فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی

فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی
فمنا از زنان مدافع حقوق بشر، گروه‌ها و سازمان‌هایشان، و از جنبش‌های فمینیستی در منطقه منا و کشورهای آسیایی حمایت می‌کند.

اطلاعات تماس

من را ببین! قدرت شاهد بودن در بحران

نویسنده: یارا

پیام روی صفحه گوشی ظاهر می‌شود: “چطوری؟” یا همکاری در راهرو می‌ایستد، با محبت نگاهتان می‌کند و می‌پرسد: “روبه‌راهی؟”

پاسخ به همین احوالپرسی‌ها هم این روزها شاید کمی دشوار باشد. نه به این دلیل که بی‌اهمیت‌اند یا حوصله نداریم. اتفاقا خیلی وقت‌ها حرف زیاد است و نیاز داریم درباره احوالاتمان حرف بزنیم  ولی بیان کردن و ابراز احساسات و افکارمان  سخت می‌شود. انگار یک سد نامرئی بین قلب و زبان کشیده شده. مکث می‌کنیم… به صفحه‌ی گوشی یا صورت دوستمان خیره می‌شویم… و در نهایت، با یک لبخند و  یک جمله کوتاه،  بحث را تمام می‌کنیم.

چرا این‌قدر سخت شده؟ چرا ترجیح می‌دهیم سکوت کنیم تا اینکه توضیح بدهیم؟ چرا دیگر حتی حوصله‌ی حرف زدن درباره دردمان را نداریم؟ چرا وقتی کسی حالمان را می‌پرسد، گاهی حتی خشمگین می‌شویم که: “مگر نمی‌بینی؟ مگر در این هوا نفس نمی‌کشی؟ سوال کردن دارد؟”

ماجرا وقتی عجیب‌تر می‌شود که خودمان هم همین کار را با بقیه می‌کنیم. ما هم مدام از دوستانمان می‌پرسیم “چطوری؟”، چون نگرانیم، چون می‌خواهیم وصل شویم، چون می‌ترسیم در انزوا گم شوند. اما وقتی نوبت به خودمان می‌رسد که جواب بدهیم، می‌فهمیم که این سوال، چه بن‌بست عجیبی است. ما گیر کرده‌ایم بین نیاز شدید به گفت‌وگو و ناتوانی مطلق در توصیف. ما قهر نیستیم؛ فقط لغت‌نامه‌ای برای توصیف این حجم از سنگینی نداریم.

ما وارد مرحله‌ای شده‌ایم که به آن فروپاشی روایی می‌گویند. بیایید این وضعیت را با هم کالبدشکافی کنیم تا بدانیم چرا سکوت، امروز زبان مشترک ماست و چطور باید با آن دوام بیاوریم.

انسان‌ها معمولا وقتی حرف می‌زنند که امید داشته باشند شنیده می‌شوند و درک می‌شوند. وقتی فاجعه ابعاد ملی و تاریخی پیدا می‌کند، وقتی فرد در معرض تروماهای پی‌درپی و حل‌نشده قرار می‌گیرد، مغز وارد یک فرایند ارزیابی سریع و بقا محور می‌شود: “آیا کلمه‌ای وجود دارد که بتواند سنگینی سینه‌ام را توصیف کند؟” پاسخ مغز “نه” است. پس سکوت می‌کنیم.

ما حوصله نداریم توضیح دهیم، چون توضیح دادن یعنی بازبینی درد. یعنی دوباره زخمی را که تازه لخته شده، باز کنیم تا به کسی نشان دهیم. سیستم عصبی ما که در حالت بقا قفل شده، انرژی لازم برای این نمایش درد را ندارد. ما خسته‌تر از آنیم که غمگین باشیم؛ ما فقط هستیم.

بیایید صادق باشیم. گاهی احوالپرسی‌ها متعلق به دنیای نرمال است. وقتی وضعیت غیرعادی است، سوالات نرمال شبیه به انکار واقعیت به نظر می‌رسند. شما با خودتان می‌گویید: “اگر بگویم داغونم، چه کاری از دست تو برمی‌آید؟ اگر بگویم شب‌ها خواب ندارم و روزها فقط جسمم اینجاست، تو چه معجزه‌ای داری؟” این حس بیهودگی در مکالمه، باعث می‌شود آدم‌ها به غار تنهایی‌شان پناه ببرند. ما از اینکه مجبور باشیم نقش آدم زنده را بازی کنیم، خشمگینیم. اینجاست که خطر بزرگ کمین کرده است: گسست کامل از دیگران در روزهایی که به ارتباط نیاز داریم.

روان‌شناسانی که در مناطق جنگ‌زده یا در بحران‌های عمیق اجتماعی کار کرده‌اند، به یک نتیجه شگفت‌انگیز رسیده‌اند: در اوج فاجعه، آدم‌ها نیاز به نصیحت یا حتی گفتگو ندارند. آن‌ها نیاز به شاهد دارند. گفتگو نیاز به فاصله دارد؛ فاصله از واقعه، فاصله از درد، فاصله‌ای که در آن بتوان فکر کرد، جمله ساخت و معنا داد. در بحران‌های عمیق، این فاصله وجود ندارد. فرد هنوز در دل حادثه زندگی می‌کند، نه بعد از آن. اینجاست که مفهوم شاهد اهمیت پیدا می‌کند. شاهد کسی نیست که راه‌حل بدهد. شاهد کسی نیست که سوال‌های درست بپرسد. شاهد کسی است که بتواند بماند.

شاید بهتر است که در این دوران سخت، زبان ارتباطمان را تغییر دهیم. یاد بگیریم بگوییم: “می‌بینمت” یا “می‌دانم”. می‌دانم که کلماتت تمام شده. می‌دانم که خسته‌ای. می‌بینم که چقدر تلاش می‌کنی فقط سر پا بمانی.

این تغییر کوچک، معجزه می‌کند. وقتی به جای پرسش، حضورمان را به دیگری پیشکش می‌کنیم، فشار از روی او برداشته می‌شود. او دیگر مجبور نیست توضیح دهد. او می‌فهمد که ما هم‌سنگر او هستیم، نه تماشاچی. ما دیگر غریبه‌هایی نیستیم که حال هم را می‌پرسند؛ ما بازماندگانی هستیم که با نگاه، درد مشترک را تایید می‌کنیم.

پردازش هیجانات از طریق گفت‌وگو، همچنان یکی از حیاتی‌ترین راه‌های ترمیم روان است. در روان‌شناسی اجتماعی، مفهومی داریم به نام تنظیم مشترک. سیستم عصبی انسان طوری طراحی شده که وقتی در کنار انسان امن دیگری قرار می‌گیرد، آرام می‌شود؛ حتی اگر هیچ کلمه‌ای رد و بدل نشود. وقتی به جای پرس و جو، فقط حضور امن‌مان را (با نشستن کنار هم، یک نگاه همدلانه یا حتی یک تماس مختصر فیزیکی) نشان می‌دهیم، در واقع داریم به سیستم عصبی فرصت بازیابی می‌دهیم. این حضور امن، بستر امنیت را می‌سازد. و تنها در این بستر است که مغز دوباره آرام می‌گیرد، قفل زبان باز می‌شود و کلمات واقعی برای توصیف رنج، راهشان را پیدا می‌کنند. پس سکوت، گاهی وقت‌ها پلی است که ما را دوباره به گفت‌وگو می‌رساند.

تاب‌آوری در این روزها، به معنی دوام آوردن در انزوا و یا به تنهایی نیست. تاب‌آوری یعنی همین که من در مترو، در کافه، یا محل کار، کنارت بنشینم و با سکوتم به تو بگویم: “من هم مثل توام. من هم می‌ترسم. من هم امیدم کم و زیاد می‌شود. اما هستم.” این بودن، این حضور فیزیکی بدون فشار کلامی، قوی‌ترین داروی ضد افسردگی جمعی است. ما شاید نتوانیم واقعیت را تغییر دهیم، اما می‌توانیم تنهایی یکدیگر را بشکنیم.

بیایید با هم قراری بگذاریم. بیایید حق سکوت، حق بی‌حوصلگی و حق نخواستن توضیح را برای همدیگر به رسمیت بشناسیم و باز هم کنار هم بمانیم. اگر دوستی سکوت کرد، نترسیم. اگر کسی نگاهش را دزدید، فکر نکنیم قهر است. او شاید فقط دارد سعی می‌کند فرو نریزد و قطعات روانش را که هر لحظه ممکن است از هم بپاشد، نگه دارد.

به جای اینکه سعی کنیم سکوت را با کلام پر کنیم، بیایید سکوت را با درک پر کنیم. بیایید تمرین کنیم که به چشمان هم نگاه کنیم و بدون کلام بگوییم: این بار سنگین روی دوش تو، روی دوش من هم هست. ما زیر این سقف، با هم نفس می‌کشیم. و تا وقتی که ما هستیم، سقوط نخواهیم کرد.

تصویر: Mary Frank