
این روزها زیاد به این فکر میکنم که چه موهبتی است که فلسطینی به دنیا آمدهام. اگرچه این هویت با خود غمی بیمنتها به همراه دارد، اما مایه افتخارم است که از تبار یکی از استوارترین مردمان روی زمین باشم. فراتر از آن، از اینکه زنی فلسطینی هستم احساس خوشبختی میکنم. از اینکه بخشی از رگ و ریشه زنده فلسطینیها هستم و وارث زنانی که تاریخ را حفظ، از دیگران مراقبت و داستانهای ما را نسلبهنسل روایت کردهاند.
هر بار که برای دیدن خانواده مادریام به اردن برمیگردم، برایم یادآوری میشود که در میان زنانی عرب و قدرتمند بزرگ شدهام؛ زنانی که به من معنای واقعی قدرت و استواری را یاد دادند. شش خاله دارم و دخترخالهها و پسرخالههای بیشمار، اما من کوچکترین دختر خانوادهام. رند، شیما و لجین در کودکی و حتی سالهای بزرگسالی بهترین دوستانم بودند. ساعتها در خیابان فوتبال بازی میکردیم، برای خرید بستنی به بازار محله میدویدیم و با روشن کردن شبکه اسپیستون روی تلویزیون، پدربزرگ و مادربزرگمان را کلافه میکردیم. فلسطینی بودن برایمان یک هویت سیاسی به نظر نمیرسید؛ صرفا بخشی از تاریخ و گذشته ما بود.
اما هرچه بزرگتر شدیم و با روایت نکبت در تاریخ خانوادهمان آشنا شدیم، وقتی به آوارگی و اخراج بیش از ۷۵۰ هزار فلسطینی از سرزمین اجدادیشان آگاه شدیم، کمکم ثوبهای فلسطینی پوشیدیم و گردنبندهایی با طرح نقشه فلسطین به گردن انداختیم. در سال ۲۰۲۳ که نسلکشی آغاز شد، با غرور شاهد بودم که رند و شیما هر هفته در اعتراضات اردن شرکت میکردند. کوفیههایشان را دور حجابشان پیچیده بودند و بلندگو به دست داشتند. آنها هر هفته، بلافاصله پس از نماز جمعه، همراه هزاران فلسطینی دیگر که در تبعید زندگی میکردند به خیابانها میرفتند.
از آنها آموختم که مبارزه برای آرمان در میان اندوه شخصی چه معنایی دارد و همبستگی واقعی چیست. بهویژه در روزگاری که بسیاری ترجیح میدهند در خانه بمانند و از رنج دیگران فاصله بگیرند. خواهرم سارا، تا جایی که حافظهام قد میدهد همیشه الگوی زندگی من بوده است. وقتی بزرگ میشدم، خیلی چیزها را از او کش میرفتم: موسیقی، لباسها و اعتراف میکنم، بخش قابلتوجهی از شخصیتش را هم دزدیدم، همان کاری که معمولا خواهرهای کوچکتر میکنند. حتی در دورههایی که با هم جر و بحث داشتیم پیوند میان دو خواهر، بهویژه خواهرانی که احساس گناهِ بازمانده را با خود حمل میکنند، هرگز از بین نرفت.
من نوجوان بودم که سارا رواندرمانی را شروع کرد. نمیتوانم توصیف کنم که انگ و تابوی مراجعه به رواندرمانگر در فرهنگ ما چقدر سنگین است. اگر مشکلی داشته باشی، پاسخ معمول این است: «نماز بخوان، درست میشود.» اما سارا در تمام سالهای دبیرستان، دانشگاه و تحصیلات تکمیلی، نهفقط برای شنیدهشدن و کمک گرفتن برای خودش، بلکه برای این مبارزه کرد که زنان جوان عرب و مسلمان دیگر هم بتوانند برای سلامت روان خود کمک حرفهای بگیرند. او درباره خلأهای موجود در نظام سلامت و درمان تحقیق کرد؛ خلأهایی که تروما و آسیبهای نسلی ما را نادیده میگیرند. او برای مقابله با انگ و شرم موجود پیرامون درخواست حمایت روانی، بسیار تلاش کرد.
هرگز فراموش نمیکنم که در اوج افسردگیام در جریان این نسلکشی، چگونه هر روز کنارم بود و به یاریام میآمد. به من یادآوری میکرد که مسئله این نیست که من نمیخواهم زنده بمانم؛ بلکه نمیخواهم در جهانی زندگی کنم که با ما اینگونه رفتار میکند. میگفت که به مراقبت و حمایت تخصصی و موثرتری نیاز دارم و شایسته دریافتش هستم. شاید این حرف برای دیگران انقلابی به نظر نرسد، اما برای من یک نقطه عطف بود و باعث شد بتوانم به دنبال رواندرمانی مبتنی بر تروما بروم. اگر خواهرم نبود احتمالا هرگز سراغش نمیرفتم.
او به من آموخت که چگونه به بهعنوان یک زن فلسطینی، بدون چشم برداشتن از رنج مردمانمان از خودمان مراقبت کنیم. از نگاه او، این دو نه تنها با یکدیگر تناقضی ندارند، بلکه میتوانند و باید در کنار هم باشند. در تمام این مدت، در دل این نسلکشی، بخت یارم بوده که با برخی از مهربانترین و مقاومترین زنان فلسطینی که در زندگیام شناختهام پیوندهایی عمیق شکل دادهام. اجتماع واژهای است که گاهی آنقدر زیاد به کار میرود که از معنایش تهی میشود، اما جز این واژه، چه کلمه دیگری میتواند عشقی را توصیف کند که وقتی دور هم مینشینیم، ملوخیه میخوریم و داستانهای مادربزرگهایمان را برای هم تعریف میکنیم، میان ما جریان دارد؟ چه واژهای میتواند گرمایی را توصیف کند که در سینهمان میپیچد وقتی میفهمیم همه ما، به نوعی، خویشاوندانی دور از هم هستیم که زمینهای اجدادیمان فقط پانزده دقیقه با یکدیگر فاصله داشتهاند؟ چه کلمهای میتواند این غم را در خود جای دهد، غم ناشی از این فکر که اگر در سرزمینی که پدربزرگها و مادربزرگها و اجدادمان در آن زندگی میکردند، در سرزمینی آزاد از اشغال، به دنیا آمده بودیم، شاید زندگیمان میتوانست بهکلی متفاوت باشد؟
شبهایی که با بهترین دوستم، جود ــکه نامش در عربی به معنای بخشندگی استــ گذراندهام برای همیشه مایه آرامش من خواهند بود. لحظههایی به ظاهر ساده، اما برای من فراموشنشدنی: اینکه سرم را روی شانهاش بگذارم و هر دو در حالی که الجزیره را تماشا میکنیم، گریه کنیم؛ در کوئینز دنبال بهترین قطایف بگردیم؛ یا خسته و از پاافتاده، پس از یک روز کامل گزارشدادن از اردوگاههای اعتراضی، روی طبقه پنجم پولیتزر هال در دانشگاه کلمبیا دراز بکشیم. این لحظهها مدام در ذهنم تکرار میشوند.
حفظ و نگهداشتن یک اجتماع همیشه آسان نیست. اختلاف، دلخوری و ناامیدی هم بخشی ناگزیز از آن است. اما همینها اختلافها هم جزئی از تلاشی است که برای ساختن چیزی زیبا و ماندگار باید صرف کرد. برای من آشنایی با زنان و دوستان فلسطینیام فرصتی ارزشمند بود تا معنا و حس عشق بیقیدوشرط را درک کنم. میدانم اگر نسلهای پیشین روزنامهنگاران زن شجاع فلسطینی که برای شنیدهشدن صدایشان خود را به خطر انداختند و فدا کردند نبودند، امروز این متن را نمینوشتم. زنانی که در طول سالها برای روایت حقیقت و رساندن صدای مردمشان ایستادند. روزنامهنگاران زن نسلهای پیش از من را که در تبعید و دور از وطن با آنها آشنا شدهام، هرگز فراموش نمیکنم. زنانی که تلاش کردند جایی برای من و امثال من باز کنند. و روزنامهنگاران همنسل خودم را که در میدان، در دل غزه، به کارشان ادامه میدهند؛ مثل دوست عزیزم ایمان در غزه که هر روز درباره آرمان و رنج مردم مینویسد.
هر وقت از این حرفه خسته یا فرسوده میشوم، کافی است نگاهی به آنچه این زنان پشت سر گذاشتهاند بیندازم تا دوباره به یاد بیاورم که قدرت، خلاقیت و عزم واقعی چه شمایلی دارد. به سلام مما، سلما مخیمر، دعاء شرف، آیات خضوره، فرح عمر، شیماء القزار، علا عطالله، دعاء جبار، حنین کشتان، هبه العبادله، علاء الهمص، علا الدحدوح، وفاء ابودباعان، وفا العدینی، نادیا عماد السید، حنین بارود، زهراء ابوسخیل و دهها روزنامهنگار زن فلسطینی دیگری که از آغاز این نسلکشی جان خود را از دست دادهاند؛ هر آنچه دارم، مدیون شما هستم. تا زمانی که زندهام، نامها و چهرههایتان را به یاد خواهم داشت. امیدوارم که همگی در آرامش ابدی بهشت بیارامید.
بیش از هر کس دیگری آرزو دارم شبیه مادرم باشم. در کویت به دنیا آمد، اما از نخستین لحظهای که چشم به جهان گشود، آواره بود. قرار بود مانند مادرش و مادر مادرش، در طولکرم بزرگ شود، اما جنگ ۱۹۶۷ این امکان را از او گرفت. در دهه ۱۹۹۰، زمانی که تقریبا همسن امروز من بود، از جنگی دیگر جان سالم به در برد؛ حمله و اشغال کویت. خانوادهاش دوباره آواره شدند و به سرزمینی رفتند که برایشان ناآشنا بود: اردن. او تمام زندگیاش را با حس مهمان بودن در سرزمین دیگران گذراند. همواره بزرگترین آرزویش بازگشت به خانه بوده است.
در کمدش هنوز مشتی خاک نگه داشته است، خاکی که تنها یادگار نخستین و آخرین باری است که توانست از خانه پدربزرگ و مادربزرگش در دیر الغصون، در کرانه باختری اشغالی دیدن کند. این خاک، باارزشترین دارایی اوست؛ از هر چیز دیگری برایش بیشتر ارزش دارد. مادرم آرزو داشت روزنامهنگار شود، اما نه پول و نه فرصت لازم را داشت تا در میان بیثباتی مداوم منطقه، مهارتهای لازم برای این حرفه را بیاموزد. با این حال، صدای او در تمام نوشتههای من حاضر است. عربی شاعرانه و آهنگین او با زبان انگلیسی من درآمیخته و حالا تکتک کلماتی که مینویسم، به نوعی از او تأثیر گرفتهاند.
او میداند چگونه با به خاطر سپردن یک انسان، به داستان و زندگی او احترام بگذارد. هر کسی که دربارهاش حرف میزند، چه یکی از اعضای خانواده باشد و چه یک فلسطینیِ جانباخته که هرگز او را از نزدیک ندیده، در خانه ما زنده میماند، چون مادرم اصرار دارد داستان زندگیشان را زنده نگه دارد. من قصهگو شدم، چون او پیش از من قصهگو بوده است. اما بیش از هر کس دیگری، مدیون مادربزرگم، سیتو هستم. او همه آنچه را درباره حفظ و زنده نگهداشتن تاریخ بومی و محلی میدانم، به من آموخت. او در فلسطین، تاریخنگار روستا بود و با وجود ابتلا به آلزایمر، هنوز هم سه خانوادهای را که در محلهشان زندگی میکردند به یاد دارد.
سیتو در کودکی یتیم شد و پیش پدربزرگ و مادربزرگش بزرگ شد. پس از مرگ آنها، تنها خواهرش برایش باقی ماند. گاهی میوه میدزدید و زیر بغلش پنهان میکرد تا خواهر بزرگترش را غافلگیر کند. آنها بهترین دوستان یکدیگر بودند. وقتی خواهرش از دنیا رفت فکر میکنم بخشی از وجود مادربزرگم هم همراه او نابود شد. در آن زمان هر دو در تبعید زندگی میکردند. دیگر با چه کسی میتوانست بخندد؟ چه کسی جز او ترکهای کاشیهای خانهشان را به یاد میآورد؟ با چه کسی میتوانست تطریز بدوزد؟
هرچه بزرگتر شدم، مصممتر شدم که برای او همان کسی باشم که خواهرش بود. حتی وقتی کمکم داشت فراموش میکرد چه کسی هستم. هنر تطریز، یعنی سوزندوزی سنتی فلسطینی را یاد گرفتم. یاد گرفتم چگونه برگ مو بپیچم و با دقت تمام جزئیات روستایش را ثبت کردم تا اگر خدا بخواهد روزی بتوانم به آنجا بروم. این روزها سیتو فریاد میزند که میخواهد به خانه برگردد. میخواهد دوباره یافا را ببیند. میخواهد میان کوهها رانندگی کند. اما بیش از هرچیز میداند خانهای که اکنون در آن زندگی میکند، خانهای نیست که در آن بزرگ شده و هیچکس نمیتواند خلاف این را به او بقبولاند.
آلزایمر بیماری بیرحمی است. اما برای کسی که حالا فقط میتواند سرزمین و زندگیای را به یاد بیاورد که دیگر امکان بازگشت به آن را ندارد، این بیماری شاید دردناکتر هم باشد. میدانم روزهای پایانی سخت خواهند بود. اما میدانم که او میخواهد به سوی خالقش بازگردد. میخواهد دوباره خواهر بزرگترش را ببیند. عشق به سرزمینشان حالا به من و خواهرم رسیده است و روزی این عشق و این میراث را به دختران و خواهرزادههایمان منتقل خواهیم کرد. حالا مسئولیت ماست که داستان زندگی تمام این زنان را زنده نگه داریم و میراثشان را ادامه دهیم.
