای اجتماعی چه بعد از کشتار و چه جنگ، رواندرمانگران متعددی برای حمایت داوطلبانه از شهروندان آسیبدیده اعلام آمادگی کردند. علیرغم اینکه در دوران بحرانزده -بهویژه زمانی که نیازهای انسانی به بقا معطوف میشود- سلامت روان عموما به موضوعی حاشیهای تبدیل میشود، با این حال این افراد با علم به ضرورت چنین حمایاتی، پیشقدم شدند تا از مردمان وحشتزده و رنجور محافظت کنند. متون مختلفی برای محافظت از روان کودکان در روزهای جنگ منتشر شد، کارگاه حمایتی، حلقههای امن و … که تا به امروز هم ادامه داشته است.
