فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی

فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی
فمنا از زنان مدافع حقوق بشر، گروه‌ها و سازمان‌هایشان، و از جنبش‌های فمینیستی در منطقه منا و کشورهای آسیایی حمایت می‌کند.

اطلاعات تماس

تجربه جنگ در دوری از وطن؛چگونه احساس  «گناه بازمانده» به نیروی همبستگی با غزه تبدیل شد؟

یارا- من چرا زنده‌ام وقتی عده بسیاری جان خود را از دست دادند؟ این زیستن چه معنایی دارد وقتی عده زیادی برای بقا تقلا می‌کنند؟ چه کار باید می‌کردم که نکردم؟ احساس گناه بازمانده حالتی روانی است که در آن فرد پس از جان سالم به در بردن از یک حادثه، جنگ، بیماری، تصادف، بحران، کشتار و … دچار عذاب وجدان می‌شود. گاهی زنده ماندن، خود مایه رنج و عذاب وجدان می‌شود. این حسی است که بسیاری از ما خارج از ایران، دور از وطن، دور از عزیزان و در مواجهه با کشتار، جنگ و دیگر فجایع تجربه کرده‌ایم و با آن کلنجار می‌رویم. ما مهاجرانی که از سخت‌ترین شرایط به نقاطی امن پناه برده‌ایم و از دور نظاره‌گر رنج مردمانی هستیم که دوستشان داریم و به آنها متصلیم. احساس گناه بازمانده ناشی از پیوند عاطفی، همدلی و عشق است و واکنشی عمیق و انسانی به فقدان و بقا. 

دو روایت پیش رو، توسط افراح اسمار و هلا الصفادی، زنان کنشگر فلسطینی اهل غزه و دور از وطن نوشته شده‌اند. یکی دو ماه پس از آغاز جنگ و نسل‌کشی در غزه و دیگر چهار ماه بعد. نویسندگان از حس گناه زندگی در کشورهایی امن گفته‌اند در حالی عزیزانشان زیر بمباران سر می‌کنند برای زنده ماندن و نیازهای ابتدایی به هر دری می‌زنند. وقتی حتی دسترسی داشتن به آب آشامیدنی پاک هم حس گناه به همراه دارد. آنها از عذاب وجدانی نوشته‌اند که دامنشان را گرفته و از تلاش برای تبدیل کردن حس گناه به نیرویی سازنده در راستای حمایت از مردم سرزمین خود، از تجربه خشم، استیصال، امید، و نیروی همبستگی خارج از وطنی که تحت بمباران است و کودکانش هرروز تکه‌تکه می‌شوند.

افراح اسمار: سپری کردن بخش مهمی از سال‌های جوانی‌ در غرب، دور از ریشه‌های خانوادگی‌ام‌ در یافا و نابلس، نگاه و هویت من را به‌عنوان یک فلسطینی دور از وطن شکل داده است. از خیابان‌های پرجنب‌وجوش بیروت گرفته تا فضای شهری پرهیاهوی نیویورک، تجربه‌های من بازتاب روایت آوارگی و جابه‌جایی‌ است که نسل‌به‌نسل در خانواده‌ام تکرار شده؛ از زمانی که پدربزرگ‌ و مادربزرگم از خانه‌هایشان رانده و اعضای خانواده در سراسر جهان پراکنده شدند، از لبنان و اردن گرفته تا کویت، کانادا و ایالات متحده. زندگی در جهانی که هیچ‌گاه در آن احساس تعلق نداشتم، همواره نوعی دلتنگی و اشتیاق را در من زنده نگه داشته، اشتیاق برای جفرافیایی ناملموس، جایی که نه می‌توانستم لمسش کنم و نه حتی به‌روشنی ببینمش. بزرگ شدن به‌عنوان یک کودک فرهنگ سوم، معلق میان شرق و غرب، باعث شد پیدا کردن حس تعلق به چالشی روزمره تبدیل شود.

در دیاسپورا این کشمکش امری کاملا شخصی است. از تلاش برای یادگیری زبان عربی گرفته تا احساس انزوا هنگام بازگشتم به خاورمیانه (به‌ویژه اولین‌بار که در نوجوانی به اردن رفتم)، هر روز برایم شبیه یک نبرد بوده است. در خارج از کشور، نگاه‌های قضاوت‌گر و پرسش‌های بی‌جا همیشه حاضرند. پیش‌‌فرض‌های کلیشه‌ای مانند ایکنه چون عرب هستم باید حتما حجاب داشته باشم، یا اجازه دوستی با پسرها را نداشته باشم، یا این‌که در سرزمینم با شتر رفت‌وآمد می‌کرده‌ام، لایه‌ای تقریبا طنزآمیز اما آزاردهنده به تجربه زندگی‌ام اضافه می‌کند. این تجربه برای بسیاری از افراد شبیه به من کاملا آشناست.

وضعیت زمانی پیچیده‌تر می‌شود که بسیاری تصور می‌کنند بازگشت به وطن برای من انتخابی ساده و در دسترس است. تصوری نادرست که فقط به خستگی و سرخوردگی ناشی از مواجهه با تمام این تجربه‌ها می‌افزاید. در همین حال، در خاورمیانه هم پیش از آن‌که واقعا مرا بشناسند، درباره‌ام قضاوت می‌شد. مورد انتقاد قرار می‌گرفتم چون نمی‌توانستم عربی صحبت کنم، دوستان پسر داشتم، وارد رابطه عاطفی می‌شدم و موهایم را سبز و آبی می‌کردم. کارهایی که با هنجارهای محافظه‌کارانه و نقش‌های جنسیتی سنتی، که تناسبی با شیوه تربیت و بزرگ شدن من نداشتند در تضاد بودند. یک‌دفعه وارد جامعه‌ای شده بودم که بسیار کمتر از آنچه عادت داشتم، حریم خصوصی را رعایت می‌کرد.

این روایت یک فلسطینی است که میان دو جهان در رفت‌وآمد است؛ برای غرب بیش از حد شرقی، و برای شرق بیش از حد غربی. کسی که هر روز می‌جنگد تا جایی را پیدا کند که واقعا به آن تعلق داشته باشد. بسیاری از ما در دوری از سرزمین مادری، با این چالش‌ها بزرگ شده‌ایم. اما برای فلسطینی‌ها، این دشواری‌ها لایه‌های بی‌شمار و پیچیده‌تری پیدا می‌کند، به‌ویژه زمانی که خانه‌هایمان بمباران می‌شوند. وقتی روی کاناپه نشسته‌ام و از آن‌سوی دنیا تمام این فجایع و خشونت‌ها را تماشا می‌کنم، احساس درماندگی می‌کنم و غرق در عذاب وجدان می‌شوم. این فاصله، حس ناتوانی را چندین برابر و نوعی انزوای خاص ایجاد می‌کند، انزوایی که فقط تجربه زندگی در دیاسپورا می‌تواند آن را توضیح دهد.

در دو ماه گذشته، مسئولیتی که بر دوش ماست سنگین‌تر شده. وضعیت ما شبیه جنگیدن در مسیری سراشیبی و طاقت‌فرساست. مدام مجبوریم جهان را آگاه و به دیگران یادآوری کنیم که ما هم انسان هستیم. در شرایط کنونی، روایت کردن داستان‌مان معنایی عمیق‌تر و حیاتی‌تر پیدا کرده است. این فقط مبارزه فلسطینی‌ها نیست؛ بلکه مسئولیتی مشترک است برای آگاه‌سازی جهان درباره تلاش جمعی‌مان برای رسیدن به دنیایی عادلانه‌تر و انسانی‌تر. و در دل این روایت، مضمونی تکرارشونده وجود دارد: مبارزه بی‌وقفه با حس گناه بازمانده. در ماه‌های گذشته، این احساس تجربه‌ای بسیار دشوار بوده، انگار فشاری سنگین بر سینه‌ام نشسته و معده‌ام در خود پیچیده شده است. تردید و ترس در من تشدید شده و مدام در گوشه‌های ذهنم شک و نگرانی می‌کارد. برخورداری از فرصت‌ها، امنیت و …، دائما ذهنم را درگیر می‌کند و آزارم می‌دهد چون دیگران به دلایلی خارج از کنترلشان از این امتیازها بی‌بهره‌اند و برای بقا تلاش می‌کنند.

برای کنار آمدن با این احساسات، سعی کرده‌ام لحظاتی را به مدیتیشن اختصاص دهم تا کمی آرامش پیدا کنم، برای سلامت روانم تلاش کنم، و صحبت کردن با دوستانم برایم مثل یک طناب نجات بوده است. مهم‌تر از آن، حمایت از کسب‌وکارهای فلسطینی و شرکت در اعتراضات مسالمت‌آمیز خیلی به من کمک کرده است. این‌ها فقط کنشگری و فعالیت سیاسی نیستند، بلکه برای من مثل لنگری بوده در طوفان و کشمکش دائمی گناه بازمانده، ثابت نگه می‌دارد. همه ما به شکلی با این احساس کلنجار می‌رویم و این کارها برای من کمک‌کننده‌اند.

باید مدام به خودمان یادآوری کنیم که ما هم نقشی در این مسیر داریم. باید قوی بمانیم، نه فقط برای سلامت و تندرستی خودمان، که برای آنها که همچنان در سرزمینمان در رنجند. علی‌رغم مصیبت‌ها، امید وجود دارد. کنشگری نتیجه می‌دهد. دیدن موج همبستگی با فلسطین که در سراسر جهان گسترش پیدا می‌کند، قدرتمند است. اینکه جهان نسبت به مبارزه ما بی‌تفاوت نیست، منقلب‌کننده و اثرگذار است. انسان‌هایی از نقاط مختلف دنیا، حتی کسانی که فلسطینی نیستند، برای عدالت و برابری می‌ایستند. این همبستگی منبع الهامی است که اراده‌ام را تقویت می‌کند.

احساس گناه بازمانده تجربه‌ای سخت است، اما نباید اهمیت حفظ سلامت روان را فراموش کنیم. داشتن ذهنی قوی برای ادامه دادن مسیر و برای همراهی با مردم و سرزمینمان ضروری است. این روایت مشترک فلسطینی‌هاست در دوری از وطن. ما تنها نیستیم. این، روایتی جمعی از درد و تلاش است. مسیر ما شاید با تجربه‌های فردی آغاز شده باشد، اما به مبارزه‌ای مشترک تبدیل شده است. این روایت می‌خواهد با احساس گناه بازمانده روبه‌رو شوید و آن را به نیرویی برای امید و تلاش در مسیر رهایی تبدیل کنید.

……

هلا الصفادی: احساس گناه بازمانده که به احساسات دردناک ناشی از زنده ماندن در شرایطی اشاره دارد که دیگران جان خود را از دست داده‌اند، برای بسیاری از فلسطینی‌های اهل غزه در دیاسپورا به واقعیتی ملموس تبدیل شده است. ما در امنیت هستیم، در حالی که عزیزانمان در منطقهٔ جنگی گرفتار و محاصره شده‌اند. پیام‌ها و تماس‌هایی که از خانواده‌ام در غزه دریافت می‌کنم، به‌تدریج کوتاه‌تر شده‌اند. آن‌ها از نظر عاطفی خسته و فرسوده‌اند و دیگر تمایلی به صحبت کردن ندارند. گفت‌وگوهای طولانی‌ای که در آغاز جنگ داشتیم جای خود را به آه‌ عمیق و پاسخ‌های کلیشه‌ای داده است: «هنوز زنده‌ایم»، «خبر تازه‌ای نیست»، یا «یک روز مثل روزهای دیگردر غزه است.» روزهای اول، درباره بمباران‌های اسرائیل، کمبود نیازهای روزمره، وضعیت سلامت خانواده‌ام و نگرانی‌هایشان درباره روزهای پس از جنگ صحبت می‌کردیم. وقتی جنگ آغاز شد، هر روز گریه می‌کردم. اما ویدئوها و روایاتی که از غزه می‌رسید، در نهایت من را شکست. به فروپاشی رسیدم و دیگر حتی گریه هم نکردم. سراسر وجودم را خشم گرفته بود.

از جهل آدم‌ها عصبانی بودم، کسانی که نمی‌دانند در خاورمیانه چه می‌گذرد. از سیاستمدارانی خشمگین بودم که تلاش می‌کردند کشتار غیرنظامیان بی‌گناه را توجیه کنند. از کشورهایی عصبانی بودم که بر سر ارسال سلاح بیشتر به اسرائیل توافق می‌کردند، اما برای ارسال کمک‌های بشردوستانه بیشتر به غزه نه. اما امروز، دیگر بی‌حس شده‌ام. یکی از هولناک‌ترین احساساتی که انسان می‌تواند تجربه کند، ناتوانی در کمک کردن به عزیزانش در زمان نیاز است. نه‌تنها من از انگلیس نمی‌توانم کاری انجام دهم، بلکه جامعه جهانی و میلیون‌ها معترض هم در متوقف کردن خشونت ویرانگر اسرائیل ناتوان بوده‌اند.

پرسش‌های دردناک

هر روز صبح باید بیدار شوم، پسرم را به مدرسه ببرم، کار کنم، بیرون بروم، معاشرت کنم و تظاهر کنم که انسانی «عادی» با دغدغه‌های معمول جهان اول هستم. اما انجام همین امور روزمره از هر زمان دیگری من را دچار احساس گناه می‌کند. چرا در کنار خانواده‌ام نیستم؟ چرا من در امنیت هستم، در حالی که آن‌ها از چنین امنیتی برخوردار نیستند؟ چرا در انگلیس با من به‌عنوان فردی دارای حقوق برخورد می‌شود، در حالی که اگر امروز در غزه بودم، حتی از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی هم برخوردار نبودم؟ چرا من با باز کردن شیر آب، به آب آشامیدنی پاک دسترسی دارم؟

با اینکه پاسخ‌ منطقی این پرسش‌ها را می‌دانم، اما ذهنم انگار از پذیرش آن‌ها سر بازمی‌زند. دیگر هیچ‌ از آنچه در غزه رخ می‌دهد برایم معنای قابل درکی ندارد. به‌عنوان کسی که از سه جنگ قبلی اسرائیل علیه غزه جان سالم به در برده‌ام، این درگیری دوباره بسیاری از خاطرات تاریک را زنده کرده است. صدای هواپیماهای مسافربری دوباره برایم ترسناک شده است. مدام به خودم یادآوری می‌کنم که آن‌ها هواپیمای جنگی نیستند. دوباره کابوس جنگ و تهاجم می‌بینم؛ فرار کردن از تهدیدها حتی در خواب.

فلسطینی اهل غزه بودن و زندگی در خارج از کشور در این زمانِ خاص، بسیار دشوار است. در روزهای ابتدایی جنگ، احساس می‌کردم موظفم برای همه توضیح دهم که تاریخ از ۷ اکتبر آغاز نشده است. بارها از من پرسیده می‌شد که آیا حماس را محکوم می‌کنم؟ پیش از آن‌که کسی بپرسد حال خانواده‌ام چگونه است، یا این‌که پس از بمباران خانه‌ و آوارگی‌ چه بر سرشان آمده است، باید درباره موضعم نسبت به حماس به دیگران جواب پس می‌دادم. با افزایش شمار قربانیان و گسترش ویرانی در غزه، درک و همدلی طرافیانم تا حدودی بیشتر شد. با این حال، پس از گذشت ماه‌ها، هنوز هم کسی دربارهٔ غزه یا خانواده‌ام از من نمی‌پرسد. فهمیدم اگر یک موضوع برای مدت طولانی در اخبار باقی بماند، توجه مردم به‌تدریج کاهش پیدا می‌کند.

فرسودگی عاطفی

برای فلسطینی‌های اهل غزه، از جمله خود من، این جنگ سخت‌ترین جنگی است که تجربه کرده‌ایم، چون مطلقا بی‌قدرت و ناتوانیم. نمی‌توانیم درک کنیم چگونه این جنگ تداوم دارد و به‌صورت زنده پخش می‌شود. ما کودکانی را می‌بینیم که تکه‌تکه از زیر آوار بیرون کشیده می‌شوند. ما صدای گریه کودکانی را می‌شنویم که به‌تازگی یتیم شده‌اند. جهان در حال ورق زدن این تصاویر است، گویی واقعی نیستند. هربار که برای یکی از اعضای خانواده‌ام پیامی می‌فرستم و فقط یک تیک می‌خورَد که نشان می‌دهد پیام به تلفنشان نرسیده است، وحشت‌زده می‌شوم و به بدترین سناریوها فکر می‌کنم. تا زمانی که اتصال اینترنتشان دوباره برقرار شود و دو تیک را ببینم، این وضعیت ادامه پیدا می‌کند. فقط در آن لحظه است که می‌توانم کمی آرامش پیدا کنم، آن هم فقط تا پیام بعدی.

این جنگ به ما نشان داده که همه انسان‌ها برابر تلقی نمی‌شوند، این‌که حقوق بشر برای همه به‌طور یکسان تضمین نمی‌شود، و این‌که قوانین بین‌المللی و کنوانسیون‌های ژنو می‌توانند به‌گونه‌ای تفسیر و تطبیق داده شوند که با منافع صاحبان قدرت هم‌سو باشند. من به‌عنوان یک فلسطینی که در انگلیس زندگی می‌کنم، برای نمایندگان پارلمانم نامه نوشته‌ام و در تظاهرات، شب‌زنده‌داری‌ها و رویدادهای خیریه برای حمایت از فلسطین شرکت کرده‌ام. برای خارج کردن خانواده‌ام از غزه به بریتانیا با سفارت‌ها تماس گرفته‌ام، اما همه این تلاش‌ها بی‌نتیجه بوده است. هنوز هم ادامه می‌دهم؛ ناتوان و ناامید.

خستگیِ عاطفی‌ای که امروز به‌دلیل این جنگ احساس می‌کنم فراتر از توان من است، اما از شکوه کردن احساس شرم می‌کنم. حداقل این «امتیاز» را دارم که هر شب سرم را روی بالشت بگذارم، در حالی که بمب‌ها بر سر عزیزانم در غزه فرود می‌آیند. وقتی با دوستان فلسطینی‌ام در انگلیس دیدار می‌کنم، از هراس پرسش درباره وضعیت خانواده‌هایشان در غزه، دچار اضطراب می‌شوم. اگرها و سناریوهای احتمالی بیش از اندازه طاقت‌فرسا هستند. وقتی بالاخره شهامت پیدا می‌کنم و می‌پرسم، درباره این صحبت می‌کنیم که خانواده کداممان چندین‌بار آواره شده، یا خانواده چه کسی هنوز برای پیدا کردن غذا، آب یا سرپناه تلاش می‌کند. اما دردناک‌ترین گفتگوها زمانی شکل می‌گیرد که کسی به‌تازگی یکی از عزیزانش را از دست داده باشد.