
یارا- آنچه در ادامه میآید، مصاحبه با زنی فعال در جامعه مدنی از داخل ایران است که در تمام دوران جنگ، همراه با همکارانش به فعالیت خود ادامه داده است و از سفر به مناطق آسیبدیده و همراهی با زنان و کودکان تا مواجهه با تخریب خانهها، از دست رفتن شغلها، بحران معیشت، اضطراب ناشی از بمباران و دشواری ادامه کار مدنی میگوید. او از آسیبهای جبرانناپذیر جنگ بر مردم جنوب و زنان و کودکان میگوید. از زنانی که بیکار شدند، از زنانی که بیجا و بیخانه شدند، از کودکانی که دچار حملات اضطرابی شدند و تا مدتها با آسیبهای روانی جنگ درگیر خواهند بود. او شرایط جنوب را بحرانی و خارج از توان گروهها و نهادهای مدنی توصیف میکند. این زن میگوید زنان سرپرست خانوار در اول فهرست تعدیل نیرو قرار گرفتهاند و تأمین هزینههای روزمره زندگی، تحصیل کودکان، درمان و هزینههای مسکن، همه و همه تحت تأثیر بحران معیشت قرار گرفتهاند.
این روزها در وضعیت «نه جنگ و نه صلح» هستیم. با آنکه حملههای دهشتناک جنگ چهلروزه متوقف شده و آتشبس نسبی برقرار است، اما در جنوب ایران شرایط متفاوت است. بمبارانها همچنان ادامه دارد، زندگی روزمره مردم مختل است و ناامنی، قطعی برق و گرمای شدید همچنان بر زندگی مردم فشار میآورد. شما و همکارانتان در چنین شرایطی، بهجای برگشتن به زندگی عادی، در گرمای بالای پنجاه درجه و در فضایی که هنوز امن نیست فعالیت میکنید. اجازه بدهید از همینجا شروع کنیم: الان دقیقا چه کار میکنید و با چه وضعیت و نیازهایی در میان مردم روبهرو هستید؟
جنگ اخیر آثار و پیامدهای مشهود و پنهان زیادی در نقاط مختلف کشور داشته است. اما ادامه بمباران جنوب، آسیب بر محورهای ارتباطی، زیرساختهای صنعتی و همانند آن، زندگی مردم جنوب، بهویژه در هرمزگان و بندرعباس، قشم و کیش و خوزستان را با فشار، محدودیت و محرومیت بیشتری روبهرو کرده است. تعطیلی کارخانهها و صنایع به سبب بمباران و تخریب یا نبود و کمبود مواد اولیه، تعدیل نیرو، اخراج و تعطیلی شرکتها، همه و همه زندگی روزمره و معیشت مردم را با چالش جدی روبهرو کرده است. بهویژه زنان سرپرست خانوار در اول فهرست تعدیل نیرو قرار گرفتهاند. تأمین هزینههای روزمره زندگی، تحصیل کودکان، درمان و هزینههای مسکن، همه و همه تحت تأثیر بحران معیشت قرار گرفتهاند.
خوزستان با بالاترین سطح حاشیهنشینی، یعنی دو میلیون نفر که یک میلیون نفر از آنها در اهواز ساکن هستند، با بیشترین گروههای در معرض آسیب و بحران معیشتی روبهرو است. مشاغل و کسبوکارهای کوچک زنان از جمله مشاغلی هستند که بیشترین تعطیلی را داشتهاند. با توجه به بحران معیشتی و افزایش بیکاری و عدم توان پرداخت هزینههای درمانی و بهداشتی، خانوادهها با تنشها و اختلافات درونی بیشتری روبهرو هستند. بیکاری و بحران اقتصادی سبب شده خانوادهها در تأمین معیشت دچار مشکل شوند. استرس مداوم، آنلاین بودن مدرسه، نگهداری از کودکان و کهنسالان و بیماران، قطعی برق و گرمای شدید، از میزان تابآوری زنان که همواره نقش مراقبتی را بر عهده دارند کاسته و آنان را دچار مشکلات جسمی و روانی فراوانی کرده است. نایاب شدن برخی داروهای مهم برای بیماریهای خاص هم بر سایر مشکلات افزوده شده است.
تجربه سفر به چند نقطه در بحبوحه جنگ و هفتههای اخیر، حاکی از نیاز ضروری به همدلی، همراهی و حضور تیمهای داوطلب متخصص، از روانشناسان و مددکاران و کارشناسان حوزه کودک و نوجوان تا مربیان نقاشی و همانند آن است تا همراه با نهادهای محلی، برای گروههای هدف آسیبدیده و حاشیهنشین، فعالیتهایی مرتبط با کاهش استرس، توزیع اقلام بهداشتی و لوازمالتحریر و همانند آن صورت گیرد.
جنوب از نظر سرمایههای ملی بیشترین ثروت را در خاک خود دارد و مردم جنوب کمترین سهم را از این سرمایههای ملی دارند. هر شکل از اعتراض و اظهارنظر در مورد این مباحث هم بهشدت با سرکوب روبهرو میشود. یک چیزی که در سفر اخیر من به خوزستان اتفاق افتاد این بود که بهشدت با قدردانی و همدلی روبهرو شدیم. تصور کنید ما چهل روز جنگ را تجربه کردیم، همهچیز آرام گرفت، ولی برای مردم جنوب همهچیز فرق داشت. گرمایی که ما تجربه کردیم تا ۶۷ درجه میرسید. این گرما واقعا وحشتناک بود؛ بیبرقی، دورکاری و همه اینها بر زندگی افراد تاثیر خیلی زیادی گذاشته بود.
با توجه به نیاز بالای جامعه و از طرفی امکانات محدود نهادهای مدنی، بیشترین کمکی که نهادهای کوچک میتوانند انجام دهند چیست؟
یک نکته خیلی مهم وجود دارد. ما میدانیم که نمیتوانیم با کمک یک، دو، ده سازمان یا صد سازمان، وضعیت آسیبهای اجتماعی، زنان، کودکان، حاشیهنشینی و غیره را سروسامان بدهیم. ولی این را میپذیریم که هرکدام از ما به اندازه و وسع خودمان اقداماتی انجام بدهیم و بتوانیم تاثیری داشته باشیم؛ اینکه حداقل تعداد بیشتری از بچهها را در مدرسه نگه داریم، جلوی کشتهشدن خیلی از زنها را بگیریم، سبب استقلال و شروع کسبوکار خانگی آنها شویم و یک بهبود نسبی در وضعیت اقتصادیشان اتفاق بیفتد تا بتوانند حداقلهای معیشتی خودشان را تامین کنند.
برای یک اقدام داوطلبانه در بحران و بحبوحه جنگ، ما افرادی را داشتیم که به سبب اینکه روایتها را از وضعیت زنان منتشر کردیم، داوطلب شدند در نقاط مختلف کمکهای ما را به افراد برسانند یا خودشان یکسری اقدامات داوطلبانه داشته باشند. تدریس آنلاین، مشاوره آنلاین، درمان آنلاین و غیره، یا وکالت آنلاین یا حضوری رایگان. اینها اقداماتی بود که از طرف مردم برای ابراز همدلی نسبت به دیگران و گروههای در معرض آسیب ارائه شد. به نظر من همدلی عظیمی در داخل ایران وجود داشت. همه هوای همدیگر را داشتند. هر کسی هر کاری توانست برای دیگری انجام داد و این بخش خیلی مهمی از قصه بود. ما یک نقطه اشتراک بزرگ داریم: ایران. این برای همه ما خیلی ارزشمند و مهم است. همه پای این ایران بودند، به هر طریقی که ممکن بود.
کودکان یکی از گروههایی هستند که بارها در حرفهایت به آنها برمیگردی. در این ماهها و در کار میدانیتان چه تغییرهایی در وضعیت بچهها دیدهاید؟
بچهها به نظر من اصلیترین گروه آسیبدیده از جنگ هستند. مدارسشان تعطیل شد. سیستم آموزشی آنلاین کفایت نداشت و خانهنشین شدند، مخصوصا چهل روز اول که بحرانیترین بخش بود. تصور کنید هر فعالیتی که برای یک کودک لازم است تعطیل شده بود. در مناطق آسیبدیده، حاشیهای، مرزی و روستایی این بحران برای بچهها چند برابر شده بود. یعنی همان شادیهای اندک هم با محدودیت و محرومیت روبهرو بود. بحران اقتصادی روی درمان بچهها، معیشت بچهها و سلامت جسمی آنها تاثیر گذاشت. آن بخش روانی هم که خیلی مهمتر بود. حداقل دهها مثال میتوانم بزنم از بچههایی که ناگهان، به سبب بمباران و اخباری که در معرضش قرار گرفته بودند، و اینکه تمام بیستوچهار ساعت زندگیشان در مدت جنگ درگیر این فضا بود، دچار حملات اضطرابی، لکنت زبان و شبادراری ناگهانی شدند. مشکلاتی که اصلا پیش از این در موردشان سابقه نداشت.
در کنار آن، افسردگی و فشاری که مادرها و خانوادهها به سبب بحران اقتصادی و بیکاری تحمل میکردند، وضعیت را تشدید میکرد. تصور کن بچه شیر میخواهد، شیر یک اولویت ساده است که حتما باید در سبد کالا باشد، ولی مادر امکان تهیهاش را ندارد. گوشت به هیچ وجه، برنج به هیچ وجه. یعنی آنقدر کیفیت این سبد کالا افت کرده که بچهها در گروههای بزرگی با محدودیت جدی دسترسی به مواد غذایی روبهرو شدهاند.
و بیشتر از اینها، آن بحران روانیای که درگیرش بودند و اضطرابی که ناشی از اخبار، بمباران، جنگندهها، نگرانی از قطعی آب و برق، اینکه تکلیف مدرسه چه میشود، اینکه هنوز نمیتوانیم بازی کنیم، هنوز نمیتوانیم سینما برویم یا خیلی فعالیتهای دیگر انجام بدهیم، یا تا کی باید در روستا بمانیم و نمیتوانیم به خانهمان برگردیم، واقعا بحران عجیب و غریبی برای بچهها بود و هنوز هم در خیلی از آنها ادامه دارد. متأسفانه تروماهایی که در طی جنگ ایجاد شده، به این آسانی رفع و از زندگی این بچهها محو نمیشوند.
از تأثیر جسمی و روانی کودکان برسیم به زندگی روزمره زنان. به خانههایی که آسیب دیدند و شغلهایی که از دست رفتند. چند نمونه از زنانی که خودت مستقیما با آنها در ارتباط بودی برایم تعریف کن.
در مورد تخریبها، تصور کنید زن خشونتدیدهای که با کمک ما مستقل شده و یک خانه کوچک حدود هشتادمتری در یک روستا اجاره کرده است. چند دفعهای که نزدیکیهای روستا را زدند، با من تماس گرفت. دفعه دوم که خیلی شدید زدند، فکر میکنم نزدیک آتشبس هم بود. حملهها در زمانهای مختلف اتفاق افتاد. یک بار روز بود، یک بار صبح بود و یک بار هم شب. بار اول که زدند، زنگ زد و گفت: «بچهام دچار حمله عصبی شده و نمیدانم باید چه کار کنم.» دفعه دوم که صبح زدند، داشت با من حرف میزد که حمله اتفاق افتاد و شروع کرد به فریاد کشیدن: «دیوارم ریخت، دیوارم ریخت و نمیدانم باید چه کار کنم.» خیلی سریع هلالاحمر، آمبولانس و نیروهای امدادی رسیدند ولی تصور کنید تلویزیونش، فرشش و هر وسیله اندکی که داشت، همه زیر آن دیوار و سقفی که ریخته بود تخریب شده بود و مدام میگفت: «من الان با این بچهها کجا بروم؟»
روایتهای مشابه کم نبودند. یکی از خانهها مجاور کلانتری بود. بچهها به من زنگ زدند. یک مادر بود با چهار بچه که از یک نقطه مرزی آمده بود. دخترهایش کار میکردند و مادر و دو بچه کوچک در خانه بودند. موقع انفجار نزدیک ترمینال ارومیه، خانه آنها بهشکلی تخریب شده بود و همه شیشههایشان ریخته بود که دیگر جای امنی برایشان باقی نمانده بود. صاحبخانه گفته بود: «شیشهها را باید درست کنید و بعد تخلیه کنید.» آن زن میگفت: «ما اصلا امکان این را نداریم. ما که این بلا را سر خانه نیاوردیم.» بعد هم میگفت صاحبخانه گفته: «پول پیشتان را الان نمیتوانم برگردانم. به خاطر شرایط جنگی پول ندارم، ولی باید سریع تخلیه کنید که من تعمیرات انجام بدهم.» تصور کنید وضعیت این زنها چطور بود. یک مورد دیگر که خیلی زیاد بود، مسئله زنانی بود که کار خدماتی انجام میدادند. در رستورانها کار میکردند، در تولیدیهای پوشاک کار میکردند، مخصوصا تولیدیهای پوشاک بیمارستانی. کارخانههای پتروشیمی را زدند، مواد اولیه نایاب یا کمیاب شد و خیلی از این تولیدیها تعطیل کردند. اولین گروهی که کارشان تعطیل شد، چه در رستورانها و چه در تولیدیها، زنان بودند. تعداد عظیمی از رستورانها تعدیل نیرو کردند و نیروهای آقا را نگه داشتند. یعنی ترجیحشان این بود که اگر قرار است کسی اخراج یا تعدیل شود، خانمها را تعدیل کنند.
ما موردی را داشتیم که تازه داشت سرپا میشد و میخواست دخترش را بیاورد پیش خودش. بیکار شد و از رستوران بیرونش کردند. چون تحصیلاتی هم ندارد و مهارت خاصی هم بلد نیست، الان نمیتواند کار پیدا کند. تمام این شش ماه بیکار بوده و اگر حمایتهای ما نبود، حتی غذای روزانهاش را هم نمیتوانست تأمین کند. کارهای خدماتی سریعتر از هر بخش دیگری برای زنان تعطیل شدند. مورد دیگری داشتیم که کارخانه بستهبندی خرما در خوزستان به سبب جنگ تعطیل شده بود بعد از آتشبس، وقتی خواستند دوباره شروع به فعالیت کنند، فقط مردها به کار فراخوانده شدند. زنها هیچکدام به شغلشان فراخوانده نشدند. علاوه بر این، زنانی را میشناسم که در حالی بیکار شده بودند که میگفتند: «سه ماه است حقوق نگرفتهایم.» یعنی حقوق سه ماه قبلشان را هم نگرفته بودند و حالا کارفرما آن را هم نمیداد و میگفت شرایط جنگی است، تعطیلی زیاد بوده و مشکلات مالی وجود داشته. اغلب مردان دوباره سر کار برگشتند، اما به زنان اجازه ندادند برگردند و گفتند تعدیل نیرو میکنیم. حجم این موارد خیلی زیاد بود. آموزشگاههای زبانی که تعطیل شدند، باشگاههایی که تعطیل شدند، سازمانهای مردمنهادی که تعطیل شدند، شرکتهایی که تعطیل شدند یا تعدیل نیرو کردند. حتی خانمی با مدرک دکتری تعدیل شد، در حالی که آقایانی که مدرک لیسانس داشتند سر کار ماندند. چرا مادرها و زنها در صدر تعطیلی و تعدیل نیرو بودند؟ چون فرزند داشتند و نقش مراقبتی را همزمان در خانواده بر عهده داشتند. ظاهراً از طرف بعضی روسا اینطور به مصلحت دیده میشد که زنهایی که مادر هستند، یک روز بچهشان مریض میشود، یک روز پریود هستند، یک روز باردار میشوند و به همین دلیل بهتر است قبل از هر کسی تعدیل شوند. ولی آقایان از صفر تا صد سر کار هستند و تمام وقتشان را پر میکنند. برای همین اولین گروه در بحرانها همیشه زنها هستند.
برخی از اینها مثالهایی است از آدمهایی که از دوستان و کسانی هستند که از نزدیک میشناسم. زنهای توانمندی هستند. مسئله فقط زن خشونتدیده یا سرپرست خانوار نیست. زنی که تحصیلات عالی دارد، سالهاست کار کرده، رزومه خیلی خوبی دارد و مسئول یک بخش اجتماعی در یک سازمان یا شرکت بوده، اولین نفری بوده که با وجود سالها سابقه کار تعدیل شده است. چرا؟ چون شرکت گفته آن بخش مسئولیت اجتماعی را دیگر نمیتواند با این شرایط مالی پیش ببرد.
شما کنشگرانی هستید که در زمان جنگ در بطن جامعه بودید و هنوز هم با پیامدهای آن دست به گریبانید در ادامه گفتگو دوست داریم بگویید چه کمکی از ایرانیان خارج از کشور برای پیشبرد کارتان موثر است؟
هر اقدامی در این راستا مهم است. هر اقدام کوچک محلی یک سرمایه بزرگ اجتماعی است و باید حمایت و دیده شود. یکی از چیزهایی که وجود دارد و من خیلی دوستش دارم این است که گروهها و سازمانهای محلی کوچک را ببینیم و مورد حمایت قرار بدهیم. صفحاتشان معرفی شود، محتوایشان لایک شود، شیر شود، دیده شود تا به دست افراد مختلف برسد. شاید هر کسی به هر شیوهای که در توانش است بتواند کمکی انجام بدهد. یکی معلم داوطلب باشد، یکی تسهیلگر داوطلب باشد، یکی بخشی از منابع مالیشان را تامین کند. هر کسی بتواند یک قدمی بردارد.
مسئله ما این است که سازمانهای بزرگی مثل محک دیگر در بحث تأمین مالی اشباع شدهاند، اینقدر که دیده شدهاند ولی الان نهادهای محلی کوچک باید مورد توجه قرار بگیرند. این خدمتی است که رسانهها، کنشگران و افرادی که چهرههای توییتری و اینستاگرامی هستند میتوانند انجام بدهند، مخصوصا بچههای خارج از کشور. میتوانند نهادهای مدنی کوچک داخل ایران را معرفی و حمایت کنند. شاید در همان شهرهایی که این نهادها دارند فعالیت میکنند، دنبالکنندههایی وجود داشته باشند که با این معرفی، داوطلب شوند و بروند به آنها کمک کنند. این خیلی مهم است.
به نظر من گروههای خارج از ایران میتوانند فعالیتهای بچههای داخل ایران را بیشتر بازتاب بدهند ، بیشتر ببینند، مورد توجه قرار بدهند و معرفی کنند. این یک انرژی خیلی خوب به بچههای داخل میدهد تا توان و انگیزه کافی برای ادامه کار داشته باشند.
در کنار آن میتوانند کمکهای مالی خودشان را، هرچند اندک، ارائه کنند. شما میدانید یک دلار میتواند اینجا هزینه یک دفتر و مداد یک بچه باشد. تا جایی که میتوانند از نهادهایی که خودشان میشناسند حمایت کنند و کمک کنند در این وضعیت بحران اقتصادی، نهادهای مدنی ما سرپا بمانند. ما به این رفتار و رویکرد همدلانه بهشدت احتیاج داریم.
حمایتهای مالی خیلی مهم است، مخصوصا در بحرانی که الان همه نگران این هستند که کارشان را از دست بدهند و بحران مالی ادامه پیدا کند. برای همین همه دارند پولشان را نگه میدارند و نمیتوانند مثل قبل به نهادهای مدنی کمک کنند برای همین کمکهای خارج از ایران به نهادهای مدنی کوچک بسیار توان میدهد تا سرپا بمانند.
اما در بحث جنگ، من یک نقد خیلی جدی داشتم و آن هم این بود که حقیقتا هیچ شکلی از خشونت و نابرابری را نمیشود با جنگ یا شکل دیگری از خشونت پاسخ داد. این در مورد اعدام هم صدق میکند، در مورد شکنجه هم صدق میکند و در مورد جنگ هم صدق میکند. ما شاهد این بودیم که برخی ایرانیان خارج از کشور تقاضای جنگ داشتند. این ما را خیلی ناامید کرد و یک شکاف عمیق ایجاد کرد بین مردمی که اینجا زیر بمباران بودند و کسانی که بیرون بودند.
هرچقدر که اهداف نظامی مورد هدف قرار گرفت، به همان اندازه هم اهداف غیرنظامی، خانههایی که کنار کلانتریها بودند، مراکز حمایتی، خانههای امن و بیمارستانها آسیب دیدند.
مثلاً همین بیمارستان بقایی اهواز؛ بچههای کوچک سرطانی آنجا بودند و روایتی که من از آنجا شنیدم وحشتناک بود. همین اواخر محوطه بیمارستان را زدند. گفته میشد در مجاورت آن یک بخش نظامی وجود دارد، ولی بیمارستان هم مورد اصابت قرار گرفت و خیلی ناراحتکننده بود. بچههای زیر چهارده سال در آن بیمارستان بستری هستند. یا تالاسمی دارند یا سرطان. من رفتم پرستارها را دیدم. میگفتند همه موهای بچهها ریخت. یعنی هر کسی هم که در آن دوره شیمیدرمانی هنوز موهایش مانده بود، بر اثر اضطراب و استرس آن روز موهایش ریخت.
ببینید، غیرنظامیها بهشدت تحت تأثیر این جنگ قرار گرفتند.
در مورد شبکه فعالان خارج از کشور و درخواستهایشان، من نمیگویم که به سبب درخواست آنها جنگ اتفاق افتاده. ما میدانیم سیستم جنگطلب، چه در داخل و چه در خارج، از طرف حاکمیتها دارد پیش برده میشود. ولی چنین مواضعی یک شکاف بین مردم داخل و مردم خارج از کشور ایجاد میکند. این اصلا به نفع ما، جریانهای اجتماعی و رویکرد همدلانه نیست.
همان روزهای اول بمباران، که ما همه شوکه بودیم، وسط جنگ بودیم و باورمان نمیشد چه اتفاقی دارد میافتد، حداقل روان همه ما به نحوی آسیب دید. خانه خیلیها آسیب دید، نزدیکانشان همینطور.
شما خودتان میدانید پراکندگی مناطق نظامی یا حتی جاهایی مثل دانشگاهها چطور است. جاهایی را زدند که حتی ما نمیدانستیم کاربرد خاصی داشتهاند و زندگی خیلیها تحت تأثیر قرار گرفت و ما همان روزهای اول میدیدیم که یک شادی در خارج از ایران وجود دارد و این حس بدی داشت. احساس میشد که این رفتارها چندان همدلانه نیست.
متاسفانه این شکاف فقط به موافقت یا مخالفت با حملات محدود نمانده بود. در شبکههای اجتماعی گاهی بر سر اینکه جان کدام قربانی ارزش سوگواری دارد بحث میشد. درست بازتولید همان رفتاری که تمام این سالها حکومت انجام داده و جانهایی را ارزشمند میداند برای سوگواری و جانهایی را بیارزش. این چندپارگی از داخل ایران چطور دیده میشد؟
یک چیزی که وسط این زمستان سختی که ما گذراندیم اتفاق افتاد، این بود که یک دوگانگی ایجاد شد؛ انگار ارزش صحبت کردن درباره جان آدمها به این بستگی داشت که چه کسی آنها را کشته است. اگر آمریکا بکشد مجاز است، اگر اسرائیل بکشد اشکالی ندارد. ما این چندپارگی را خیلی در فضای مجازی دیدیم. مثلا درباره کسانی که در مدرسه کشته شده بودند، میگفتند نمیدانیم آدم سپاه بودهاند یا چه بودهاند. خب، همه آنها کودک بودند. همه آنها در یک مدرسه و در یک فضای غیرنظامی بودند. هیچ چیز در آن فضا نظامی نبود و این خیلی آزاردهنده بود. این روایت، به ویژه در مورد بچههای میناب، برای ما خیلی سنگین بود. همه ما مادر هستیم. چه بچههایی که وسط خیابان در دیماه کشته شدند، چه بچههایی که در ساعتهای اولیه جنگ، زمانی که در مدرسه داشتند الفبا یاد میگرفتند، کشته شدند. همه آنها از نظر ما انسان بودند، کودک بودند، نوجوان بودند، بچههای مادرهایی بودند و هیچ جنایتی در مورد هیچکدامشان روا نبود. این فضای چندپاره رسانهای خیلی آزاردهنده بود. اینکه برخی کشتهها را به «خودی» و «غیرخودی» تقسیم میکردند. در مورد غیرنظامیهایی که کشته شده بودند، خانوادههایشان باید میآمدند و اینقدر توضیح میدادند تا ثابت کنند اینها نه نظامی بودهاند و نه کارهای در این مملکت بودهاند. فکر میکنم خیابان رسالت تهران بود که خیلی بد زده بودند. افراد زیادی از خانوادهها آنجا کشته شدند. یعنی خانهها کاملا تخریب شده بودند و چیزی از آنها باقی نمانده بود. تصور کنید آدمها وسط چنین وضعیتی باشند و بعد این بحثها، توییتها و دعواها را هم ببینند.
در یک بخشی از آن دوره، من واقعا یک حس درد و دردمندی داشتم از این همه بحث بیهودهای که داشت انجام میشد و انرژیای که در جای بیهوده صرف این میشد که بگویند آنهایی که در جنگ کشته شدند، حقشان بوده که کشته شوند. عجیب ناراحتکننده بود. بار روانی این ماجرا خیلی زیاد بود.
خیلی جالب است؛ روز اولی که اینترنت من برگشت و توانستم کانفیگ بگیرم، یک جایی نوشتم که من با جنگ مخالفم، چون شکل بزرگی از خشونت است و من با هر شکلی از خشونت مخالفم. بعد یک نفر ــ یعنی نه یک نفر، چندین نفر ــ آمده بودند و نوشته بودند: «آره، به زندگی سگی در ایران ادامه بده.»
اینجا برای من وطن است. وطن برای من یک مفهوم خیلی بزرگ و خیلی ارزشمند است و به خاطرش من در مبارزهام، میجنگم، هر روز میجنگم؛ خیلیهای دیگر هم مثل من. همه قرار نیست بروند. همه نمیتوانند بروند. همه هم نمیخواهند بروند. اینکه در وطن ماندن و مبارزه کردن را «زندگی سگی» خطاب کنند یا وطن را «سگدونی» بنامند، اصلا چیز قشنگی نبود.
این چندپارگی در نهایت منجر به این شد که آدمها خیلی احساس بیگانگی کنند. احساس بیگانگی با خیلی از کسانی که دور از اینجا بودند. انگار درد ما مشترک نبود. این هم بخشی از آن فشار روانیای بود که ما در آن ماهها تجربه کردیم. وقتی میگفتیم «جنگ نه»، میگفتند خونشور جمهوری اسلامی.
اما برای من روشن است: جنگ نه. جنگ در هر شرایطی نه. خشونت در هر شکلی نه. چه اعدام باشد، چه جنگ باشد، چه ضربوشتم یک زن باشد، چه گشت ارشاد باشد که یک زن را به اجبار سوار ون کند. هر شکلی که باشد، خشونت نه. ما نمیتوانیم گزینشی عمل کنیم و بگوییم این شکلش آره و این شکلش نه. من به خشونت در همه اشکالش نه میگویم و برای توقف هر بخشی از آن هم تلاش خودم را میکنم.
شما از تجربه حضور خودتان در مناطق آسیبدیده و تأثیری که همین همراهی بر کنشگران محلی داشت گفتید. در ماههای جنگ، خود نهادهای مدنی و کنشگران میدانی با چه شرایطی روبهرو شدند و چه چیزهایی ادامه فعالیت آنها را دشوارتر کرد؟
وقتی کنشگران جنوب دیدند که ما از مناطق دیگرِ ایران به آنجا رفتهایم و داریم یکسری کمکها را در منطقه انجام میدهیم، خیلی خوشحال شدند. انگار یک جان تازهای در بدن آنها دمیده شده بود. این همدلی را خیلی دوست داشتند. اینکه یک نفر وسط خرماپزان، به خاطر مردم جنوب، بلند شده و رفته آن نقطه و دارد پابهپای آنها یکسری اقدامات را انجام میدهد، برایشان کنش خیلی معناداری بود. میخواهم بگویم هر شکلی از همدلی ضروری است و ما را کنار هم نگه میدارد. باعث میشود از هم فاصله نگیریم. مهم است که این کنشها همدلانه و واقعی باشد و در واقعیت میدان دیده شود.
تجربه ماههای اخیر نشان میدهد به سبب جنگ و شرایط ناشی از آن، بخشی از فعالیتهای سازمانهای مردمنهاد مدنی و کنشگران میدانی تحت تأثیر جنگ، بحران و استرس کاهش یافته یا متوقف شده است. بهویژه در چهل روز نخست، بسیاری از فعالیتهای سازمانهای مردمنهاد تعطیل شد. البته گروههای مختلفی نیز در بحرانیترین شرایط همچنان فعال بودند و در میدان ماندند.
بحران مالی دامن سازمانهای مردمنهاد را هم گرفت. بخش عمدهای از مراکز فعال در حوزه زنان در بحبوحه جنگ تعطیل شدند، زیرا اساس فعالیت این مراکز بر حمایتهای مالی مردم بنا شده بود و با شروع جنگ و بحران مالی و اقتصادی گسترده، منابع مالی آنها نیز مسدود و متوقف شد. از طرفی، افزایش فشارهای امنیتی بر فعالان و چهرههای رسانهای سبب شد تا کنشگران در حوزههای فعالیتی خود دستبهعصاتر باشند، اصلیترین چالش، عدم امکان تأمین مالی سازمانهای مردمنهاد است. با از دست رفتن سرمایه مردمی که پیش از این در تأمین هزینهها مشارکت مثبت و مداوم داشتند، نگرانی در مورد آینده و مشخص نبودن وضعیت جنگ و تمایل مردم به افزایش پسانداز خانوادگیشان، کمکم نهادهای مردمی از اولویت خارج شدند و میزان کمکرسانی مالی به آنها به کمترین حد خود رسیده است.
اما خود کنشگران هم بیرون از این وضعیت نیستند. شما هم خانواده دارید، میترسید و نگران میشوید. چطور میشود همزمان نگران زندگی شخصی بود و مسئولیت اجتماعی را هم زمین نگذاشت؟
در مورد اینکه ما کنشگرها هم مردم عادی هستیم، بله؛ ما هم باید مادر میبودیم، هم دختر، هم خواهر، هم همسر و هم باید وسط میدان میماندیم. یعنی برقرار کردن یک توازن بین نقشها و مسئولیتهای اجتماعیای که بر عهده ماست و اینکه نقشهای خانوادگی و فردی و زندگی شخصیمان را هم ایفا کنیم، کار خیلی سختی است. ولی تجربه اول ما نیست. ما در پاندمی کووید ۱۹ هم فعالیتهای اجتماعی داشتیم. در چند زلزله فعالیت داشتیم و درسهایی از قبل آموختیم. جنگ دوازدهروزه سال قبل هم یک کلاس درس برای همه ما بود که چطور برنامهریزی کنیم تا بتوانیم هم فعالیت کنیم و هم از نقشهای زندگی شخصیمان غافل نشویم. سعی میکردیم یک تعادلی را رعایت کنیم، هرچند بیشتر تمایلمان به سمت فعالیتهای اجتماعی بود، یعنی بیشترین زمان را برای اینها میگذاشتیم و در عین حال سعی میکردیم امنیت و مراقبت از خانواده را هم در نظر بگیریم.
ولی اینجا یک بحث خیلی مهم وجود داشت. شدت انفجارها، صدای بمباران و نقاط مختلفی که داخل شهرها مورد اصابت قرار میگرفت، همه ما را مستاصل، مضطرب و نگران میکرد. مجبور بودیم بخشی از این احساسات را در خودمان سانسور کنیم تا بتوانیم سرپا بایستیم. ما نمیتوانستیم ناامید شویم، به سبب استرس منفعل یا خانهنشین شویم. باید با امید در کنار آدمها و گروههای هدف میایستادیم و خدماتمان را ارائه میکردیم. به خودمان اجازه ندادیم که خسته شویم، تعطیل کنیم، ناامید شویم یا بترسیم.
بالاخره برای ما هم هیچ چیز مشخصی وجود نداشت. ما هم مثل بقیه مردم در همان وضعیت جنگ، بحران، بحران پس از جنگ و بحران اقتصادی سهیم بودیم. هیچ تفاوتی وجود نداشت. ما هم شهروندان همین جامعه بودیم و همه این بحرانها را زندگی میکردیم. در کنار این، مسئولیتهایمان را هم باید خیلی بیشتر از قبل انجام میدادیم. جامعه هدف ما به خاطر بحرانهای اجتماعی و اقتصادی افزایش پیدا کرده بود و ما باید با توان چندبرابری مشغول حلوفصل این چالشها و پاسخگویی به مراجعهکنندههایمان میبودیم. این خیلی سخت بود، واقعا سخت بود.
شما که تمام این مدت از دیگران مراقبت میکردید، برای مراقبت از خودتان چه کردید؟ چطور این حجم از فشار را تحمل کردید و باز هم ادامه دادید؟
در مورد مراقبت از خودمان، در تمام این دوره جنگ ما سعی کردیم یکسری حلقههای امن برای خودمان نگه داریم. روابط دوستانهای داشتیم و سعی کردیم این روابط را در زندگی شخصیمان هم حفظ و تقویت کنیم. باورتان نمیشود وسط بمباران ما جمع میشدیم. یک شام مختصری درست میکردیم، ، فضای دوستانهای داشتیم، بازی گروهی انجام میدادیم و فیلم میدیدیم. . میگفتیم، میخندیدیم، گریه میکردیم، درباره شرایط حرف میزدیم و نگران میشدیم. یک جایی را که میزدند، بلند میشدیم ببینیم کجا را زدهاند، چون اینقدر بعضی نقاط نزدیک بود که نگران میشدیم نکند مثلا خانه پدر من باشد، خانه برادر من باشد، نزدیک آنها باشد یا اتفاقی افتاده باشد.
ما حلقههای دوستیمان را خیلی تقویت کردیم و خیلی با هم وقت گذراندیم. تقریبا هفتهای چند بار دورهمی داشتیم. شبها دور هم جمع میشدیم. در کنار آن، بین اعضای تیم هم سعی کردیم یکسری فعالیتهای مشترک داشته باشیم. با هم نقاشی کشیدیم. در سازمان خودمان برای صبحانه بارها دور هم جمع شدیم. با هم بهصورت دستهجمعی جلسه آموزشی برگزار کردیم. درباره این حرف میزدیم که چرا ما الان تعطیل نیستیم؟ چرا داریم کار میکنیم؟ حسمان نسبت به اینکه دیگران تعطیلاند و در خانههایشان نشستهاند ولی ما داریم کار میکنیم چیست؟ از اینکه همچنان وسط میدان هستیم حالمان خوب است؟ راضی هستیم یا نه؟
آیا کسی احساس اجبار دارد یا نه؟ یا مثلا دور هم جمع شدیم برای سفره هفت سین تخم مرغ رنگی درست کردیم. این حس خیلی بهتری به همه ما میداد. وقتی این کارها را انجام میدادیم، هر کس روایت شخصی خودش را از ساعتی که در خانه با بچهاش و خانوادهاش گذرانده بود هم تعریف میکرد. بچهها، یعنی اعضای تیم، روایت میکردند که مثلا «مامان من خیلی خوشحال است که من الان دارم این کار را انجام میدهم، چون میگوید آن زنها الان بیشتر به شما احتیاج دارند.» احساساتشان را میگفتند. میشود گفت ما حلقههای امن خیلی خوبی داشتیم و خیلی حرف میزدیم. این حلقههای امن، این گفتوگوها و این دورهمیها خیلی مهم بودند. ما بارها با هم گریه کردیم. بالاخره غالب ما مادر هستیم. برای بچههای میناب خیلی گریه کردیم. این قصه خیلی ما را اذیت کرد.
خسته نباشید و به امید آزادی و صلح در ایران عزیز
