فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی

فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی
فمنا از زنان مدافع حقوق بشر، گروه‌ها و سازمان‌هایشان، و از جنبش‌های فمینیستی در منطقه منا و کشورهای آسیایی حمایت می‌کند.

اطلاعات تماس

از سوریه تا ایران؛ تروماهای مشترک و ضرورت «همبستگی مولد»

یارا- روایت‌هایی که در دوران جنگ از داخل ایران منتشر می‌شوند عموما یک اشتراک دارند؛ تاکید بر نجات‌بخشی مراقبت جمعی و هوای یکدیگر را داشتن در روزهای سیاه. مردم چه در اعتراضات و سرکوب دی‌ماه، و چه امروز در میانه بمباران اسرائیل و آمریکا، فارغ از دیدگاه سیاسی و ایدئولوژی، به شیوه‌های مختلفی به یاری هم آمده‌اند، برای سالمندان و افراد دچار مشکل حرکتی، امور روزمره را انجام می‌دهند، به بی‌خانه‌شده‌ها پناه می‌دهند، دوستان و آشنایان با گردهم‌آمدن تلاش می‌کنند دوام بیاورند و تاب‌آوری خود را تقویت کنند، با هر انفجار، با یکدیگر تماس می‌گیرند تا اگر لازم است به سمت افراد آسیب‌دیده حرکت کنند. با توجه به اهمیت مفهوم و کارکرد مراقبت در شرایط کنونی، در بخش سوم گفت‌وگو با لوبنا الکناواتی به موضوع مراقبت پرداختیم و از او درباره اهمیت خودمراقبتی و مراقبت جمعی در سال‌های کنشگری در دوران جنگ داخلی سوریه پرسیدیم.

الکناواتی می‌گوید ما همیشه در خط مقدم هستیم و دائما تحت فشارهایی غیرقابل تصور قرار داریم و با نوعی ترومای جمعی زندگی می‌کنیم. او با تاکید بر جنبه غیرفردی مراقبت می‌گوید به رویکردی جمعی نیاز داریم تا بتوانیم با آسیب مشترکی که حمل می‌کنیم مواجه شویم چراک که  تروماهای مشترک را نمی‌توان در سطح خرد حل و فصل و ترمیم کرد.

او همچنان در کنشگری مدنی و سیاسی، خلأیی جدی در  حوزه مراقبت می‌بیند؛ نه‌تنها در درون فمینیسم، بلکه در درک کلی‌تر از سلامت روان، حمایت روانی–اجتماعی و خودمراقبتی. اما سازمان زنان برای توسعه تلاش کرده مراقبت را در دل فعالیت‌های خود به‌صورت عملی و اجرایی پیاده کند و در واقع مراقبت یکی از اولویت‌های اصلی آن‌ها در تمام برنامه‌هایشان به شمار می‌رود. این سازمان سیاست‌ها و دستورالعمل‌های متعددی در این زمینه تدوین کرده‌اند. از جمله در رابطه با ضایعه مبهم و ترومای خانواده‌هایی که عزیزانشان قربانی ناپدید‌سازی قهری شده‌اند. در ادامه بخش سوم این مصاحبه را می‌خوانید.

نقش خودمراقبتی فمینیستی و مراقبت جمعی را در تداوم کنشگری و مقاومت چگونه می‌بینید؟ بر اساس تجربه‌ها و تأملات شخصی‌تان، این شیوه‌ها تا چه حد برای ماندگاری و تاب‌آوری جنبش‌های ما اهمیت دارند؟

این مسئله‌ای حیاتی است، نه فقط مهم، بلکه واقعا حیاتی. ما همیشه در خط مقدم هستیم و دائما تحت فشارهایی غیرقابل تصور قرار داریم. من عمیقا باور دارم که هم مراقبت فردی و هم مراقبت جمعی ضروری‌اند، به‌ویژه چون ما با نوعی ترومای جمعی زندگی می‌کنیم. حتی اگر فردی به خودمراقبتی یا حمایت روانی–اجتماعی دسترسی داشته باشد، باز هم به رویکردی جمعی نیاز داریم تا بتوانیم با آسیب مشترکی که حمل می‌کنیم مواجه شویم. این دقیقا همان چیزی است که در سوریه برای ما اتفاق افتاد و فکر می‌کنم شما هم تجربه‌ای مشابه در ایران یا افغانستان داشته‌اید. وقتی یک گروه دچار آسیب جمعی می‌شود، یک محرک کوچک برای یک فرد می‌تواند آن آسیب را برای کل گروه دوباره فعال کند. برای مثال من افراد زیادی را می‌شناسم که مدت‌های طولانی تحت محاصره زندگی کرده‌اند. مطمئنم همه آن‌ها اکنون با آنچه در سویدا رخ می‌دهد دچار بازتحریک روانی مجدد شده‌اند چون دولت جدید محاصره‌‌ای مطلق را بر کل این استان در جنوب کشور تحمیل کرده است. بنابراین، این مسائل را نمی‌توان فقط در سطح خرد حل و فصل و ترمیم کرد. باید هم‌زمان هم به سطح فردی و هم به سطح جمعی بپردازیم.

من همچنان خلاء جدی در این حوزه می‌بینم. نه‌‌تنها در درون فمینیسم، بلکه در درک کلی‌تر از سلامت روان، حمایت روانی–اجتماعی و خودمراقبتی. با این حال، ما تلاش می‌کنیم مراقبت را در دل فعالیت‌هایمان عملی و اجرا کنیم. این یکی از اولویت‌های اصلی ما در تمام برنامه‌هایمان است. ما سیاست‌ها و دستورالعمل‌های بسیاری داریم و در عین حال، تجربه عملی گسترده‌ای هم کسب کرده‌ام. علاوه بر این، خدمات مستقیم به جامعه ارائه می‌دهیم. برای مثال، یکی از بزرگ‌ترین پروژه‌های فعلی ما بر ارائه حمایت روانی–اجتماعی و خدمات سلامت روان به بازداشت‌شدگان سابق تمرکز دارد یعنی کسانی که به‌تازگی آزاد شده‌اند. ما یک تول‌کیت (Toolkit) درباره مفهوم «فقدان/ضایعه مبهم (ambiguous loss)»  توسعه داده‌ایم. فقدان مبهم نوعی بسیار خاص از فقدان است. این مفهوم برای افرادی به‌کار می‌رود که عزیزشان را در نتیجه ناپدیدسازی قهری از دست داده‌اند، مانند زمانی که کسی ربوده یا ناگهان ناپدید می‌شود و شما هیچ اطلاعی از سرنوشتش ندارید.

این نوع فقدان، فرآیند سوگواری کاملا متفاوتی نسبت به مواردی دارد که فردی می‌میرد، دفن می‌شود و شما می‌توانید عزاداری را آغاز کنید. در مورد ناپدیدسازی قهری، ذهن حاضر نیست بپذیرد که آن شخص مرده است، حتی اگر بیست سال از او خبری نباشد. شما به امید چنگ می‌زنید. نمی‌توانید خداحافظی کنید. این وضعیت اغلب برای افرادی رخ می‌دهد که عزیزانشان به دلایل سیاسی بازداشت یا ناپدید شده‌اند. نمی‌دانم آیا در ایران هم موارد مشابهی دارید یا نه اما در سوریه حدود ۲۰۰ هزار نفر قربانی ناپدیدسازی قهری شده‌اند. برخی به‌طور رسمی بازداشت شدند، اما بعد از آن دیگر هیچ رد و نشانی از آن‌ها باقی نماند. نمی‌دانیم کجا هستند. گزارش‌هایی وجود دارد که می‌گوید رژیم آن‌ها را کشته است. اما حتی اگر این درست باشد، اجسادشان کجاست؟ قبرهایشان کجاست؟ هیچ پاسخی نداریم. هیچ‌چیز. به همین دلیل است که این نوع فقدان نیازمند رویکردی کاملا تخصصی و متفاوت است.

ما یک راهنمای عملی طراحی کردیم که توسعه آن پنج سال طول کشید. این راهنما برای آموزش عموم مردم نیست، بلکه به‌طور خاص برای آموزش متخصصان حمایت روانی–اجتماعی طراحی شده تا بتوانند به‌صورت متناسب و تخصصی به افرادی که تحت تاثیر این نوع آسیب قرار گرفته‌اند کمک کنند. ما با استفاده از این راهنما، به آسیب‌دیدگان خدمات ارائه می‌دهیم و همچنین مدیریت پرونده، کمک‌های نقدی، و حمایت‌هایی را نه‌فقط برای بازماندگان، بلکه برای مراقبان، خانواده‌های آن‌ها و خانواده‌های بازداشت‌شدگان فراهم می‌کنیم. ما تلاش می‌کنیم کل افراد و گروه‌های مرتبط با این مسئله را درگیر و حمایت کنیم، تا همه به خدمات روانی–اجتماعی و خودمراقبتی دسترسی داشته باشند. ما درباره خودمراقبتی سیاست‌ مشخصی داریم که فقط روی کاغذ نقش نبسته است. ما عمیقا باور داریم که مراقبت، مانند فمینیسم، یک تمرین روزمره است. نمی‌شود آن را صرفا در یک سند مکتوب کرد و ارائه داد. مراقبت باید به بخشی از فرهنگ ما تبدیل شود. ما در محیطی بسیار خشن و بی‌رحم زندگی می‌کنیم، محیطی که دائما با کشتار، خطر و فشار همراه است. باید در هر کاری که می‌کنیم، در تمامی کنش‌هایمان مهربان، صبور و مراقب یکدیگر باشیم.

ممکن است درباره تجربه خود از همبستگی فمینیستی فراملی در مراحل مختلف تاریخ معاصر سوریه صحبت کنید؟ به‌طور مشخص، این پیوندها و همکاری‌های فمینیستی در دوران انقلاب، در سال‌های جنگ، و اکنون در دوره گذار چگونه شکل گرفتند؟ به نظر شما، این اشکال همبستگی فمینیستی تا چه حد مثر بوده‌اند و تاثیر آن‌ها را بر جنبش‌های فمینیستی محلی چگونه ارزیابی می‌کنید؟

بستگی دارد. من واقعا معتقدم همبستگی وجود دارد، اما این‌که شما آن را چگونه احساس می‌کنید و چگونه دریافت می‌کنید، بسیار تعیین‌کننده است. همچنین بستگی دارد به این‌که این همبستگی از سوی چه کسانی ارائه می‌شود. برای مثال، می‌دانم که جوامع غربی تلاش می‌کنند با احتیاط و حساسیت با ما در جنوب جهانی ارتباط برقرار کنند، اما اغلب این مراقبت بیشتر شبیه قیم‌مآبی است. انگار ما را فمینیست‌هایی در جایگاه پایین‌ترمی‌بینند. آن‌ها واقعا ما را برابر با خودشان تلقی نمی‌کنند. در نتیجه، حتی زمانی که همبستگی از سوی این نهادها یا جوامع ارائه می‌شود، اغلب حال‌وهوای نظارت فرادستانه دارد. همبستگی‌ای آمیخته با دلسوزی، ترحم یا مراقبتی از دور و با فاصله است. آن‌ها نمی‌توانند شرایط ما را زندگی کنند و واقعا آن را درک نمی‌کنند. دل‌شان می‌سوزد و تلاش می‌کنند کمک کنند که البته قابل ستایش است اما قادر نیستند راه‌حل‌های واقعی و موثر ارائه دهند.

به همین دلیل من به چیزی باور دارم که آن را «همبستگی مولد» می‌نامم، همبستگی با کسانی که شرایطی مشابه را از سر گذرانده‌اند یا هنوز در حال تجربه آن هستند. برای مثال، وقتی با فعالان ایرانی، افغانستانی یا حتی عراقی صحبت می‌کنم که تحت سلطه گروه‌های مسلح افراطی یا حاکمیت مذهبی زندگی کرده‌اند، بلافاصله شباهت‌های مبارزات‌مان را تشخیص می‌دهیم. ما ریشه‌های مشترکی داریم؛ این‌که چگونه از دین علیه ما سوءاستفاده می‌شود و چگونه جنسیت و سیاست به هم گره می‌خورند تا ما را سرکوب کند. در چنین گفت‌وگوهایی می‌توانیم ابزارها و راهکارها را با هم به اشتراک بگذاریم؛ راه‌های بقا، شیوه‌های حمایت متقابل، استراتژی‌هایی که به کار گرفته‌ایم، و نمونه‌هایی که اثرگذار و کارآمد بوده‌اند. همین چند روز پیش جلسه‌ای با زنانی از بوسنی داشتم و تجربه‌ای فوق‌العاده قدرتمند بود. حتی آن‌جا هم می‌توان دید که مداخلات سازمان ملل چگونه آسیب‌های مشابهی به جوامع آن‌ها وارد کرده است، درست مانند آنچه برای ما رخ داده. و در همان لحظه، متوجه می‌شوید که تنها نیستید. این همبستگی درباره دریافت مراقبت در قالب بودجه مالی یا توجه نیست. بلکه درباره پیدا کردن هم‌سرنوشتان است، کسانی که دقیقا می‌دانند چه چیزی را از سر می‌گذرانید.

گاهی سعی می‌کنم توضیح بدهم که زندگی تحت محاصره چه معنایی دارد یا این‌که برای یک زن در جامعه‌ای اسلامی چقدر دشوار است که بدون همراهی یک قیم مرد از خانه بیرون برود، در جلسه‌ای شرکت کند، و با قضاوت خانواده، برچسب‌زدن، توهین، یا اتهام بی‌آبرویی مواجه شود. حتی وقتی افراد بیرون از این فضا تلاش می‌کنند شرایط را درک کنند، باز هم نگاه ترحم‌آمیز و بالا به پایین خودشان حاکم است. نتیجه می‌شود: «آه، این زنان عربِ بیچاره، چقدر تحت ستم‌اند.» اما مسئله به این سادگی نیست. دینامیک‌ها بسیار پیچیده‌تر از این نگاه‌اند و فقط با حضور در دل اجتماع می‌توان برای درک آن تلاش کرد. به همین دلیل است که ما همواره بر حمایت از جنبش‌ها و فعالیت‌های میدانی و ابتکارهای زنانه در داخل کشور تکید می‌کنیم. این‌ها کسانی هستند که واقعا می‌دانند چه باید کرد، چگونه باید انجامش داد، و چگونه باید از یکدیگر حمایت کرد. بله، همبستگی بین‌المللی مهم است، اما اغلب با شرط‌ و شروط همراه است یا از موضعی سلسله‌مراتبی شکل می‌گیرد. و این باعث می‌شود من احساس نابرابری کنم.

در نهایت من یک زن رنگین‌پوست هستم. یک زن عرب مسلمان. حتی اگر نخواهم خودم را با این برچسب‌ها تعریف کنم، مدام احساس می‌کنم دیگران مرا این‌گونه تعریف می‌کنند. من یک پناهنده هم هستم و این لایه دیگری به مبارزه من اضافه می‌کند. موضوع پیچیده است. اما من همبستگی درون جنوب جهانی را بسیار قدرتمندتر می‌دانم. ما باید این نوع همبستگی را بسازیم و تقویت کنیم.

اگر به مسیر کنشگری خودتان نگاه کنید، کدام شکل از مداخله‌ها یا کنشگری‌ها از دیدگاه‌تان تحول‌ساز بوده‌اند؟ کدام‌یک از این تجربه‌ها به شما حس هدفمندی، تداوم یا امید داده‌اند؟ به بیان دیگر، چه نوع کنش یا مشارکتی به شما کمک کرده است که در میان تمام چالش‌هایی که با آن‌ها روبه‌رو بوده‌اید، تعهد و احساس معنادار بودن را حفظ کنید؟

آنچه به ما امید می‌دهد، همیشه همانی نیست که در عمل بیشترین اثربخشی را دارد. در تجربه من، یکی از فعالانه‌‌ترین و معنادارترین رویکردها، مدل مداخله بازمانده‌محور (survivor-centered) بوده است. این مدل در چندین سطح به توانمندسازی می‌پردازد؛ افراد دیده می‌شوند، نیازهای فوری‌شان مستقیما برطرف می‌شود و فضایی امن برای خودبیانگری آزادانه پیدا می‌کنند. وقتی با گروه‌های بازماندگان کار می‌کنید متوجه می‌شوید که حتی گام‌های کوچک تا چه اندازه می‌توانند برای مردم معنا داشته باشند. شما حس می‌کنید که تلاش‌هایتان، هرچند محدود، دست‌کم حسی از عدالت را درون کسانی که بیش از همه آسیب دیده‌اند ایجاد می‌کند. من این را در سطح شخصی هم تجربه کرده‌ام.

همان‌طور که پیش‌تر گفتم، من خودم بازمانده حمله شیمیایی هستم. به‌طور فعال در پرونده حقوقی‌ای که در فرانسه، در پاریس، علیه بشار اسد ثبت شده، مشارکت دارم. همین جمعه گذشته، رای دادگاه را دریافت کردیم که درخواست صدور حکم جلب ما رد شده است. اما بلافاصله کار روی ارائه درخواست جدید را آغاز کرده‌ایم. حتی اگر این‌ها گام‌های کوچکی باشند، به من حس عدالت می‌دهند. چون اگرچه امکان تحقق عدالت کامل بسیار دور است، اما خود فرایند پیگیری و دادخواهی همان حس عدالت را ایجاد می‌کند. و این، برای من، هم در سطح شخصی و هم در سطح سیاسی، عمیقا معنادار است.

بخش اول

بخش دوم