فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی

فمنا: حقوق، صلح، همه‌شمولی
فمنا از زنان مدافع حقوق بشر، گروه‌ها و سازمان‌هایشان، و از جنبش‌های فمینیستی در منطقه منا و کشورهای آسیایی حمایت می‌کند.

اطلاعات تماس

اعتصاب پنهان روان؛ چرا بدنم با من همکاری نمی‌کند؟

نویسنده: یارا

بسیاری از ما این روزها با تجربه‌ای دست‌به‌گریبانیم که کلمات همیشگی مثل «تنبلی» یا «بی‌حوصلگی» برای توصیفش پیچیدگی تجربه را بازنمایی نمی‌کند. وضعیتی که در آن با وجود مسئولیت‌ها، ضرب‌الاجل‌های کاری و نیازهای مالی، درست در لحظه‌ای که باید حرکت کنیم، دچار نوعی ایست درونی می‌شویم. ساعت‌ها به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شویم؛ لیست کارهایمان روی میز سنگینی می‌کند و ما در چرخه‌ای تکرارشونده از چک کردن اخبار یا ورق زدن بی‌هدف صفحات مجازی گیر می‌افتیم. این وضعیت تنبلی نیست؛ یک «فلج عملکردی» ناشی از تروماست. زمانی که دستگاه عصبی، شروع کردن را به عنوان یک خطر تفسیر می‌کند.

تصور کنید سوار ماشینی هستید که پدال گاز را تا انتها فشار داده‌اید چون اضطراب ناشی از اجبار به بقا، فشار اقتصادی یا مسئولیت‌های زندگی به شما می‌گوید باید حرکت کنید اما همزمان ترمز دستی هم کشیده شده است، چون بدن‌تان به صورت غریزی فرمان «ایست» صادر کرده تا انرژی‌اش برای بقا ذخیره شود. موتور ماشین تمام قدرتش را برای حرکت به کار گرفته، اما ماشین حتی یک سانتی‌متر هم حرکت نمی‌کند.

این دقیقاً همان چیزی است که در سیستم عصبی ما رخ می‌دهد: وقتی محیط بیرونی بیش از حد ناامن یا فشارزا است، بدن همزمان می‌خواهد حرکت کند و در عین حال از خود محافظت می‌کند و نتیجه تجربه‌ای شبیه به یک حس فلج عملکردی و توقف داخلی است، حتی اگر ذهن منطقی ما مدام فریاد بزند: «باید کار کنم!»

دکتر بسل ون‌در کولک در کتاب «بدن فراموش نمی‌کند» توضیح می‌دهد که تروما فقط یک «خاطره‌ی بد» نیست، بلکه با تغییراتی بیولوژیک در سیستم عصبی همراه است. وقتی ما تحت فشار مداوم ناامنی جمعی قرار داریم، آمیگدال مغز که در پردازش تهدید نقش دارد، مدام فعال می‌ماند. در چنین وضعیتی، کارکرد بخش پیش‌پیشانی مغز، که مسئول تمرکز، اراده و برنامه‌ریزی است، تضعیف می‌شود تا انرژی بدن صرف بقا و گوش به زنگی شود. و در نتیجه، مغز به جای «شروع و پیش بردن کارها»، روی «زنده ماندن» تمرکز می‌کند.

در این شرایط، «ایگو» (من) با واقعیتی سنگین و فرساینده روبه‌رو می‌شود و برای جلوگیری از فروپاشی، به لایه‌های ابتدایی‌تر بقا عقب‌نشینی می‌کند. این عقب‌نشینی می‌تواند به شکلی از «گسستگی» در روان منجر شود؛ حالتی که در آن فرد از نظر فیزیکی حاضر است، اما تجربه «حضور روانی» کاهش می‌یابد.

دونالد وینیکات، روان‌کاو، این پدیده را با مفاهیم «خود واقعی» و «خود کاذب» توضیح می‌دهد. به باور او، بخش خلاق، زنده و مشتاق وجود ما «خود واقعی»، تنها زمانی امکان بروز پیدا می‌کند که محیط به اندازه کافی امن باشد. در شرایط تروما، این بخش برای حفظ خود عقب می‌نشیند و آنچه در سطح باقی می‌ماند، نوعی «خود کاذب» کارکردی است؛ ساختاری که چون از اشتیاق و معنا تغذیه نمی‌کند، به تدریج دچار فرسودگی، کندی و بی‌انگیزگی می‌شود.

در این چارچوب، اهمال‌کاری نه نشانه ضعف فردی، بلکه می‌تواند نوعی توقف حفاظتی باشد؛ واکنشی از سوی «خود واقعی» که نمی‌خواهد در شرایط ناامن و غیرانسانی، صرفاً به ابزاری برای بهره‌وری تبدیل شود.

تراژدی اصلی زمانی رخ می‌دهد که در این وضعیت خستگی، «سوپرایگو» یا همان قاضی سخت‌گیر درونی، فعال می‌شود. این بخش درونی، بدون توجه به اینکه بدن در حالت «انجماد» است، ما را با استانداردهای شرایط معمول و قابل مدیریت مقایسه می‌کند و با سرزنش، سعی می‌کند ما را به حرکت وادارد. اما تجربه نشان می‌دهد که این سرزنش، مثل افزودن فشار به یک سیستم آسیب‌دیده عمل می‌کند؛ هرچقدر صدای این قاضی بلندتر شود، بخش آسیب‌دیده روان بیشتر احساس خطر می‌کند و عمیق‌تر در حالت عقب‌نشینی و انفعال باقی می‌ماند.

برای «ذوب کردن» این یخ روانی، راهکار در فشار بیشتر نیست، بلکه در ایجاد حس امنیت و توجه آگاهانه به تجربه است. تروما در فضای بی‌کلام و مبهم رشد می‌کند؛ وقتی فرد از خستگی خود فرار می‌کند یا آن را با جملاتی مثل «من تنبلم»، «چرا هیچ کاری نمی‌کنم؟» یا «من ضعیفم» توجیه می‌کند، عملاً به سوپرایگو اجازه می‌دهد سرزنش بیشتری اعمال کند.

نام‌گذاری یعنی مواجهه با واقعیت روانی: به جای سرزنش خود با این جملات، می‌توان آگاهانه گفت: «سیستم عصبی من در پاسخ به این حجم از ناامنی، فعلاً خاموش شده تا از من محافظت کند.» این تغییر روایت، نوعی مذاکره با سوپرایگو است. وقتی این وضعیت به عنوان یک «مکانیسم دفاعی هوشمندانه» به رسمیت شناخته می‌شود، قاضی درون دیگر موفق به تنبیه نمی‌شود، زیرا دیگر «خطایی» وجود ندارد که بتواند از آن علیه فرد استفاده کند. با این کار، فرد نه در مقابل خود ایستاده و نه علیه خود، بلکه در کنار خود می‌ایستد.

در نهایت، بازگشت به عملکرد نه از طریق پروژه‌های بزرگ، بلکه از مسیر پیروزی‌های کوچک و ملموس می‌گذرد. حرکت‌های فیزیکی ساده مثل مرتب کردن یک کشو یا ده دقیقه پیاده‌روی بدون گوشی،  زبان بدن است تا به مغز نشان دهد که خطر لحظه‌ای برطرف شده و می‌تواند از حالت بقا خارج شود. کلمات و نام‌گذاری دقیق احساسات، یخ روان را ذوب می‌کنند.

یادتان باشد در روزهایی که احساس کنترل از دست رفته است، روان خسته شما در حال مسابقه دادن نیست؛ او فقط تلاش می‌کند از میانه فشار و آشفتگی عبور کند. به او حق بدهید که کند باشد، چرا که حفظ سلامت روان و بقا در این شرایط، بزرگترین و دشوارترین پروژه زندگی شماست.