فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی

فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی
فمنا از زنان مدافع حقوق بشر، گروه‌ها و سازمان‌هایشان، و از جنبش‌های فمینیستی در منطقه منا و کشورهای آسیایی حمایت می‌کند.

اطلاعات تماس

آن‌هایی که ماندند؛ روایت‌هایی از یاری‌رسانی ایرانیان در روزهای بحرانی

ایران همچنان تحت حمله و است مردمان جنوب هر روزها را با انفجار و کشته‌شدن غیرنظامیان می‌گذرانند. جنوب و جنوب غرب ایران از ایرانشهر و چابهار تا بوشهر و ابوموسی و سیریک در روزهای گذشته مورد حمله قرار گرفته‌اند. چندین صیاد بلوچ کشته شدند از جمله امید عربی ۲۶ ساله و اهل بندر کوهستک. عروس و دو فرزند یکی از محیط‌‌بانان هرمزگان در حمله آمریکا به یک پست محیط‌بانی کشته شدند. ۱۸ تیرماه ۱۴۰۵، یک زن بلوچ به نام پروین سپاهی جان خود را از دست داد و چهار عضو خانواده‌اش به‌شدت مجروح شدند. بسیاری از شهروندان با خسارات مالی جدی مواجه شده‌اند. یک فعال اجتماعی ساکن چابهار به روزنامه شرق گفته: «احساس می‌کنم تا زمانی که اتفاقی در تهران رخ ندهد، بسیاری تصور می‌کنند جنگ جدی نیست. در‌حالی‌که برای مردم این منطقه، استرس و نگرانی کاملا واقعی است و شب‌های گذشته نیز این اضطراب را به‌وضوح می‌شد احساس کرد. بسیاری از خانه‌ها هم به دلیل موج انفجار آسیب دیده و شیشه‌های‌شان شکسته است. درست است که شهرهایی مثل تهران هم با خسارت‌های بزرگ روبه‌رو شدند، اما حقیقت این است که در بیشتر موارد این رنج در مناطق جنوبی کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد.» در این گزارش آمده که با این حال مردم در شهر مانده‌اند و چون خانه آنجاست و جایی برای رفتن ندارند‌. آنها می‌گویند چاره‌ای جز پیش‌گرفتن روال عادی زندگی ندارند. رفت‌و‌آمد به بازار و خیابان، خرید از مغازه و دورهمی‌های خانوادگی و دوستانه راهی برای ادامه زندگی است. متن پیش رو، بخش دوم از گزارشی درباره یاری‌رسانی مردم ایران به یکدیگر در دوران جنگ است، درباره اینکه چگونه همبستگی و انسان‌دوستی مردمی، به داد آسیب‌دیدگان و آوارگان رسید و به کاهش رنج و آسیب کمک کرد.

اسکان رایگان

یکی از اتفاق‌های قابل‌توجه در جریان جنگ چهل‌روزه (و البته همچنین در جنگ دوازده‌روزه)، شکل‌گیری موجی از همبستگی و همیاری مردمی برای پناه دادن به آوارگان و بی‌جا‌شدگان بود. بسیاری از مردم شهرهای مختلف، به‌ویژه در استان‌های گلستان، گیلان و مازندران که به تهران نزدیک‌تر هستند، خانه‌های خود را به‌صورت رایگان در اختیار خانواده‌های تهرانی قرار می‌دادن و یک اتاق از منزلشان یا یک واحد مسکونی را برای اسکان افرادی که ناچار به ترک تهران شده بودند، آماده می‌کردند. ساکنان تهران به دلیل حملات موشکی و بمباران‌های شدید، مجبور به ترک شهر شده بودند. اما هزینه بالای اقامت در هتل‌ها باعث می‌شد که بسیاری از خانواده‌ها توانایی خروج از تهران را نداشته باشند. این اقدام داوطلبانه مردمِ شهرهای دیگر، امکانِ اسکانِ امن و رایگان را برای تعداد زیادی از آوارگان فراهم کرد. از آنجا که اینترنت قطع بود، با اطلاع‌رسانی از طریق پلتفرم‌های داخلی یا حتی درج آگهی در سایت «دیوار» از ساکنان تهران که به محل امنی برای اقامت نیاز داشتند، دعوت می‌کردند تا از این امکان استفاده کنند. علاوه بر مردم عادی، شماری از خانه‌های بوم‌گردی در شهرهای مختلف نیز در طول جنگ نقش فعالی در حمایت از آوارگان ایفا کردند و به‌صورت داوطلبانه اتاق‌های خود را در اختیار افرادی قرار دادند که به‌دلیل حملات موشکی و بمباران، ادامه حضورشان در تهران خطرناک بود. این اقدام داوطلبانه به افراد بیشتری امکان داد تا مناطق پرخطر را ترک کنند و در محیطی امن‌تر بمانند. در نتیجه، این همبستگی مردمی علاوه بر کاهش فشار بر خانواده‌های آسیب‌دیده، به کاهش خطر تلفات غیرنظامیان جنگ هم کمک کرد.

لیلا، همسرش و دخترشان، روزهای سخت بمباران و موشک‌باران تهران را با ترس و اضطراب در خانه‌شان سپری می‌کردند. در همان روزها، یکی از دوستان صمیمی لیلا که در شمال کشور زندگی می‌کرد، بارها از او خواست برای مدتی به خانه آن‌ها بروند. او یک واحد خالی در اختیارشان گذاشت و با اصرار و محبتش، بالاخره لیلا را راضی کرد که تهران را ترک کنند. چند روز بعد، موشکی به ساختمان روبه‌روی خانه آن‌ها اصابت کرد. شدت موج انفجار به حدی بود که آپارتمانشان به‌طور کامل تخریب شد. دیدن خانه‌ای که دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود، شوک بزرگی بود. خانه‌ای که اگر آن روزها در آن مانده بودند، شاید دیگر زنده نبودند. پس از آتش‌بس، لیلا و خانواده‌اش به تهران برگشتند، آن‌ها تا زمان تعمیر خانه در یک اتاق هتل زندگی کردند و آرام‌آرام، وسایل زندگی‌شان را دوباره فراهم کردند.

در جریان جنگ دوازده‌روزه هم موجی از همبستگی اجتماعی در میان مردم شکل گرفت. بسیاری از افراد به‌صورت داوطلبانه خانه‌ها، اقامتگاه‌ها و امکانات خود را در اختیار خانواده‌هایی قرار دادند که به دلیل شرایط جنگی ناچار به ترک محل سکونت خود شده بودند. البته این کمک‌های مردمی فراتر از تأمین سرپناه بود و شامل تهیه غذا، لوازم ضروری، حمایت‌های مالی و ایجاد شبکه‌های داوطلبانه برای شناسایی و اسکان نیازمندان نیز می‌شد که عمدتاً با تکیه بر اعتماد عمومی و مشارکت خودجوش شهروندان شکل گرفت.

آقای عین، ساکن شمال ایران به روزنامه شرق می‌گوید: «تصمیمم این بود که به آن‌هایی که خانه‌هایشان تخریب شده است اسکان رایگان بدهیم. با توجه به اینکه با مجموعه جاباما هم همکاری داشتیم و آن‌ها هم طرح «اسکان اضطراری» را کلید زده بودند، توانستیم هماهنگی‌ها را با آن‌ها بهتر پیش ببریم و در واقع با پلی که آن‌ها ایجاد کردند توانستیم به خانواده‌هایی متصل شویم که به چنین اسکانی نیاز داشتند.»

اقدامی که پس از آغاز توسط جاباما و برخی از میزبانانش به سایر استارتاپ‌ها هم رسید و با دعوت آن‌ها، «جاجیگا»، «شب» و «اتاقک» هم به این طرح پیوستند و به گفته آقای عین میزبانان دیگری هم از این طرح استقبال کردند. اتاق‌ها به صورت کاملا رایگان در اختیار مهمانان جنگ‌زده قرار گرفت  برخی هم برای مهمانان تخفیف‌های بسیار ویژه قائل شدند. اما جمعیت از حد انتظار فراتر بود. بنابراین آقای عین به سراغ آموزش و پرورش رفت تا کلاس‌های مدارس را برای اسکان اضطراری مردم تجهیز کند: «از آنجایی که بنده در شهر خودمان به عنوان فعال حوزه گردشگری شناخته‌شده هستم، با اعتمادی که مردم به من و همکارانم داشتند و کمک‌های مردمی که پس از آن رسید و همکاری آموزش‌وپرورش توانستیم کلاس‌های مدارس را به صورت داوطلبانه و با کمک‌های مردمی تجهیز کنیم. نتیجه این شد که ۲۰ اتاق از مدارس مختلف را به‌صورت جمعی با همکاری دوستانمان کاملا تجهیز کردیم تا در اختیار مسافران قرار گیرد.» در تهران هم از طرح اسکان اضطراری استقبال شد و برخی واحدهای خالی خود را تبدیل به پناهگاه مردم کردند. 

همراهی مردم با امدادگران و کادر درمان

نوع کمک‌های داوطلبانه مردم بعد از حمله‌ها گاهی به ذهن نیروهای امدادی هم نمی‌رسید. وقتی  ساعت حدود سه و نیم صبح موشک به کنیسه یهودیان اصابت و خانه‌های اطراف را هم ویران کرد، یکی از زنان امدادگرِ داوطلب فضا را این‌گونه شرح می‌دهد: «مردم سردرگم بودند. بعضی از ساکنان با همان لباس خواب از خانه بیرون آمده بودند. زنانی را می‌دیدم که تنها چند تکه لباس را در پارچه‌ای پیچیده و در دست گرفته بودند. بعضی‌ها حتی کفش به پا نداشتند. شوک حادثه آن‌قدر سنگین بود که نمی‌دانستند باید کجا بروند و چه کاری انجام دهند. چادرهای امدادی مدیریت بحران برپا شد. اما آن‌چه بیش از هرچیز برایم شگفت‌انگیز بود، کمک‌های سریع مردم بود. مثلا ناگهان دیدیم که یک ماشین وانت در محل حاضر شد و میان حادثه‌دیدگان چای، قهوه و عدسی توزیع کرد.» به گفته این زنِ امدادگر، آوردن صبحانه برای خود امدادگران هم عجیب بود. هیچ‌کس به فکر صبحانه نبود اما مردم به آن فکر کرده بودند.

یکی از اعضای کادر درمان وقتی به محله ۱۳ آبان شهرری حمله شد، جزو اولین نفراتی بوده که به صحنه رسیده: «اولین مجروحی که دیدم، یک دختربچه هشت‌ساله بود که به‌شدت آسیب دیده بود و خونریزی شدیدی داشت. بلافاصله شروع کردم به پانسمان کردن زخم‌ها و تلاش کردم خونریزی را متوقف کنم. در همین حال سعی می‌کردم این دختربچه را که به.شدت با دیدن خون‌ ترسیده بود و گریه می‌کرد، آرام کنم. حتی بعد از بستن زخم‌هایش نیز او را تنها نگذاشتم و تا بیمارستان همراهش رفتم‌.»

دور کردن افراد از مکان‌هایی که موشک عمل نکرده بود هم از دیگر اقدامات به‌موقع مردم در لحظه وقوع بحران بود. یکی از امدادگران می‌گوید: «مردم و خانواده‌ها با اضطراب و نگرانی به سمت موقعیت آمده بودند اما یکی از موشک‌ها عمل نکرده بود و ازدحام مردم جان همه‌شان را به خطر می‌انداخت. در حالی‌که تیم‌های تخصصی در حال بررسی وضعیت بودند، گروهی از مردم با ایجاد محدوده ایمن و هدایت شهروندان به نقاط امن، شرایط را برای ادامه عملیات تخصصی فراهم کردند.»

هر روز نیروهای داوطلب بیشتری به گروه‌های امدادی اضافه می‌شدند. این را یکی از امدادگران می‌گوید: «روزهای اول جنگ را با یک گروه امدادی ۳۰ نفره آغاز کردیم، گروهی که قرار بود تنها بخشی از عملیات‌های امدادی را پوشش دهد، اما هرچه روزها پیش رفت، حلقه داوطلبان گسترده‌تر شد. افرادی با تخصص‌های گوناگون، از رانندگان ماشین‌آلات سنگین گرفته تا پزشکان، داروسازان و نیروهای خدماتی، یکی پس از دیگری به این مجموعه پیوستند تا جایی که تیمی ۷۰ نفره شکل گرفت. تیمی که حتی پس از توقف حملات نیز هم‌چنان در کنار خانواده‌های آسیب‌دیده باقی ماندند.» یکی دیگر از امدادگران بحران می‌گوید: «بعضی وقت‌ها باید خواهش می‌کردیم مردم عقب‌تر بایستند تا عملیات انجام شود. یکی می‌گفت من بنا هستم، بگذار کمک کنم. یکی می‌گفت شیشه‌بر هستم، بگذار شیشه‌ها را جمع کنم.» و کمک‌های بی‌دریغ آنها نقش زیادی در همدلی بین مردم و تسریع کارها داشت.

در روزهایی که سطح زندگی به تلاش برای بقا تنزل یافت و تحت بمباران، مردم حس بی‌عاملیتی، خشم و استیصال را تجربه می‌کردند، کمک به امدادرسانی، علاوه بر انگیزه‌های انسان‌دوستانه برای عده‌ای وجه دیگری هم داشت. دال که داوطلبانه به نیروهای امدادرسان پیوست به یارا می‌گوید: «وحشت و اضطراب صدای بمب‌ها و اینکه نمی‌دانی زنده می‌مانی یا نه یک طرف، حس ناتوانی و سلب عاملیت هم واقعا کشنده است. من که همیشه مخالف جنگ بودم و ضدش حرف زده بودم، و حالا به چشم می‌دیدم آنچه برای ایران طلب کرده بودند چه بر سر کشور و مردمش می‌آورد. خشمگین و مستاصل بودم. و فکر کردم امدادرسانی می‌تواند این حس خشم و ناتوانی را آرام کند.»

یاری‌رسانی به تهران از شهرهای دور و نزدیک

از صحنه‌هایی که بارها تکرار می‌شد، حضور افرادی بود که با خودروهای شخصی، از شهرهای مختلف خود را به تهران و دیگر شهرهای آسیب‌دیده رسانده بودند تا در کنار نیروهای خدمات شهری فعالیت کنند. جارو زدن خیابان‌ها، جمع کردن خرده‌شیشه‌ها، پاکسازی آوارهای سبک و کمک به بازگرداندن چهره شهر به وضعیت عادی. گاهی شب، موشکی به محله‌ای اصابت می‌کرد و صبح روز بعد، رهگذران با خیابانی روبه‌رو می‌شدند که بخش زیادی از آثارِ آن حادثه، از آن پاک شده بود. برخی از این داوطلبان شب‌ها در خودروهای شخصی‌شان می‌خوابیدند و با وجود خطر ادامه حملات، محل را ترک نمی‌کردند.

در بسیاری از موارد، مردم نگران وسایل زندگی‌شان بودند؛ نگران این‌که در میان آوار و خرابی‌ها، باقی‌مانده دارایی‌هایشان از بین برود. یکی از افراد خیر کارخانه‌داری بود که کار را تعطیل نکرد. می‌گوید: «وقتی جنگ شروع شد، من و بیش از هزاروصد نفری که در کارخانه‌ام مشغول به کار هستند، در کارخانه ماندیم و کار را ترک نکردیم. وقتی شنیدم که شیشه خانه‌ افراد زیادی شکسته شده و دیوارها ترک خورده، با خودم گفتم بهترین کار، نصب سریع شیشه و ترمیم دیوارها است. چون روزهای نخست جنگ ‌هوا به‌شدت سرد بود و نمی‌شد در خانه‌هایی که شیشه‌هایشان شکسته بودند، زندگی کرد، به‌ویژه آن‌هایی که کودک داشتند.» او هم‌چنین از ظرفیت تولید کارخانه‌اش به مردم یاری رساند: «برخی از خانواده‌ها وسایل‌شان را از دست داده بودند. ما در کارخانه پارچه و مبلمان تولید می‌کنیم. همان روزهای اول جنگ اعلام کردیم هر خانواده‌ای که وسایلش در جنگ از بین رفته، اگر نیازمند باشد، ما بدون هزینه جایگزین می‌کنیم و در کمتر از دو هفته برای ده‌ها خانواده در نقاط مختلف کشور مبلمان تهیه کردیم

بعضی از زنان همسایه پارچه می‌خریدند و برای همسایه‌هایی که وسایل خانه‌شان آسیب دیده بود پرده می‌دوختند و لوازم خانه برایشان می‌آوردند. اگر می‌توانستند می‌خریدند یا از وسایل خودشان به آن‌ها می‌دادند. برای مدتی غذا برای‌شان می‌پختند تا آشپزخانه به روز اول برگردد. با مشارکت مالی همدیگر، مواد غذایی برای یخچال و فریزر تهیه می‌کردند. 

چه کسی به فکر حیوانات بود؟

نجات حیوانات خانگیِ جنگ‌زده‌ها از دیگر کمک‌های مردم بود. یکی از زنان داوطلب امداد می‌گوید: «من خودم گربه دارم و می‌دانم صاحب حیوان خانگی چقدر حس عاطفی عمیق با حیوانش دارد. نجات حیوانات خانگی برای بسیاری از مردم به اندازه نجات خودشان اهمیت داشت. آنها قبل از بیرون آوردن وسایلشان از زیر آوار، دنبال سگ، گربه یا پرنده‌شان می‌گشتند.» این زنِ امدادگر در اپلیکیشن «بله» یک استوری منتشر کرد و از دامپزشکان داوطلب خواست اگر امکانش را دارند، به تیم امدادرسانی بپیوندند. کمی بعد، یک دامپزشک با او تماس گرفت و گفت که همراه چند نفر دیگر آماده همکاری هستند. آن‌ها به گروه امدادی اضافه شدند و توانستند جان بسیاری از حیوانات خانگی را نجات دهند. زن امدادگر می‌گوید یک روز، هنگام کمک‌رسانی در نزدیکی یکی از ساختمان‌های آسیب‌دیده، گربه‌ای را دیده است که زخمی و خون‌آلود داخل جوی آب افتاده بود. گربه را بیرون آورد، اما چون باید به امدادرسانی ادامه می‌داد، با یکی از اعضای خانواده‌اش تماس گرفت تا او را به دامپزشکی ببرد. هزینه درمان را هم خودشان پرداختند و بعد از پیدا کردن صاحب گربه، او را سالم به خانواده‌اش برگرداندند. او می‌گوید: «باید واقعیت زندگی امروز را بپذیریم. برای بسیاری از خانواده‌ها، حیوان خانگی عضوی از خانواده است. به همین دلیل در تیم‌های امدادیِ اولیه بحران، کنار پزشکان و پرستاران، حضور دامپزشکان هم ضروری است. نجات یک حیوان خانگی از وارد شدن یک زخم عاطفی عمیق‌تر به خانواده‌ای که همه چیزش را در جنگ از دست داده، جلوگیری می‌کند.»

یکی از دامپزشکان هم خاطره‌ای تعریف می‌کند که هیچ‌وقت از یادش نمی‌رود. می‌گفت شبی که به یکی از محل‌های اصابت موشک رسیده بودند، دختربچه‌ای را دید که جوجه کوچکش را با هر دو دست محکم بغل گرفته بود و با گریه از همه خواهش می‌کرد کمکش کنند تا جوجه‌اش زنده بماند. جوجه از شدت ترس و شوک بی‌حال شده بود. دامپزشک همان‌جا به جوجه رسیدگی کرد و بعد از چند دقیقه توانست حالش را برگرداند. شاید برای خیلی‌ها این کار در آن لحظاتِ به‌هم‌ریخته‌ جنگی بی‌اهمیت باشد، اما برای آن دختربچه، وسط آن همه ترس، ویرانی و آشفتگی، همان جوجه عزیزترین دارایی‌اش بود. دامپزشک کمک کرد که کودک، در میان آن همه رنج، یک داغ و آسیب روحی دیگر را هم تجربه نکند.

زنی که در مرکز تهران روزانه‌ به گربه‌های محله غذارسانی می‌کند به یارا می‌گوید: «ما دو نفر بودیم که به هر روز به گربه‌های کوچه‌های اطراف غذا می‌دادیم. آن خانم دیگر، بچه کوچک داشت و به خاطر اضطراب فرزندان خردسالش تهران را ترک کرد. اما قبل از رفتن به من گفت که دلش طاقت ندارد گربه‌ها بی‌غذا بمانند، وقتی به اون گفتم من هستم، گفت برای جبران نبودنش، مشارکت مالی می‌کند تا حجم و وعده غذارسانی‌ای که من انجام می‌دهد بیشتر شود. بنابراین در روزهای جنگ هم گاهی دو وعده در روز، ادامه دادم.»