فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی

فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی
فمنا از زنان مدافع حقوق بشر، گروه‌ها و سازمان‌هایشان، و از جنبش‌های فمینیستی در منطقه منا و کشورهای آسیایی حمایت می‌کند.

اطلاعات تماس

بقا در دل فاجعه: روان انسان چگونه دوام می‌آورد؟

بعد از فاجعه، زندگی ظاهراً ادامه دارد، اما روان انسان  جایی میان خشم، درماندگی و بی‌معنایی متوقف می‌شود. در این فضا، بسیاری از ما با حسی دست‌وپنجه نرم می‌کنیم که توصیف‌ناپذیر است؛ ترکیبی از خشم، اندوهی که راه به جایی نمی‌برد و درماندگی‌ای که تمام وجودمان را فلج کرده است.

در چنین شرایطی، وقتی صحبت از «مراقبت از خود» یا «کنشگری» به میان می‌آید، ذهن داغدار ما به‌درستی دچار مقاومت می‌شود. گویی این واژه‌ها برای تسکین دردی به این بزرگی، بیش از حد کوچک هستند.حقیقت این است که تروما بخش‌هایی از روان ما را برای همیشه دگرگون کرده است و ما اکنون با نسخه‌ای متفاوت و زخم‌خورده از خویشتن روبرو هستیم؛ با این حال، آگاهی از این فرآیندها و درک این تحلیل‌ها، به بقا و تنظیم روانی ما در شرایط بحرانی کنونی کمک می‌کند. این نوشتار تلاشی است برای درک آنچه این روزها  در اعماق ناهشیار ما می‌گذرد.

این روزها بسیاری می‌گویند: «دیگر نمی‌توان زندگی کرد»، «ما دیگر آدم‌های سابق نمی‌شویم» و «هیچ کاری فایده ندارد».  بله، ما دیگر آدم‌های سابق نخواهیم شد. تروما مانند یک زلزله، لایه‌های زیرین روان ما را جابه‌جا کرده است. اما پرسش حیاتی اینجاست: حالا که زنده مانده‌ایم، قرار است به چه نوع انسانی تبدیل شویم؟

یکی از پنهان‌ترین تجربه‌های ما، «احساس گناه بازمانده» است. بسیاری از ایرانیان، چه در داخل که از مهلکه جسته‌اند و چه در خارج از کشور که در امنیت فیزیکی شاهد فاجعه بوده‌اند، با این سؤال درونی مواجه هستند: «چرا او رفت و من ماندم؟».

این احساس گناه یک مکانیسم دفاعی ناهشیار برای فرار از «درماندگی مطلق» است. ذهن انسان نمی‌تواند با «تصادفی بودن مرگ» و «بی‌قدرتی در برابر ظلم» کنار بیاید. ناهشیار ما ترجیح می‌دهد مسئولیت را به گردن بگیرد و خود را سرزنش کند تا حس کند هنوز قدرتی دارد. اما اگر این حس درمان نشود، به یک نیروی خودتخریبی تبدیل می‌شود که ما را از درون فلج می‌کند. این یعنی پیروزی نهایی عامل جنایت: او نه‌تنها قربانی را کشت، بلکه بازمانده را هم از درون ویران کرد.

چرا خشم ما به‌جای ظالم، گریبان نزدیکانمان را می‌گیرد؟

یکی از پیچیده‌ترین پیامدهای تروما در فضای کنونی، پدیده «جابه‌جایی خشم» است. این وضعیت زمانی رخ می‌دهد که روان انسان با حجمی از برانگیختگی و خشم روبه‌رو می‌شود که ابراز آن به سمت منبع اصلی، یعنی همان قدرتی که دست به کشتار زده، به دلیل ماهیت امنیتی فضا ناممکن یا بسیار پرخطر است. در این بن‌بست روانی، خشم عظیم بازماندگان نه خاموش می‌شود و نه از بین می‌رود، بلکه سرگردان می‌ماند. روان برای جلوگیری از فروپاشی ناشی از فشار این تنش انباشته، به دنبال یک هدف جایگزین می‌گردد؛ هدفی که در دسترس باشد و برخورد با آن هزینه امنیتی سنگینی نداشته باشد.

در این فرایند ناهشیار، اهداف معمولاً دوستان، اعضای خانواده یا افرادی هستند که اگر چه هدف مشترکی با ما دارند، اما در دیدگاه‌ها یا روش‌هایشان با ما اختلاف‌نظرهایی دارند. در واقع، روان ما به اشتباه ترجیح می‌دهد خشم ناشی از جنایات عامل اصلی را به شکلی نامتناسب و با شدتی ویرانگر، نثار کسی کند که در دسترس است و آسیب زدن به او خطری ندارد. این درگیری‌های شدید میان نیروهای هم‌سو، در واقع نوعی ایجاد «حباب کاذب عاملیت» است. فرد با حمله به هم‌فکر خود، به‌طور موقت حس می‌کند که قدرت دارد و در حال اثرگذاری است؛ گویی با تخریب دیگری، بخشی از ناتوانی خود در برابر ظالم را جبران می‌کند.

اما این کنش، یک سوءتفاهم ساختاری در روان است؛ زیرا انرژی روانی که باید صرف همبستگی و مقابله با عامل اصلی شود، در یک مدار بسته صرف تخریب سرمایه‌های اجتماعی می‌گردد. این وضعیت منجر به نوعی تکه‌تکه شدن جامعه و انزوای بازماندگان می‌شود. از منظر تحلیل بحران، این دقیقاً همان چیزی است که سیستم‌های سرکوبگر به دنبال آن هستند. وقتی خشم بازماندگان به‌جای تمرکز بر عامل فاجعه، بر روی یکدیگر متمرکز می‌شود، جامعه پیوندهای انسانی خود را از دست می‌دهد و هر فرد در رنج خود تنها می‌ماند. در واقع، جلاد با انجام جنایت اول که همان کشتار است، بذری را می‌کارد که جنایت دوم، یعنی فروپاشی اعتماد میان بازماندگان، توسط خود آن‌ها به ثمر بنشیند.

شناخت این مکانیسم اولین قدم برای جلوگیری از این تخریب خودکار است. آگاهی از اینکه «من اکنون از دست هم‌وطنم عصبانی نیستم، بلکه خشم تخلیه‌نشده‌ام از فاجعه را به آدرس اشتباه می‌فرستم»، به ما کمک می‌کند تا این انرژی عظیم را از مدار تخریب هم‌سنگر خارج کرده و آن را به نیروی محرک حقیقت و روایت‌گری تبدیل کنیم. ما باید بدانیم که خشم ما کاملاً حق است، اما نشانه رفتن آن به سمت کسانی که خود نیز زخمی همان فاجعه هستند، تنها به عمیق‌تر شدن زخم جمعی می‌انجامد.

رنج به مثابه مأموریت

ویکتور فرانکل، روانپزشکی که از هولوکاست جان سالم به برد، می‌گوید: ما نمی‌توانیم از تقدیر فرار کنیم، اما می‌توانیم انتخاب کنیم که چگونه در برابر آن بایستیم. او می‌گوید کسانی که زنده ماندند، توانستند «رنج» خود را به یک «وظیفه» گره بزنند.

در سوریه نیز، بازماندگانی که از زیر آوارها جسته بودند، تنها زمانی از فلج روانی خارج شدند که شروع کردند به روایت کردن. بر اساس گزارش‌های مرکز عدالت و پاسخگویی (SJAC)، مستندسازی جنایات و ثبت نام جان‌باختگان، به بازماندگان حس «عاملیت واقعی» داد. آن‌ها فهمیدند که با روایت کردن، در واقع قلم را از دست جلاد پس می‌گیرند. جلاد می‌خواهد با کشتن، قربانی را از تاریخ حذف کند؛ کنشگری یعنی ایستادن در برابر این حذف.

کنشگری لزوماً به معنای قهرمان بودن یا حضور در خط مقدم نیست. کنش یعنی خروج از وضعیت تماشاگر منفعل. برای ایرانیان خارج از کشور، کنشگری یعنی تبدیل شدن به امتداد صدای کسانی که گلویشان فشرده شده است. وقتی شما بر اساس شواهد، رنج هم‌وطنت را برای جهان روایت می‌کنید، دیگر فقط یک مهاجر غمگین نیستید؛ شما نگهبان حقیقت هستید. برای ایرانیان داخل، کنشگری یعنی همبستگی‌های خرد؛ مراقبت از سلامت روان خود به مثابه یک عمل مقاومتی، و حمایت از خانواده‌های آسیب‌دیده.

مراقبت از خود در این فضا، نه یک عمل خودخواهانه، بلکه یک مقاومت است؛ زیرا شما ابزار حفظ این حافظه جمعی هستید. اگر زیر بار گناه و درماندگی له شوید، روایت فاجعه هم دفن خواهد شد.

ما دیگر آدم‌های سابق نخواهیم شد، اما می‌توانیم آدم‌های معنادارتری باشیم. اگر احساس می‌کنید دیگر نمی‌توانید ادامه دهید، بدانید که این حس دقیقاً همان چیزی است که عاملان فاجعه می‌خواهند. آن‌ها می‌خواهند ما را در ناامیدی و درگیری با یکدیگر غرق کنند.

احساس گناه و خشم شما، نشانه وجدان بیدار و عشق شما به زندگی است. اما بیایید این نیرو را به جای تخریب خود و اطرافیانمان، صرف یادآوری و ساختن کنیم. ما زنده مانده‌ایم تا نه‌فقط شاهدان خاموش رنج، بلکه نگهبانان حقیقتی باشیم که قرار بود زیر خاک دفن شود. بقای ما یک اتفاق تصادفی نیست؛ یک مأموریت اخلاقی است برای تبدیل «چرا من؟» به «من زنده ماندم تا حقیقت را زنده نگه دارم».

ما تنها با کنار هم ایستادن و درک خشم‌های یکدیگر است که می‌توانیم از این شب طولانی عبور کنیم. هر عمل کوچک شما، از یک همدلی ساده با هم‌وطن تا روایت یک نام، پانسمانی است بر روی قلب زخمی ایران.