فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی

فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی
فمنا از زنان مدافع حقوق بشر، گروه‌ها و سازمان‌هایشان، و از جنبش‌های فمینیستی در منطقه منا و کشورهای آسیایی حمایت می‌کند.

اطلاعات تماس

دیاسپورا و مواجهه با رنج وطن در سایه استیصال؛ روایتی از تبدیل “احساس گناه بازمانده” به کنش جمعی 

لیا مورو، روزنامه‌نگار و نویسنده‌، که در مصر متولد شده و در لندن بزرگ شده، در این یادداشت به عنوان فردی دور از وطن، از احساسات خود در مواجهه با انفجار بیروت می‌نویسد. انفجار بیروت یکی از بزرگ‌ترین انفجارهای غیرهسته‌ای تاریخ معاصر بود که در ۴ اوت ۲۰۲۰ در بندر شهر بیروت رخ داد و بخش بزرگی از پایتخت لبنان را ویران کرد. پس از حادثه، اسناد و گزارش‌ها نشان دادند که مقامات متعددی در لبنان، سال‌ها از خطر موادی که به انفجار منجر شدند آگاه بوده‌اند، اما از اقدام جدی خودداری کرده‌اند. همین مسئله خشم گسترده مردم لبنان را برانگیخت و اعتراض‌های شدیدی علیه فساد، سوءمدیریت و بی‌کفایتی دولت شکل گرفت.در این فاجعه، بیش از ۲۰۰ نفر کشته شدند، هزاران نفر زخمی شدند، صدها هزار نفر خانه‌های خود را از دست دادند و بخش بزرگی از بندر و مناطق اطراف نابود شدند. مورو توضیح می‌دهد که چگونه دچار حس عذاب وجدان شده و روزهایی طاقت‌فرسا تجربه کرده است؛ هر امتیازی، هر داشته‌ای، و حتی نفس کشیدن برای انسان زجرآور می‌شود. اما در حین توصیف این احساسات، او از کنش‌هایی می‌گوید که می‌تواند به دیاسپورا برای مقابله با استیصال، دوری، حس گناه و بی‌فایدگی کمک کند. او دیاسپورا را به تقویت مبارزات و مطالبات محلی فرا می‌خواند: «واقعیت این است که مبارزهٔ اصلی همیشه در بطن جامعهٔ محلی و در داخل کشور شکل می‌گیرد و جریان دارد، اما کسانی که خارج از وطن هستند هم می‌توانند آن مبارزه را تکمیل و تقویت کنند. قدرت در اتحاد و همبستگی است و دیاسپورا می‌تواند این قدرت را پررنگ‌تر و رساتر کند. شاید همین احساس گناه و درماندگی است که ما را وادار می‌کند با تمام وجود به این همبستگی چنگ بزنیم.»

…..

مردم خاورمیانه از صمیم خون و جان و ریشه، وطن‌دوست‌اند و پیوندی عمیق با سرزمین‌های مادری و با یکدیگر دارند. فرقی نمی‌کند چقدر از میهن دور باشند یا حتی اگر هرگز پا بر خاک آن نگذاشته باشند. به همین دلیل هرگاه فاجعه‌ای رخ می‌دهد، مانند انفجار بیروت در هفتهٔ گذشته، ما در دیاسپورا  که دور از وطن زندگی می‌کنیم، با احساس درماندگی و عذاب وجدان دست‌وپنجه نرم می‌کنیم.

متأسفانه، به‌دلیل پیامدهای دیرینه استعمار، حکومت‌های فاسد و عوامل دیگر، منطقه ما با همهٔ زیبایی‌هایش سال‌ها است درگیر آشوب و بی‌ثباتی بوده و بارها و بارها تنها به تیتر اخبار تقلیل پیدا کرده است. اما برای ما که در جامعهٔ مهاجران و دور از وطن زندگی می‌کنیم، این تراژدی‌ها بسیار فراتر از وقوع یک فاجعه در کشوری دوردست‌اند. نمی‌توانیم با فکر کردن به اینکه «هرگز ممکن نیست برای ما هم رخ بدهد» خود را از این وقایع جدا کنیم و آرام و بی‌تفاوت بمانیم. این رویدادها برای ما عمیقاً شخصی‌اند و دوستان، اعضای خانواده، خواهران و برادران ما و در نهایت، همنوعان ما را تحت تأثیر قرار می‌دهند.

بخشی از دلیل شکل‌گیری جمعیت گستردهٔ مهاجران عرب در سراسر جهان این است که ما یا والدینمان، یا از سر ناچاری و اجبار، یا به امید دستیابی به فرصت‌ها و زندگی بهتر، سرزمین‌های مادری خود را ترک کرده‌ایم. اما این هجرت هرگز به آن معنا نیست که بتوانیم یا حتی بخواهیم خود را از آنچه در وطن‌هایمان و در کل منطقه رخ می‌دهد، جدا کنیم. ما اغلب در مواجهه با این تراژدی‌ها با احساس سنگین و طاقت‌فرسای «گناه بازمانده» روبه‌رو می‌شویم. احساسی که از همین امتیاز دور بودن و امکان پردازش اندوه از فاصله‌ای امن ناشی می‌شود.

اصلا همین که ابزارها و منابعی در اختیار داریم که برایمان چشم‌اندازی از «زندگی بهتر» ترسیم می‌کند خود دلیلی برای دامن زدن به این احساس گناه است. چه چیزی ما را شایسته این زندگی کرده و دیگران را نه؟ اصلا چرا زنده‌ایم وقتی عده‌ زیادی جان خود را از دست داده‌اند؟  این احساسی عمیق از ناتوانی و بی‌قدرتی، و نوعی عذاب وجدان است که از زیستن در فاصله‌ای دور و امن ناشی می‌شود.‌ همان‌طور که ضیا حقاق فیلم‌ساز عرب گفته است:

«شاهد بودن بر اینکه بسیاری از دوستانم خانه‌هایشان، دوستانشان و خانواده‌هایشان را از دست می‌دهند، قلبم را به درد می‌آورد. از این‌که در کنار عزیزانم نیستم تا به آن‌ها کمک کنم احساس گناه می‌کنم. لبنان همیشه در زمینه حرفه، دوستی‌ها و عشق در کنار من بوده است، اما من در کنار لبنان نبودم.»

همگام با این احساسات، واقعیتی سرخورده‌کننده هم هجوم می‌آورد، همانطور که میریل نصر در یک پست در صفحه اینستاگرامش توصیف می‌کند: «وقتی لبنانی هستی و نسل اول آمریکایی، در واقع هرگز به یک آمریکایی تبدیل نمی‌شوی. غذایت لبنانی است. زبانت، ریاضیاتت و آداب و رفتارت لبنانی است… فحش‌هایت عربی است، همان‌طور که دعاهایت هم عربی‌اند، برخی رفتارها و گفتارها در زبان انگلیسی همان حس را ندارند. وقتی در آمریکا به‌عنوان یک لبنانی بزرگ می‌شوی، هیچ‌وقت واقعا آمریکایی نیستی…»

او ادامه می‌دهد: «توضیح دادن این احساسات سخت است، تا وقتی در این موقعیت قرار نگیری، درک نمی‌کنی. فکر کن گوشی‌ات را با شارژ کامل به دست گرفتی و پایتخت منفجر می‌شود. فکر کن بعد از یک دوش آب گرم در تختت دراز کشیدی و در حال اسکرول کردن پست‌های اینستاگرامی هستی و می‌بینی بیروت منفجر شده است. فکر کن در مسیر محل کارت هستی، فکر کن هنوز شغلی داری که باید انجامش بدهی و در مسیر کار اخبار را گوش می‌دهی. نمی‌شود توضیحش داد. سالمی و زندگی‌ات تمام و کمال سرجایش است انگار اجازه شکستن هم نداری.»

زندگی در غرب (یا حتی صرفاً در فضای آنلاین) به‌عنوان یک عرب می‌تواند دلسردکننده باشد. چون شاهد هستی که بسیاری از غیرعرب‌ها نسبت به چنین رویدادهایی در منطقه تا چه حد بی‌حس و بی‌اعتنا به نظر می‌رسند. همان‌طور که استاد حقوق، خالد بیدون در یک توییت بیان کرده است: «اگر انفجارهای بیروت در اروپا یا آمریکای شمالی رخ می‌داد، موج همدلی و حمایت بسیار گسترده‌تر، شدیدتر و مداوم‌تری شکل می‌گرفت. همهٔ تراژدی‌ها به لحاظ ارزش یکسان نیستند، و متأسفانه موقعیت جغرافیایی تعیین می‌کند که میزان همدلی و واکنش جهانی تا چه حد باشد.»

همان‌طور که بسیاری اشاره کرده‌اند، جهان در زمانی کوتاه بیش از یک میلیارد دلار برای بازسازی کلیسای نوتردام پس از آتش‌سوزی آن اهدا کرد. ما همگی برای فرانسه #JeSuisCharlie (من چارلی هستم) هستیم، اما برای کشوری که استعمارش کرده‌اند نه؟ این حقیقتی تلخ است؛ بسیاری از افراد در دیاسپورا اغلب برای اینکه سرزمین مادری خود را انسانی و قابل همدلی جلوه دهند به این سمت سوق داده می‌شوند. آنها ناچار می‌شوند زیبایی، ارزش‌ها یا شباهت کشور و مردم خود به کشورهای غربی را ثابت کنند تا همدلی برانگیزند و این خود نوعی فرایند انسان‌زدایی است.

ما آگاهیم که به‌عنوان مهاجران دور از وطن، حق نداریم رنج و مصیبت کسانی را که در دل بحران و در خاک آن کشور زندگی می‌کنند به نام خود مصادره کنیم. این آگاهی بسیار مهم است و همزمان حس استیصال و عذاب وجدان  ما را تشدید و فاصله را تعمیق می‌کند. ما می‌دانیم که همدلی، معادل تجربهٔ زیسته یا درک کامل و عینی از واقعیت نیست. اما اشراف به این موضوع معنی‌اش این نیست که نمی‌توانیم در حمایت از آرمان‌های سرزمین‌های مادری‌مان نقش داشته باشیم. بله ما می‌توانیم و باید در همبستگی با مردم‌مان بایستیم و صدای خود را بلند کنیم.

طی هفتهٔ گذشته، بسیاری از مردمان دیاسپورا وب‌سایت‌های جمع‌آوری کمک‌های مالی راه‌اندازی کرده‌ و فهرست‌هایی از سازمان‌هایی تهیه کرده‌اند که مردم می‌توانند به آن‌ها کمک مالی کنند. تاکنون میلیون‌ها دلار جمع‌آوری شده و صدها نفر در شهرهایی از جمله پاریس، سیدنی و بروکسل تجمع برگزار کرده‌اند، پرچم لبنان به دست گرفته‌ و حمایت خود را از مطالبات مردم داخل کشور نشان داده‌اند.

ما به عنوان فعالان دیاسپورا در مواجهه با فاجعه اخیر اقدامات موثری می‌توانیم انجام دهیم؛ آموزش دادن خود درباره مشکلات ساختاری و ریشه‌ای موجود، کمک مالی به آسیب‌دیدگان داخل کشور، بلند کردن صداهایمان و مطالبه‌گری از دولت‌های محل زندگی‌مان، و … باید آگاه‌سازی را از دایره‌های بسته و هم‌فکان خودمان فراتر ببریم و و اطمینان حاصل کنیم که نگاه جهان متوجه بیروت باقی خواهد ماند. این مسئله بسیار مهم است چون می‌تواند به پاسخگو شدن مسئولان و تحقق تغییراتی پایدار کمک کند.

الیسا فریحا، کارآفرین لبنانی و بنیان‌گذار سازمان WOMENA حس و دیدگاهی مشابه دارد. او می‌گوید با وجود احساس دوری و بی‌فایدگی که دائما گریبانش را می‌گیرد، از طریق کنشگری توانسته تا حدی آرامش و حس رضایت پیدا کند. او از پلتفرم خود برای آگاهی‌بخشی و توضیح زمینه و شرایط لبنان به مخاطبانی عمدتاً بین‌المللی استفاده می‌کند. او توضیح می‌دهد که این کار به‌طور غیرمستقیم تاثیرگذار است چون به افزایش جمع‌آوری کمک‌های مالی و گسترش بیشتر آگاهی عمومی درباره لبنان کمک می‌کند.

واقعیت این است که مبارزهٔ اصلی همیشه در بطن جامعهٔ محلی و در داخل کشور شکل می‌گیرد و جریان دارد، اما کسانی که خارج از وطن هستند هم می‌توانند آن مبارزه را تکمیل و تقویت کنند. قدرت در اتحاد و همبستگی است و دیاسپورا می‌تواند این قدرت را پررنگ‌تر و رساتر کند. شاید همین احساس گناه و درماندگی است که ما را وادار می‌کند با تمام وجود به این همبستگی چنگ بزنیم.