
در ماههای اخیر، در میان خانوادههای جانباختگان دیماه اتفاقی در حال رخ دادن است که کمتر دربارهاش حرف زده میشود: خودکشی کسانی که در آن شبها عزیزی از دست داده بودند. ما نمیدانیم این اتفاق چند بار رخ داده است. معمولا خبرش وقتی بیرون میآید که خانوادهای جرات گفتن داشته باشد، فعالی گزارشش کند، یا نامی در میان باشد که شناختهشده است. بقیه در سکوت میمانند.
این موارد را نباید بهعنوان تصمیم شخصی چند نفر فهمید. وضعیت بحرانی روانی بازماندگان کشتار دیماه موضوعی نیست که تنها مربوط به زندگی شخصی آنها باشد بلکه محصول شرایطی است که هیچکدام از این خانوادهها انتخابش نکردند. کشتار دی در آن دو شب تمام نشد. آنچه برای خانوادههای جانباختگان باقی ماند، سوگی است که در شرایط عادی هم دشوار بود و در این ماهها پیچیدهتر هم شده: سوگی برای مرگی خشونتآمیز، بدون پاسخ، بدون امکان سوگواری آزادانه و در میان بیثباتی و ناامنیای که هنوز ادامه دارد. هریک از اینها بهتنهایی تحملش سخت است؛ اما وقتی همزمان جمع شوند، دوام آوردن را برای کسی که عزیزش را از دست داده بهمراتب دشوارتر میکنند.
هشت ماه گذشته است. در ماههای نخست، پرسش اطرافیان این خانوادهها این بود که چطور از آن روزها عبور کنند. امروز پرسش عوض شده: چرا حالا؟ چرا درست وقتی به نظر میرسد فاصلهای افتاده، وضعیت بدتر شده است؟ ما آمار قابلاتکایی نداریم. آمار سلامت روان در ایران سالهاست یا منتشر نمیشود یا با تأخیر و کاستی منتشر میشود، و در وضعیت جنگ و سرکوب این وضع بدتر شده است. آنچه در دست است مشاهدهی میدانی درمانگران، گزارش شبکههای خانوادگی و روایتهای پراکنده است. اینها برای هشدار دادن کافیاند، اما برای عددسازی کافی نیستند؛ و نقل عددهای تأییدنشده، حتی با نیت آگاهیبخشی، هم اعتبار موضوع را تضعیف میکند و هم خودش میتواند خطرآفرین باشد.
اما اینکه عدد نداریم به این معنا نیست که الگو را نمیشناسیم. آنچه امروز در حال رخ دادن است، در ادبیات سلامت روان فجایع جمعی الگویی شناختهشده است و دلایل روشنی دارد. فهمیدن این دلایل نه فقط برای کسانی که میخواهند کمک کنند، که برای خود بازماندگان هم اهمیت دارد؛ چون بسیاری از بازماندگان میگویند هرچه زمان گذشته، سختتر شده است، نه آسانتر؛ و چون انتظار عکسش را داشتهاند، این را نشانهی آن گرفتهاند که چیزی در خودشان درست کار نمیکند.
سوگ پس از یک مرگ خشونتآمیز از همان ابتدا مسیر متفاوتی دارد. کسی که عزیزش به مرگ طبیعی از دست رفته، عمدتاً با فقدان او روبهروست. کسی که عزیزش کشته شده، همزمان با موضوع دیگری هم درگیر است: تصویر آنچه بر او گذشته، خشم از کسانی که این کار را کردند، و پرسشهایی که جواب ندارند. تفاوت مهم اینجاست که او نمیتواند به یاد آوردن عزیزش را از یادآوری نحوهی مرگ او جدا کند؛ هر بار که سراغ خاطره میرود، به همان لحظه میرسد. و تا وقتی معلوم نباشد دقیقاً چه اتفاقی افتاده، یا روایت رسمی با آنچه خانواده میداند در تضاد باشد، این موضوع در ذهن بسته نمیشود.
در ماههای اول اتفاق کمسابقهای افتاد. خانوادههایی که پیکر عزیزانشان را تحویل گرفتند، بهجای آیینهای شناختهشدهی عزا، رسم دیگری ساختند: لباس سفید پوشیدند، موسیقی گذاشتند، بر مزارها رقصیدند. این اقدامها ابتدا پراکنده بود و بهتدریج به شکل غالب مراسم درآمد. تصاویرش در شبکههای اجتماعی در ابعادی وسیع منتشر شد و میلیونها نفر در ایران و سراسر جهان، بیآنکه آن خانوادهها را بشناسند، با همان ویدئوها عزادار شدند. سوگ از حیاط یک خانه بیرون آمد و به یک آیین جمعی تبدیل شد.
از نظر روانشناختی این آیین همزمان چند کارکرد داشت. مرگ را از شکل یک اتفاق بینام درمیآورد و به آن معنا میداد. به خانواده نقشی بهجز نقش قربانی میداد و از همه مهمتر، شاهد داشت. سوگ برای بسته شدن به تأیید بیرونی نیاز دارد؛ به اینکه دیگران ببینند، نام ببرند، و بگویند این مرگ اتفاقی نبوده است. آن ویدئوها دقیقاً همین کار را میکردند: فقدان یک خانواده را به یک تجربهی جمعی به رسمیت شناختهشده تبدیل میکردند.
با شروع جنگ اینترنت برای مدتی طولانی قطع شد و پیوند میان بازماندگان و کسانی که شاهدشان بودند برید. جنگ سایهاش را روی همهچیز انداخت و توجه جمعی، که تا دیروز روی این خانوادهها بود، به بقای روزمرهی خود مردم منتقل شد. و همزمان برخوردهای امنیتی بیشتر شد و همان آیین را پرهزینه و خطرناک کرد.
نتیجه چیزی است که از سوگ هرگز بازشناسینشده هم دشوارتر است: رسمیتی که داده شد و بعد پس گرفته شد. این خانوادهها تجربهی دیده شدن را داشتهاند و بعد تجربهی دیدهنشدن را؛ و ذهن، مقایسه میکند. جملهی «همه رفتند سراغ زندگی خودشان» که امروز مدام از بازماندگان شنیده میشود، توهم نیست بلکه توصیف نسبتاً دقیقی از چیزی است که واقعاً اتفاق افتاده، هرچند دلیلش بیوفایی مردم نبوده، بلکه قطع ارتباط، جنگ، ترس و تقلیل زندگی به بقا بوده است.
یک وارونگی تلخ هم در کار است. همان ویدئویی که روزی برای خانواده معنا و حیثیت ساخت، امروز میتواند سند شناساییشان باشد. آیینی که آنها را از انزوا بیرون آورده بود، حالا خودش دلیلی برای احتیاط و پنهانکاری شده است. سوگی که یک بار علنی و جمعی بود، دوباره به خانه برگشته و سوگی که به خانه برمیگردد سراغ بدن میرود، سراغ خواب، بیقراری، درد جسمی و خشمی که آدرس ندارد. خانوادهها میدانند چه اتفاقی افتاده، بسیاریشان پیکر را تحویل گرفتند و بسیاریشان روایت کردند و روایتشان شنیده شد. آنچه در کار نیست پاسخ است. مرگ خشونتآمیز برای خانواده صرفاً یک فقدان شخصی نیست؛ یک مسئلهی اخلاقی هم هست: چه کسی این کار را کرد، چرا، و آیا هرگز چیزی از این بابت تغییر میکند. تا وقتی این پرسشها باز بمانند، سوگ در حالتی میماند که نه انکار است و نه پذیرش، بلکه نوعی تعلیق فرساینده است و انکار رسمی آنچه خانواده با چشم خودش دیده، این تعلیق را عمیقتر میکند، چون فرد را وامیدارد همزمان با فقدان، از واقعیت تجربهی خودش هم دفاع کند. این وضعیت، هیجان غالبی میسازد که با آنچه معمولاً از «تروما» انتظار میرود تفاوت دارد. تصور رایج این است که بازماندهی خشونت میترسد. اما بسیاری از این خانوادهها اگر با خودشان صادق باشند میگویند مسئلهی اولشان ترس نیست؛ چیزی است که در ادبیات بالینی آسیب اخلاقی نامیده میشود و هستهاش شرم است و احساس گناه و خشم. احساس گناه، چون ذهن بارها به عقب برمیگردد و دنبال لحظهای میگردد که میشد جلویش را گرفت: چرا گذاشتم برود، چرا زودتر دنبالش نرفتم، چرا من زندهام و او نیست. احساس شرم، چون فرد در برابر خودش و دیگران احساس میکند از عهدهی محافظت از کسی که باید محافظت میکرد برنیامده. و خشم، نسبت به مسببین این کشتار و به همهی کسانی که میتوانستند مانع شوند و نشدند.
این تمایز صرفاً توصیفی نیست، پیامد عملی دارد. ترس با تکرار موقعیت و تمرین امنیت کم میشود؛ به همین دلیل روشهای متعارف کار با تروما مثل آرام کردن بدن، مواجههی تدریجی با عوامل یادآور روی ترس موثرند. اما گناه و شرم با آرام شدن بدن از بین نمیروند، چون اساساً پاسخ به یک خطر نیستند؛ پاسخ به یک قضاوتاند. کسی که خودش را مقصر میداند، با آرامسازی باز هم ، خودش را مقصر میداند. آنچه اینجا به کار میآید دو چیز است: اینکه فرد بتواند این افکار را جایی بلند بگوید بیآنکه با قضاوت یا تلاش برای تسکین فوری مواجه شود و اینکه امکان انجام کاری معنادار داشته باشد. کاری که به او نشان دهد هنوز عاملیتی در جهان دارد. و وقتی هر دو امکان بسته باشد یعنی نه فضایی برای گفتن و نه راهی برای عمل کردن، خشمی که جایی برای تخلیه ندارد به درون برمیگردد. این همان نقطهای است که آسیب اخلاقی از یک رنج اخلاقی به یک عامل خطر تبدیل میشود.
تصور رایج این است که شدیدترین واکنشها بلافاصله ظاهر میشوند و بعد فروکش میکنند. منحنی رنج پس از فاجعه اما خطی و نزولی نیست، و چند موضوع همزمان توضیح میدهند که چرا ماههای بعدتر میتواند از ماه اول خطرناکتر باشد. در هفتههای نخست، سیستم عصبی در وضعیت بسیج اضطراری کار میکند. فرد باید پیکر را پیدا کند، در پزشکی قانونی در صف بایستد، مراسم خاکسپاری را انجام دهد، به تماسها جواب بدهد، از بقیهی اعضای خانواده محافظت کند، برای تحویل گرفتن و آیینهای عزاداری تامین مالی انجام بدهد. این کارها دردناکاند اما یک کارکرد روانی مهم دارند: ساختار میدهند و ذهن را مشغول نگه میدارند. بیحسی و ناباوری آن روزها نه نشانهی قوی بودن، که سازوکاری حفاظتی و موقت است. وقتی این وظایف تمام میشوند، تقریباً همانجا که اطرافیان خیال میکنند بحران تمام شده، ساختار و بیحسی از بین میرود، و فقدان تازه، فضای روانی پیدا میکند. این یعنی درست در بازهای که نیاز به حمایت از همیشه بیشتر است، توجه بیرونی به کمترین حد خود رسیده و همین شکاف، خودش یک عامل خطر است.
همزمان مسئله دیگری اتفاق میافتد که کمتر دیده میشود. استیون هابفول، روانشناسی که سالها روی جمعیتهای آسیبدیده از جنگ و بلایای جمعی کار کرده، این پرسش را مطرح کرد که چرا از میان کسانی که یک فاجعهی مشترک را تجربه کردهاند، بعضی سر پا میمانند و بعضی فرو میریزند. پاسخی که به آن رسید ساده اما تعیینکننده است: آدمها برای ادامه دادن به مجموعهای از منابع تکیه میکنند —درآمد، شغل، سرپناه، سلامت جسمی، روابط نزدیک، وقت، و توان فکر کردن— و آنچه آسیب روانی را تعیین میکند بیش از آنکه شدت واقعه باشد، این است که پس از آن روز چقدر از این منابع و با چه سرعتی از دست میرود. هابفول میگوید این فقدانها مستقل از هم نیستند؛ زنجیرهایاند. هر منبعی که از دست میرود، توان فرد برای حفظ منابع بعدی را کم میکند و بنابراین فقدان بعدی را محتملتر میسازد. کسی که شغلش را از دست داده، توان نگه داشتن خانهاش را هم از دست میدهد؛ کسی که خانهاش را عوض کرده، شبکهی اطرافش را هم از دست میدهد. هابفول این را «مارپیچ فقدان» نامید. روندی که وقتی راه بیفتد، خودش خودش را تغذیه میکند و متوقف کردنش هرروز سختتر میشود. مرگ نانآور به بیدرآمدی میانجامد، بیدرآمدی به جابهجایی یا فروش دارایی، جابهجایی به قطع شبکهی همسایگی و خویشاوندی، و انزوا به تشدید بیخوابی و افسردگی. هر حلقه، حلقهی بعدی را محتملتر میکند، و هشت ماه دقیقاً همان زمانی است که این زنجیره فرصت کامل شدن پیدا میکند؛ در بستر تورم و ناامنی و جنگ، بسیار سریعتر. نتیجه این است که آنچه امروز یک بازمانده را در خطر قرار میدهد لزوماً بزرگی فقدانش نیست؛ این است که پس از آن مرگ، تقریباً هیچ بخشی از زندگی قبلیاش قابلاتکا نمانده است.
واژهی «تروما» برای توصیف این وضعیت کافی نیست، چون فقط به آنچه در یک لحظه بر فرد گذشته اشاره میکند، نه به آنچه پس از آن از زندگیاش باقی مانده. درک بلوک، روانپزشکی که سالها با پناهجویان و بازماندگان شکنجه و جنگ کار کرده، برای همین پیشنهاد کرد بهجای تمرکز بر خود رویداد، به آن چیزهایی نگاه کنیم که خشونت سازمانیافته بهطور نظاممند هدف میگیرد. او پنج ستون را نام میبرد: امنیت و بقا؛ پیوندها و شبکههای اجتماعی؛ عدالت و امکان دادخواهی؛ نقشها و هویت فرد؛ و معنا و باورهای پایهای دربارهی جهان. حرف اصلی این چارچوب این است که خشونت سیاسی صرفاً به افراد آسیب نمیزند، بلکه این پنج نظام را از کار میاندازد، و بازیابی فرد بدون ترمیم آنها ممکن نیست. اهمیت این رویکرد برای وضعیت امروز اینجاست: در یک سوگ متعارف، فرد یکی از این ستونها را از دست میدهد و بر بقیه تکیه میکند. اما امروز هر پنج ستون همزمان آسیب دیدهاند. تهدید تمام نشده. شبکه با مرگ و مهاجرت و بازداشت و بیاعتمادی گسسته شده. امکان دادخواهی بسته است. نقشها فروریخته؛ کسی که مادر یا همسر یا نانآور بود، حالا اغلب فقط بهعنوان بازماندهی یک کشتار شناخته میشود. فرضهای پایهای دربارهی امنیت و عدالت جهان، دیگر کار نمیکنند. این وضعیت شکل تشدیدشدهی آنچه از سوگ میشناسیم نیست، چیز دیگری است.
در آخر مهم است که بدانیم که رنج بهخودیخود به خطر تبدیل نمیشود. آنچه درد را به فکر خودکشی میرساند ناامیدی است و ناامیدی دقیقاً محصول وضعیتی است که در آن تهدید پایانی ندارد و آیندهای دیده نمیشود. در برابرش، وابستگی به یک آدم یا یک نقش یا یک هدف مثل ترمز عمل میکند و نمیگذارد این افکار شدت بگیرند؛ وقتی شبکهی اطراف فرد پراکنده میشود، این ترمز هم از دست میرود. اما فاصلهی میان فکر و اقدام هنوز باقی است، و آنچه این فاصله را کم میکند مواجههی طولانی با مرگ است: وقتی مرگ ماهها امری روزمره باشد، ترسی که بهطور طبیعی آدم را از آسیب زدن به خودش باز میدارد کمرنگ میشود.
مرز میان سوگ و خطر
در ارزیابی بازماندگان، دو خطای متقارن رخ میدهد و هر دو هزینه دارند. خطای نخست بیشتشخیصی است: به این معنا که هر واکنش شدید به فقدان مانند خشم، بیخوابی، یادآوریهای مکرر، بهعنوان اختلال روانی خوانده میشود، در حالی که این نشانهها در ماههای نخست پس از یک مرگ خشونتآمیز واکنشهای مورد انتظارند. خطای دوم کمتشخیصی است: نشانههای واقعی خطر زیر عنوان «طبیعی است، زمان درستش میکند» نادیده گرفته میشود، و فرصت مداخله در همان بازهای از دست میرود که میتواند بیشترین اثربخشی را داشته باشد. تشخیص کار متخصص است، اما مشاهده کار کسی است که هر روز کنار فرد است. بازمانده معمولاً خودش نمیگوید حالش بدتر شده و گاهی حتی خودش هم متوجه نیست؛ آنچه بهجای او حرف میزند تغییر است، و تغییر را فقط کسی میبیند که قبل و بعدش را دیده باشد.
این تغییرها معمولاً از رفتوآمد و ارتباطات اجتماعی شروع میشود: کسی که کمکم جواب پیامها را نمیدهد، تلفن را برنمیدارد، و یا از دیدارهای همیشگی امتناع میکند یا وقتی هم حاضر میشود انگار آنجا نیست. بعد نوبت زندگی روزمره است؛ کارش را رها کرده، خانه به هم ریخته، به خودش نمیرسد، غذا و دارو خوردنش نامنظم شده و حواسش به فرزندانش نیست. مصرف الکل یا مواد یا داروی خواب بیشتر شده و کمتر از قبل پنهانش میکند. خوابش یا بهکلی به هم ریخته یا برعکس، بیشتر وقت روز را میخوابد. حرفها هم مهماند: اینکه بودن و نبودنش فرقی ندارد، اینکه دیگران بدون او راحتترند، اینکه دیگر نمیتواند، اینکه معلوم نیست تا کی… این جملهها در لحظه اغلب شبیه شکایت به نظر میرسند اما در مشاهده تغییر مهمند. کنارشان کارهایی که شبیه سروسامان دادن است هم جزیی از نشانههای هشدارند: بخشیدن وسایل، تسویهی حسابها، سپردن امانتها به این و آن، و خداحافظیهایی که مناسبتی ندارند. یک نشانه هم هست که تقریباً همیشه اشتباه فهمیده میشود: آرام شدن ناگهانی بعد از هفتهها آشفتگی. بیشتر اطرافیان این را نشانهی بهبودی میگیرند، نفس راحتی میکشند و فاصله میگیرند؛ گاهی واقعاً همین است، اما گاهی نشانهی آن است که فرد تصمیمش را گرفته و همین آرامش را باید جدی گرفت. هیچکدام از اینها بهتنهایی حکم قطعی نیست، اما هیچکدامشان را هم نباید به زمان سپرد. اگر چنین تغییری را در کسی دیدید، همان هفته سراغش بروید، و اگر نگران شدید مستقیم بپرسید.
آسیبدیدگان بسیار زیادند و متخصصان کم؛ نمیشود انتظار داشت همه درمان شوند. تجربهی جهانی نشان داده در چنین شرایطی مؤثرترین کمک اصلاً درمان نیست، بلکه رسیدگی به نیازهای اولیه مثل غذا، دارو، پول، تامین محل زندگی است و بعد از آن، حفظ ارتباط و حمایتی که خانواده و اطرافیان میدهند. در سطح روابط روزمره، مهمترین چیزی که اطرافیان میتوانند بدهند پیوستگی حمایت است، و نه شدت آن. یک تماس کوتاه قابلپیشبینی هر هفته از یک تماس دوساعته در سالگرد مؤثرتر است، چون آنچه ساخته میشود این حس است که فرد از شبکه حذف نشده است. کمک هم بهتر است مشخص باشد نه کلی: «فردا ساعت پنج میآیم دنبالت برویم داروخانه» بهمراتب کاراتر از «هر کاری داشتی بگو» است، چون کسی که در این وضعیت است معمولاً نمیتواند درخواست کند. در راهنماهای کمکهای اولیهی روانشناختی یک اصل روشن وجود دارد: کمک کردن به معنای وادار کردن فرد به حرف زدن دربارهی آنچه گذشته نیست. خیلیها فکر میکنند باید کاری کنند که بازمانده «خودش را خالی کند»، و با سؤال پشت سؤال سراغش میروند. این کار معمولاً نتیجهی عکس میدهد؛ فرد یا خودش را جمع میکند و دیگر چیزی نمیگوید، یا مجبور میشود بهزور به صحنهای برگردد که هنوز آمادگیاش را ندارد. کار درست سادهتر است. اگر خودش خواست حرف بزند، بدون قطع کردن و بدون نصیحت گوش کنید و اجازه بدهید هرجا که خواست تمام کند. اگر نخواست حرف بزند، جای دیگری نروید و موضوع را عوض نکنید؛ همانجا کنارش بمانید و از چیزهای معمولی حرف بزنید. آنچه اهمیت دارد این است که فرد بداند بودن شما به حرف زدنش مشروط نیست.
نکتهی دوم به احساسی مربوط است که بسیاری از بازماندگان دارند: اینکه برای اطرافیانشان بار اضافه شدهاند و همه مجبورند فقط به آنها برسند. هرچه کمک یکطرفهتر باشد، این احساس قویتر میشود. برای همین بهتر است کاری که از پسش برمیآید و به کار بقیه میآید، هر چقدر هم کوچک، کمکم به خودش سپرده شود. نه برای اینکه سرگرم شود، بلکه برای اینکه دوباره جایی در زندگی دیگران داشته باشد. آنچه در این وضعیت از بین میرود فقط شادی نیست؛ حس اینکه بودن آدم به چیزی میارزد هم از بین میرود. و این حس معمولاً با حرف زدن برنمیگردد بلکه با انجام دادن کاری برمیگردد که کسی به آن نیاز داشته باشد.
اگر نگران کسی هستید، مستقیم بپرسید که آیا به خودکشی فکر میکند. تصور رایج این است که مطرح کردن این موضوع ممکن است فکرش را در ذهن فرد ایجاد کند؛ چنین نیست. کسی که به خودکشی فکر نمیکند، با سؤال شما به آن نمیرسد، و کسی که فکر میکند معمولاً آسوده میشود از اینکه بالاخره کسی جرات پرسیدن پیدا کرده است. آنچه اهمیت دارد شکل پرسیدن است: آرام، بدون نشان دادن اضطراب، و بدون قضاوتی که از پیش در لحن شنیده شود. مثلاً «این مدت خیلی به تو سخت گذشته؛ گاهی به این فکر میکنی که دیگر نباشی؟» یا «بعضیها در چنین وضعیتی به این فکر میکنند که تمامش کنند؛ برای تو هم پیش آمده؟» آنچه نباید گفت پرسشهایی است که جواب را از پیش تعیین میکنند، مانند « فکرهای بد که نمیکنی، نه؟»؛ این شکل پرسیدن عملاً راه گفتن را میبندد.
اگر پاسخ مثبت بود، اضطراب خود را نشان ندهید و موضوع را عوض نکنید. بپرسید این فکرها چقدر تکرار میشوند و آیا به مرحلهی برنامهریزی رسیدهاند یا نه. هرچه فاصلهی میان فکر و برنامه کمتر باشد، وضعیت فوریتر است و باید همان روز کس دیگری، ترجیحاً یکی از نزدیکان و در صورت امکان یک متخصص در جریان قرار بگیرد. در روزهایی که وضعیت بحرانی است، یکی از مؤثرترین اقدامات این است که وسایل خطرناک از دسترس فرد دور نگه داشته شود. این کار را باید با گفتوگوی محترمانه با خود او یا خانوادهاش انجام داد، نه پنهانی، چون کنترل مخفیانه اعتماد را از میان میبرد و همان ارتباطی را قطع میکند که قرار بوده محافظت کند.
و از همه مهمتر، پس از عبور از بحران او را رها نکنید. رایجترین خطا همینجاست: تا وضعیت وخیم است همه در دسترساند و بهمحض اینکه ظاهر ماجرا بهتر میشود، تماسها کم میشود. ادامهی ارتباط در هفتهها و ماههای بعد یکی از قویترین عوامل محافظتکننده است. روزهای حساس را نیز از پیش در نظر داشته باشید مثل سالگرد، تولد، مناسبتهای خانوادگی، و روزهایی که خبر تازهای منتشر میشود. برای آن روزها از قبل ترتیبی بدهید که کسی کنارش باشد.
در مقابل، کارهایی هست که با حسننیت انجام میشود ولی آسیب میزند. «قوی باش» و «باید به خاطر بچههایت ادامه بدهی» احساس گناه و سربار بودن را تشدید میکند. «او الان جای بهتری است» یا «حداقل پیکرش را تحویل گرفتی» تجربهی فرد را بیاعتبار میکند. «هنوز؟ هشت ماه گذشته» او را با یک جدول زمانی خیالی میسنجد. وادار کردن به بازگویی جزئیات حادثه به نام تخلیهی هیجانی در فاز حاد، در ادبیات پژوهشی حمایت نمیشود. فرستادن عکس و ویدئوی خشونت و خبرهای هولناک، حتی با نیت آگاهیرسانی، بازفعالسازی است. و قولهای عملنشدنی، بهویژه دربارهی دادخواهی، در نهایت به بیاعتمادی بیشتر میانجامد. یک استثنای مهم هم هست: اگر کسی از قصد و برنامهی خودکشی میگوید، تعهد رازداری را نپذیرید؛ همانجا بگویید که بهخاطر امنیت او نمیتوانید تنها و امین فرد بمانید و باید یک نفر دیگر هم بداند.
برای شبکهها و گروههای حمایتی، تفاوت اصلی میان توجه پراکنده و توجه ساختارمند است: تعیین یک رابط ثابت برای هر خانواده از توجه جمعی موقتی مؤثرتر است. حمایت مادی را هم نباید از حمایت روانی جدا کرد؛ پرداخت اجاره یا هزینهی دارو خودش مداخلهی سلامت روان است. آموزش کوتاه کمکهای اولیهی روانشناختی و شناخت نشانههای هشدار به تعداد زیادی از افراد عادی، بازده بیشتری از افزودن چند درمانگر دارد؛ شواهد بسیاری میگویند که مراقبت روانی و اجتماعی ارائهشده توسط افراد غیرمتخصص اما آموزشدیده و تحت نظارت، در بسترهای پس از جنگ و بحران اثربخش است.
و یک هشدار که به گروههای فعال حقوق بشری مربوط است: از خانوادهها ابزار روایت نسازیم. درخواست مکرر برای مصاحبه و پیام سالگرد و حضور در کمپین، وقتی با آمادگی و اختیار خودشان همراستا نباشد، به بازفعالسازی مکرر آسیب میانجامد. اختیار گفتن یا نگفتن باید کاملاً دست خودشان باشد. به همین ترتیب، تمرکز بیش از حد بر «تابآوری» بازماندگان گمراهکننده است. تابآوری ویژگی فرد نیست، تابع محیط است؛ و سپردن مسئولیت سلامت روان به مهارتهای مقابلهای فردی، در محیطی ناامن و بیآینده، شکل مؤدبانهای از رها کردن است.
بخش زیادی از آنچه بازماندگان امروز میبینند از کانالها و شبکههای اجتماعی میآید، و این موضوع، اهمیت پوشش رسانهای اخبار مربوط به خودکشی را از یک بحث حاشیهای به یک مسئلهی مرکزی تبدیل میکند. شواهد پژوهشی دو اثر متضاد را نشان میدهد: پوشش پرجزئیات و هیجانی خودکشی میتواند رفتار تقلیدی را افزایش دهد، و پوشش مسئولانهای که بر عبور از بحران و راههای کمک تمرکز کند اثر محافظتی دارد. راهنماهای سازمان جهانی بهداشت برای رسانهها بر همین اساس نوشته شدهاند: پرهیز از انتشار روش و جزئیات، از تیتر و تصویر هیجانی، از قهرمانسازی یا عادیسازی، از ارائهی خودکشی بهعنوان پاسخی قابلفهم به شرایط، از سادهسازی علت به یک عامل واحد، و از بازنشر یادداشتهای شخصی؛ در مقابل، گزارش موجز، اشاره به چندعاملی بودن، گنجاندن راههای دریافت کمک در همان مطلب، و احترام به خواست خانواده. در وضعیت امروز یک انگیزهی خاص هم وجود دارد: اینکه خودکشی بازماندگان بهعنوان سند ابعاد جنایت منتشر شود. این انگیزه قابلفهم است، اما نتیجهاش میتواند افزایش خطر برای همان جمعیتی باشد که قرار است از او دفاع شود. مستندسازی برای نهادهای حقوق بشری و انتشار عمومی پرجزئیات دو کار متفاوتاند و نباید یکی گرفته شوند.
تا اینجا بیشتر دربارهی بازماندگان نوشتیم. این چند سطر خطاب به خود بازماندگان است.
هیچکس نمیتواند ادعا کند میداند این ماهها بر شما چه گذشته است. اما چیزهایی هست که بازماندگان بارها گفتهاند و شاید بعضیشان آشنا باشد. اینکه خستهاید، بهشکلی که با خواب برطرف نمیشود. اینکه گاهی برای لحظهای یادتان میرود و بعد دوباره یادتان میآید، و آن لحظهی یادآوری دوباره از خود خبر سنگینتر است. اینکه در جمع مینشینید و میبینید حرف سر چیزهای معمولی است و نمیفهمید دنیا چطور همانطور به راه خودش رفته و ادامه دارد. اینکه از دست خیلیها عصبانیاید و بعد از همین عصبانیت، هیجانات مختلفی مثل شرم یا فرسودگی تجربه میکنید. اینکه گاهی هیچ حسی ندارید و همان بیحسی بیشتر از غم، نگرانتان میکند. اینکه نمیدانید هنوز اجازه دارید بخندید یا نه. اینکه خستهاید از اینکه بپرسند حالتان چطور است، و همزمان دلتان میگیرد وقتی دیگر کسی نمیپرسد.
هیچکدام از اینها اشتباه نیست و هیچکدام نشانهی این نیست که مشکلی در شما وجود دارد. اینها واکنشهای شناختهشدهی انسان به وضعیتی هستند که هیچ انسانی برای آن ساخته نشده: از دست دادن عزیز به این شکل، امکاننداشتن سوگواری آزادانه، و بعد ادامه دادن زندگی در میان جنگ و ناامنی و فشارهای هرروزه.
اگر امروز حالتان از ماههای اول بدتر است، این نه نشانهی ضعف است و نه نشانهی اینکه از پس چیزی برنیامدهاید. این همان الگویی است که در بازماندگان خشونت جمعی، در جوامع مختلف و در دهههای مختلف، بارها ثبت شده است. چیزی زودتر از موعد در شما نشکسته؛ فقط تازه فرصتی پیدا شده که آنچه از اول آنجا بوده خودش را نشان بدهد. با همهی اینها، چند چیز کوچک هست که هنوز از دست خودتان برمیآید. کوچکاند، اما در همین شرایط بیشترین اثر را دارند.
اول اینکه بدتر شدن حالتان با گذشت زمان نشانهی این نیست که شما از پس چیزی برنیامدهاید. این اتفاق برای بیشتر کسانی که چنین فقدانی داشتهاند میافتد و دلایلش را در همین متن خواندید.
دوم اینکه «خوب شدن» فعلاً هدف واقعبینانهای نیست و لازم هم نیست باشد. هدف کوچکتری در این مرحله بیشتر به کارتان میآید: اینکه ارتباطتان با آدمها قطع نشود و روز بعد را ببینید. همین.
سوم اینکه سه چیز با کمترین صرف انرژی بیشترین اثر را دارند: خواب، ارتباط منظم با دستکم یک نفر، و کنار نکشیدن کامل از کارهای روزمره. لازم نیست هیچکدام کامل باشد؛ همین که بهکلی از دست نروند کافی است.
دربارهی خواب یک هشدار لازم است. الکل و داروی آرامبخش در کوتاهمدت برای به خواب رفتن موثرند، اما در ادامه هم افسردگی را عمیقتر میکنند و هم قدرت تصمیمگیری را در بدترین لحظات کم میکنند. اگر خوابتان به هم ریخته، بهتر است دنبال راه دیگری باشید و اگر شد با پزشک مطرحش کنید.
خبرها و ویدئوها را هم محدود کنید. این بیتفاوتی یا فراموش کردن نیست؛ کاری است که به شما اجازه میدهد دوام بیاورید. و اگر فکر خودکشی به سراغتان آمد، آن را به یک نفر بگویید. لازم نیست آن یک نفر روانشناس باشد؛ فقط باید کسی باشد که به او اعتماد دارید. گفتنش برایتان خطرآفرین نیست و اغلب فشار را کمی سبک میکند.
یک کار دیگر هم هست که ارزشش را دارد. در لحظهی بحران، فکر کردن و تصمیم گرفتن تقریباً ناممکن است؛ برای همین بهتر است از قبل تصمیم گرفته باشید. روی یک کاغذ بنویسید: علائمی که به شما میگوید حالتان دارد بد میشود، دو کاری که در این مدت کمکتان کرده، اسم و شمارهی دو نفر که میتوانید هر ساعت به آنها زنگ بزنید، و یک شمارهی اضطراری. کاغذ را جایی بگذارید که در آن لحظه دستتان به آن برسد.
اگر شما یا کسی که میشناسید در بحران است، لطفاً تنها نمانید و با کسی که به او اعتماد دارید صحبت کنید. در ایران، صدای مشاور بهزیستی (۱۴۸۰) و اورژانس اجتماعی (۱۲۳) در دسترساند؛ برای کسانی که به خدمات دولتی اعتماد ندارند، شبکههای مشاورهی مستقل و آنلاین خارج از کشور نیز فعالاند. خارج از ایران، با خدمات اورژانس محل زندگی خودتان تماس بگیرید.
